خیام / بخش اول - حسین معصومی همدانی
|۱۲:۸,۱۳۹۹/۲/۲۸| بازدید : 358 بار

 

خَیّام،  ابوالفتح عمر بن ابراهیم نیشابوری، فیلسوف، ریاضی‌دان، منجم، پزشک و شاعر قرنهای 5 و 6 ق/ 11 و 12 م.

همۀ مآخذ نام او را عمر، و شهرت او را خیامی یا خیام نوشته‌اند، اما از شیوۀ اشاره به او در شعر برخی از شاعران که نزدیک به زمان او می‌زیسته‌اند (خاقانی، دیوان، 58؛ عطار،327)، و برخی از متون عربی قرن 6 ق (بدیع، 168؛ عمادالدین، 2/85؛ بیهقی، 112) پیدا ست که اندکی پس از مرگ، و شاید در زمان زندگی، در نوشته‌های فارسی‌ بیشتر به «عمر خیام» و در نوشته‌های عربی بیشتر به «عمر الخیامی» عَلَم بوده است. اما این قاعده استثناهای فراوان دارد (مثلاً نک‍ : بارع، 40، کهن‌ترین نقل‌کنندۀ اشعارعربی خیام، که او را عمر الخیام نامیده است) و بنابراین، نمی‌توان برپایۀ تفاوت میان «خیامی» و «خیام»، خیام شاعر را از خیامیِ ریاضی‌دان متفاوت شمرد.

 

کنیۀ او در آثارش (مثلاً در آغاز الجبر و المقابلة) و دیگر منابع کهن «ابوالفتح» آمده و برخی آن را «ابوحفص» ذکر کرده‌اند (عبدالرحمان، میزان ... ، 8، 87، 151) که کنیۀ بسیاری از مشاهیری است که عمر نام داشته‌اند. در معدودی از منابع نیز «عمر بن الخیام» نامیده شده است (فخرالدین، التفسیر ... ، 4/154، «التنبیه ... »، 351؛ البته در چاپهای تفسیر فخرالدین رازی این نام عمر بن الحسام آمده که الحسام بی‌گمان تصحیف الخیام است). القاب حجة‌الحق و امام نیز دربارۀ او در متون کهن آمده است (نک‍ : بدیع، همانجا؛ نظامی، 100، 101-103؛ بیهقی، 112-117؛ زمخشری، 633)، اما برخلاف لقب اول که پیش از او بر یکی ـ دو تن از فیلسوفان، ازجمله ابن‌سینا و حسام‌الدین سالار (نک‍ : معصومی، «حسام‌الدین ... »، 93) اطلاق شده، لقب امام در زمان او بسیار رایج بوده و به‌هیچ‌روی بر منزلت دینی شخص دلالت نمی‌کرده است و حتى گاهی دربارۀ غیرمسلمانان هم به کار رفته است (نک‍ : رشید وطواط، 1/64-65، که این لقب را دربارۀ ابن‌تلمیذ مسیحی و ابوالبرکات بغدادی یهودی به کار برده است).

 

بیهقی (ص 112) زایجۀ خیام را نقل کرده و برخی از محققان برپایۀ آن، تولد خیام را در 26 ذیقعدۀ 439 ق/ 13 مۀ 1048 م دانسته‌اند (گوویندا، xxxii-xxxiv)، هرچند این تاریخ را نمی‌توان قطعی دانست. همچنین با توجه به عبارت بیهقی، او را می‌توان از خانواده‌ای ریشه‌دار دانست که از دیرباز در نیشابور می‌زیسته‌اند.

 

به گزارش ابن‌اثیر، در 467 ق/1075 م خیام و شماری دیگر از اخترشناسان نامدار، به فرمودۀ نظام‌الملک و ملکشاه، احتمالاً در تختگاه ملکشاه، یعنی در اصفهان (نک‍ : دنبالۀ مقاله)، به کار رصد مشغول شدند. در دست‌نویسی از رسالۀ شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس که در شهر لیدن نگهداری می‌شود، انجامۀ خیام چنین آمده است: «وقع الفراغ من تسوید هذا البیاض ببلد ... فی دار الکتب هناک فی اواخر جمادی‌الاولى من سنة سبعین واربعمائة»، اما چون خیام «الخطبة الغراء» ابن‌سینا را در 472 ق/ 1079 م «به درخواست گروهی از برادران» در اصفهان به فارسی ترجمه کرده (خیام، «ترجمه ... »، 94)، و با فرض مقبول نگارش رسالۀ شرح ما اشکل در اصفهان، می‌توان احتمال داد که دست‌کم از 467 تا 472 ق در اصفهان بوده است. همچنین خیام در رسالۀ «جواباً لثلٰث مسائل» می‌گوید که در 473 ق، هنگام اقامت در سرزمین فارس («إبان مقامی بأرض فارس») رساله‌ای دربارۀ اعتباری‌بودن مفاهیم وجوب و امتناع برای قاضی‌القضات فارس ابوطاهر نوشته بوده است (ص 419)؛ بنابر‌این، می‌توان گفت که احتمالاً در این تاریخ از اصفهان به فارس رفته بوده است و چه‌بسا خیام در لشکرکشی ملکشاه به کرمان در رکاب او بوده (قس: بیهقی، 115، که خیام را در زمرۀ ندیمان ملکشاه یاد کرده است) و هنگام بازگشت ملکشاه به اصفهان در محرم 473 (ابن‌اثیر، 10/ ذیل حوادث 472 ق) از آنجا به شیراز رفته باشد و در همین زمان هم رسالۀ جبر و مقابلۀ خود را برای همین قاضی نوشته است (نک‍ : دنبالۀ مقاله). درعین‌حال، چون بنابه گفتۀ بیهقی، خاقان شمس‌الملوک در بخارا خیام را بزرگ می‌داشت و او را کنار خود بر تخت می‌نشاند (همانجا)، اگر این «خاقان شمس‌الملوک» همان شمس‌الملوک نصر بن تفغاج باشد که میان سالهای 460 تا 472 ق در بخارا حکومت می‌کرده است (زامباور، 312)، دراین‌صورت یا باید بودن خیام را در دربار او پیش از 467 ق، یعنی سال رفتن خیام به اصفهان، دانست و یا باید گفت که خیام میان سالهای 467 تا 472 ق به‌صورت دائمی در اصفهان نبوده، بلکه در این میان به خراسان بازگشته است، که البته فرض اخیر با مشارکت خیام در کاری چون رصد که نیازمند حضور پیوسته است و نیز گزارشهایی که از ادامۀ کار رصد زیر نظر خیام در دست داریم (نک‍ : دنبالۀ مقاله)، سازگار نمی‌نماید. واژۀ «دستور» هم که در عنوان نوشتۀ بیهقی دربارۀ خیام آمده، لزوماً بر وزیربودن او دلالت نمی‌کند، بلکه احتمالاً بازتابی است از جایگاه او در نزد ملکشاه سلجوقی که او را جزو ندیمان خود محسوب می‌کرده است. داستانی که خاقانی در منشآت (ص 331-334) خود دربارۀ خیام می‌آورد و از درگیری لفظی میان خیام و «خواجۀ بزرگ کاشانی» حکایت می‌کند (در این حکایت، خیام این دیوان‌سالار را «صدر جهان» خطاب کرده است)، احتمالاً مربوط به این دوران است. هرچند برخی از محققان در درستی این ماجرا تردید کرده‌اند (برگ‌نیسی، 50-51)، چون زمان زندگی راوی آن، یعنی خاقانی، با زمان زندگی خیام فاصلۀ چندانی ندارد، دست‌کم نظر معاصران خیام را دربارۀ او نشان می‌دهد.

 

به نوشتۀ بیهقی، میانۀ سنجر، برخلاف ملکشاه، با خیام چندان خوب نبوده و سبب آن هم این بود که زمانی که او به آبله دچار شده بود، خیام در پاسخ وزیر او، مجیرالدوله، که از او خواستار درمان سنجر شده بود، گفته بود که بر جان او می‌ترسد (ص 114-115). اگر این داستان حقیقت داشته باشد، زمان آن باید پس از 490 ق/1097 م باشد که سنجر از جانب برادرش، محمد، امارت خراسان را عهده‌دار بود و این مجیرالدوله وزارت او را بر عهده داشت. آبله‌روی بودن سنجر چیزی است که در منابع دیگر نیز به آن تصریح شده است (راوندی، 167). واژۀ «کودک» (الصبیّ) که خیام در این داستان دربارۀ سنجر به کار می‌برد، نباید باعث تردید در درستی آن شود، زیرا سنجر زمانی که به امارت خراسان رسید، طبق روایت راوندی (ص 185) 11، و طبق روایت ابن‌اثیر(10/141) 13 سال بیشتر نداشت. اما اگر این داستان را مربوط به بیماری سختی بدانیم که سنجر در 495 ق/1102 م پس از بازگشت از لشکرکشی بغداد به آن گرفتار شد (فروزانفر، 10)، سن سنجر در آن زمان 16 یا 18 بوده و اطلاق واژۀ کودک بر او چندان درست نمی‌نماید.

 

به نظر می‌آید که خیام در دوران سلطنت سنجر بیشتر اوقات خود را در خراسان و ماوراءالنهر گذرانده باشد. خیام پیش از 505 ق/1111 م به احتمال بسیار زیاد در خراسان با غزالی دیدار داشت (بیهقی، 114؛ گزارش بیهقی هرچند رنگ‌وآب قصه‌گونه دارد، اما بسیار محتمل است). نظامی عروضی (ص 110) در 506 ق او را در مرو دیده و ملاقات بیهقی با او نیز (ص 116) در 507 ق به احتمال زیاد در خراسان بوده و احیاناً کسانی که بیهقی از ایشان به عنوان شاگرد خیام نام می‌برد، در خراسان به درس او حاضر شده باشند.

 

زمخشری، پیش از 508 ق، در مجلس ابومضر ضبّی در خوارزم با او دیدار کرده است (نک‍ : دنبالۀ مقاله). ملاقات خیام با امیر کاکویی یزد (بیهقی، 110-111) به احتمال زیاد در 516 ق و در خراسان (احتمالاً در نیشابور) بوده است، زیرا بیهقی می‌گوید که خود او این امیر را در این سال در خراسان دیده است؛ بنابراین می‌توان احتمال داد که ملاقات بیهقی و خیام با او، هر دو، در این سال بوده است.

 

بیشتر اطلاعات دیگری که دربارۀ خیام داریم از طریق بیهقی به ما رسیده است. او دربارۀ عین‌القضات همدانی می‌گوید که از شاگردان خیام و احمد غزالی بوده است (ص 117)، که چون شاگردی او نزد احمد غزالی مسلّم است، بعید نیست که شاگردی او نزد خیام نیز درست باشد؛ به‌خصوص که بیهقی می‌افزاید که عین‌القضات کتابی به نام زبدة الحقائق نوشت و در آن، سخن صوفیان را با سخن حکیمان آمیخت (ص 117- 118) و شاید این آمیختن را در اثر فلسفه‌خواندگی و شاگردی او نزد خیام می‌داند. دربارۀ ابوحاتم مظفر اسفزاری می‌نویسد که میان او و خیام مناظراتی بوده است، اما رتبۀ علمی او را فروتر از خیام می‌داند و می‌گوید که حوز‌ۀ اصلی کار اسفزاری علم هیئت (نجوم)، علم اثقال و علم حیل بوده است (ص 119) و تلویحاً محدودیت دامنۀ دانش اسفزاری را در مقابل دانش همه‌جانبۀ خیام می‌داند که چیزی از ریاضیات (ازجمله هیئت، علم اثقال و علم حیل) و معقولات (یعنی الٰهیات و طبیعیات) بر او پوشیده نبوده است. همچنین دربارۀ شرف‌الزمان ایلاقی می‌نویسد که او با خیام و جز او رفت‌وآمد داشته است (ص 126). نیز «حکیم علی بن محمد حجازی قائنی مقیم بیهق» را که در 546 ق/1151 م در سن 90سالگی درگذشته، از شاگردان خیام می‌داند، هرچند مرتبۀ او را در حکمت چندان بلند نمی‌داند و می‌گوید که او ظواهر حکمت را می‌دانست (ص 134). دربارۀ «الفیلسوف محمد بن احمد معموری بیهقی» می‌گوید که امام عمر الخیامی به «تبریز و متانت» او در علوم مخروطات و حیل و اثقال معترف بوده است؛ او را هم جزو منجمانی می‌داند که برای ساختن رصدخانه برای ملکشاه به اصفهان رفتند (ص 163).

 

کسانی که بیهقی از ملاقات یا رفت‌وآمد ایشان با خیام سخن می‌گوید، همه یا دوست و استاد یا شاگرد خیام و یا از فیلسوفان و ریاضی‌دانان روزگار او بوده‌اند و از برخی از ایشان آثاری باقی مانده است. اگر بر این جمع ابن‌تلمیذ و ابوالبرکات بغدادی را، که نامشان در مقدمۀ رسالۀ بدیع اسطرلابی آمده، بیفزاییم (نک‍ : دنبالۀ مقاله)، می‌توان گفت که خیام، به‌رغم بدخویی و کم‌حوصلگی، در سفر و حضر با اهل علم معاشرت می‌کرده یا ایشان به ملاقات او می‌آمده‌اند.

 

دست‌کم در دو منبع قدیم به سفر خیام به حج و اقامت او در بغداد اشاره شده، اما تاریخ آن درست روشن نیست. در گزارش بدیع اسطرلابی، که قدیم‌ترین منبعی است که از سفر خیام به بغداد یاد کرده، از دو تن یاد شده که در این سفر به دیدار خیام رفته‌اند، یکی «الحکیم الاجل معتمدالدولة بن تلمیذ» است و دیگری «اوحدالزمان ابوالبرکات» (نک‍ : ص 168- 169). همان‌گونه که روزنتال (ص 557) گفته است، منظور از ابن‌تلمیذ یا «معتمدالملک ابوالفرج یحیی بن تلمیذ» طبیب است که در 512 ق/ 1118 م درگذشته و یا نوۀ دختری او «امین‌الدوله ابوالحسن هبة‌اللٰه بن صاعد» که او هم ابن‌تلمیذ خوانده می‌شود و در 466 ق/1074 م زاده شده و در 549 ق/1154 م (بیهقی، 143) یا 560 ق/1165 م (یاقوت، 1/2771-2772) درگذشته است. اما به نظر می‌آید که یا خودِ بدیع اسطرلابی سهو کرده و یا کاتب نسخه میان این دو تن خلط کرده و نیمی از لقب نیا (معتمدالملک) را با نیمی از لقب نوه (امین‌الدوله) آمیخته و شخصیتی با لقب «معتمدالدولة بن تلمیذ» درست کرده است. به‌هرحال، با توجه به زمان زندگی خیام، احتمال دیدار او با هیچ‌یک از این دو تن منتفی نیست؛ اما چون احتمال اینکه اسطرلابی در جزء اول لقبی که برای ابن تلمیذ ذکر کرده ــ یعنی معتمدالدولـه ــ اشتباه کـرده باشد و نـه در جزء دوم کـم است، احتمال بیشتر می‌رود که منظور او از ابن‌تلمیذ، معتمدالملک (نیا) باشد. در این صورت باید بپذیریم که سفر خیام به بغداد پیش از سال مرگ «معتمدالملک بن تلمیذ»، یعنی 512 ق، بوده است. از سوی دیگر، حتى اگر ملاقات خیام را با نوه بدانیم، باز بعید نیست که این ملاقات در همین حدود رخ داده باشد، زیرا اسطرلابی (که در 534 ق درگذشته) در مورد خود می‌گوید که در این زمان جوان بوده است. منبع دیگری که از سفر خیام به بغداد یاد کرده، قفطی است که این سفر را در بازگشت خیام از سفر حج می‌داند (نک‍ : دنبالۀ مقاله).

 

تاریخ مرگ خیام معلوم نیست. عمدۀ اختلاف هم به‌سبب اختلافی است که در قرائت واژه‌ای در نسخه‌های خطی چهارمقاله وجود دارد. نظامی عروضی (ص 100) می‌گوید که در 530 ق/1136 م بر سر گور خیام رفته است. هنگام این رویداد در برخی نسخه‌ها «چهار» و در برخی دیگر «چند» سال پس از مرگ خیام آمده است. اگر این واژه را «چهار» بخوانیم، مرگ خیام در 526 می‌شود، اما اگر آن را «چند» بخوانیم، تاریخی از آن برای مرگ خیام به دست نمی‌آید. بااین‌حال چنین می‌نماید که خیام تا 516 ق/1122 م زنده بوده است، زیرا چنان‌که گفتیم، احتمالاً ملاقات خیام با امیر کاکویی یزد در این سال بوده است. به‌هرحال، هیچ‌یک از منابع کهن به اینکه خیام جزو «معمّرین» بوده یا در کهن‌سالی درگذشته، اشاره نکرده است، درحالی‌که اگر تاریخ ولادت او پیش از 440 ق و تاریخ درگذشت او پس از 520 ق بود، معمولاً باید به عمر زیاد او اشاره می‌کردند.

 

خیام در میان معاصران خود:   منابعی که در قرن 6 ق/12 م از خیام سخن گفته‌اند، چند ویژگی دارند: یکی اینکه در هیچ‌یک از این آثار به شعر فارسی او اشاره نشده است؛ دیگر اینکه برخی از آثار مهم خیام که تعلق آنها به او قطعی است، در این منابع جزو آثار او ذکر نشده‌اند؛ و سوم اینکه تا این اواخر گمان می‌رفت که هیچ‌یک از این منابع در عقاید دینی و مشی اجتماعی خیام طعنه نزده‌اند و حمله به آرائی که در شعر خیام بیان شده، از اوایل قرن 7 ق/13 م آغاز شده است. به این دلیل، برخی از محققان در اینکه خیامِ شاعر همان خیام ریاضی‌دان و فیلسوف باشد، تردید داشتند و حتى با متمایزشمردن «عمر بن ابراهیم خیامی فیلسوف ـ ریاضی‌دان» و «خیام شاعر»، رباعیات منسوب به خیام را از آنِ شاعری به نام علی بن محمد بن احمد بن خلف، معروف به خیام، پنداشته‌اند (برای نمونه، نک‍ : محیط، 479-487). چنان‌که خواهد آمد، از نیمۀ دوم قرن 6 ق شعرهایی به نام خیام بر سر زبانها بوده است و بنابراین با اطمینان می‌توان گفت که خیام شاعر همان خیام ریاضی‌دان و فیلسوف است.

 

کهن‌ترین گزارشها دربارۀ احوال خیام نوشتۀ کسانی است که یا خیام را دیده‌اند یا به نحوی با او در ارتباط بوده‌اند. تصویری که از خیام از این نوشته‌ها به دست می‌آید، چهرۀ کسی است که دیگران یا غلبه بر او را در بحث علمی مایۀ مفاخره و مباهات دانسته‌اند و یا گواهی او را بر فضل خود بسیار غنیمت شمرده‌اند، و یا به مناسبتی مقام علمی او را ستوده‌اند.

 

یکی از قدیمی‌ترین این نوشته‌ها رساله‌ای است از بدیع اسطرلابی که چنان‌که از لقبش پیدا ست، در ساختن ابزارهای نجومی، ازجمله اسطرلاب، ماهر بوده است. بدیع اسطرلابی (ه‍ ‌م) که بیشتر عمرش را در بغداد گذرانده و در همان‌جا در 534 ق/ 1140 م درگذشته است، در مقدمۀ رساله‌ای که در باب یک ابزار نجومی نوشته (ص 168)، از دیدار خود با «الشیخ الامام حجة‌الحق عمر الخیامی رحمه‌ اللٰه» در بغداد یاد می‌کند. از فحوای کلام او پیدا ست که در این دیدار در مسائل علمی ــ و به احتمال زیاد در مسائل نجومی ــ بحث شده و بدیع در این گفت‌وگوها مقام علمی خود را نشان داده و خیام سخنانی ستایش‌آمیز درحق او گفته است. همچنین خیام در همین سفر، در جدالی که بر سر مطالب کتابی درگرفته بود، داوری را بر عهدۀ بدیع می‌گذارد (نک‍ : معصومی، «خیام ... »، 114-115).

 

ادیب و متکلم معروف، جاراللٰه محمود بن عمر زمخشری (467- 538 ق/1075-1143 م)، در رساله‌ای به نام «الرسالة الزاجرة» (نک‍ : فروزانفر، سراسر مقاله؛ زمخشری، سراسر اثر) از ملاقات خود با «حکیم الدنیا و فیلسوفها الشیخ الامام الخیامی» سخن می‌گوید. زمخشری جای این ملاقات را «المجلس الفریدی» می‌داند و به اعتقاد فروزانفر، منظور او مجلس استاد و شیخ او محمود بن جریر ظبّی اصفهانی است که زمخشری در جای دیگر رساله، او را «فریدالعصر» می‌خواند. لحن زمخشری در این رساله بسیار خودستایانه است. زمخشری از غلبۀ خود در بحث با خیام، بر سر ترکیب عبارتی در شعر ابوالعلاء معرّی سخن می‌گوید و نیزعبارات ستایش‌آمیزی از او درحق خود می‌آورد (ص 633-634).

 

ملاقات اسطرلابی و زمخشری با خیام، هرچند یکی در بغداد روی داده است و یکی در شرق ایران، و در یکی سخن بر سر شعر عربی است و در دیگری بر سر ابزارهای نجومی، هر دو از مقام بلند علمی خیام در نزد معاصران او حکایت می‌کنند، به‌طوری‌که زمخشری غلبۀ خود را بر خیام در یک مسئلۀ ادبی دلیلی بر فضل خود می‌داند و صفات «حکیم الدنیا و فیلسوفها» که برای او می‌آورد، نشان می‌دهد که پایۀ علمی خیام نزد او تا چه اندازه بلند بوده و او پیروزی بر چنین حریفی را تا چه اندازه ارزشمند می‌دانسته است و نیز ستایش خیام از او و از «ترتیب و تحقیقی» که در درس خود به کار می‌بسته، تا چه حد او را خشنود کرده است. بدیع اسطرلابی هم پیدا ست از اینکه خیام او را در میان جوانان بغداد چنین فاضل دیده، تا چه اندازه مشعوف است.

 

در میان نامه‌هایی که از سنایی غزنوی بازمانده، نامه‌ای است که در نسخه‌های مختلف عنوانهای متفاوت دارد (سنایی، مکاتیب، نامۀ هشتم، 102 بب‍ ؛ نیز نک‍ : مینوی، 209-215). در این نامه، که مضمون آن درخواست از خیام است برای حل مشکلی که برای سنایی پیش آمده بوده است، سنایی خیام را «پیشوای حکیمان» می‌خواند و او را در عالم حکمت به عمر بن خطاب در عالم دین مانند می‌کند.

 

سنایی خیام را مظهر حکمتی می‌داند که خداوند آن را در قرآن در کنار «کتاب» قرار داده است و آن را یکی از دو سبب آبادانی ملک می‌شمارد. با توجه به جایگاه مهمی که واژۀ حکمت در شعر و فکر خود سنایی دارد، کاربرد این واژه بر بلندی مقام علمی ــ و حتى معنوی ــ خیام در نزد او دلالت دارد. همچنین از این نامه پیدا ست که خیام در محل زندگی خود شخصی بسیار صاحب‌نفوذ بوده است، زیرا سنایی از او می‌خواهد مثل عمر تازیانه را بردارد و کسانی را که اسباب گرفتاری او شده‌اند، کیفر بدهد. گذشته از سنایی، معاصر دیگر خیام، خاقانی، هم در مرثیۀ عموی خود کافی‌الدین عمر بن عثمان، میان عمر خطاب و عمر خیام تناظری برقرار کرده است (نک‍ : دیوان، 58).

 

یکی دیگر از هم‌زمانان خیام که او را دیده است، نظامی عروضی است که نظر او نیز دربارۀ خیام ستایش‌آمیز است. او نیز همان لقب حجةالحق را دربارۀ خیام به کار می‌برد و با عباراتی از او سخن می‌گوید که بر شهرت خیام در آن زمان دلالت دارد؛ به‌طوری‌که نیازی نمی‌بیند در معرفی او و حتى دراین‌باره که به چه علمی یا فنی شهرت داشته، چیزی بگوید. نظامی عروضی در جای دیگری هم از بی‌اعتقادی خیام به علم احکام نجوم سخن می‌گوید و سرانجام، در حکایتی دیگر اختربینان دربار ملکشاه که پادشاه بر آنان خشم گرفته است، از او می‌خواهند که داوری در کار آنان را به خیام واگذارد، گویی که در آن روزگار منجمی برتر از او نمی‌شناسند (ص 100-101، 103).

 

از دیگر نویسندگان قرن 6 ق/12 م که دربارۀ خیام سخن گفته، عمادالدین کاتب است که در خریدة القصر خود مدخلی را به خیام اختصاص داده، و چند شعر عربی هم از او نقل کرده است. عماد هم او را «امام خراسان» می‌خواند. چنان‌که خواهیم دید، نوشتۀ عمادالدین کاتب، به صورتی که در خریدة القصر آمده، ناقص است و متن کامل آن همان چیزی است که از راه تاریخ الحکمای قفطی به دست ما رسیده است (نک‍ : دنبالۀ مقاله).

 

نقد خیام:   هرچند در یکی ـ دو منبع از قرن 6 ق (بارع، 40-41؛ عمادالدین، 2/85) شعرهایی به عربی به خیام منسوب شده، منابع قرن 7 ق نخستین منابعی هستند که رباعیهایی به فارسی از او نقل کرده‌اند. همچنین ظاهراً در این منابع است که نخستین بار با انتقاد صریح از خیام مواجه می‌شویم. به‌همین‌سبب عموماً گمان برده‌اند که نقد خیام از این قرن آغاز می‌شود، اما چنان‌که خواهیم دید، انتقاد از خیام از اولین دهه‌های قرن 7 ق آغاز نمی‌شود، بلکه تقریباً 50 سال پس از مرگ خیام عمادالدین کاتب با لحنی تند از او سخن گفته است.

 

از نخستین این منابع رساله‌ای از فخرالدین رازی (د 606 ق/ 1209 م) به نام «التنبیه على بعض الاسرار المودعة فی بعض سور القرآن الکریم» است. وی هنگام بحث دربارۀ سورۀ «تین» و اینکه چرا خداوند انسان را به بهترین صورت می‌آفریند و سپس او را به «پست‌ترین پستیها» بازمی‌گرداند، می‌نویسد: «و عمر بن الخیام این معنی را به نظم فارسی درآورده است: دارنده چو ترکیب طبایع آراست ... » (ص 351). فخرالدین از بابت این رباعی انتقادی از خیام نمی‌کند، بلکه پیش از آنکه حکمت خلقت بشر را از زبان قرآن توضیح دهد، می‌گوید که «این اشکال به ذهن بیشتر خردمندان راه می‌یابد».

 

پس از آن، منبع شناخته‌شده‌تری که همین رباعی و یک رباعی دیگر در آن آمده، مرصاد العباد نجم‌الدین رازی است که در میان سالهای 618 و 620 ق/1221 و 1223 م نوشته شده است. این شعرها در آغاز کتاب و در جایی که نجم‌الدین هدف خود را از نوشتن شرح می‌دهد، آمده است. هدف او از نوشتن کتاب این است که خوانندۀ صوفی، پس از خواندن آن «واقف گردد که او کیست و از کجا آمده است و چون آمده است و به چه کار آمده است و کجا خواهد رفت و چون خواهد رفت و مقصد و مقصود او چیست» (ص 31).

 

نجم‌الدین رازی منکر این نیست که گشودن گره این رازها دشوار است، بااین‌حال، معتقد است که چارۀ این کار در تصوف متشرعانه‌ای است که او در این کتاب بیان می‌کند و نه در آنچه فیلسوفان می‌گویند. وی فیلسوفان را در کنار «دهریان» و «طبایعیان» می‌آورد و به این طریق هر 3 گروه را به یک چوب می‌راند و آنگاه برای آنکه کمال سرگشتگی و گم‌گشتگی فیلسوفان را نشان دهد، «از یکی از فضلا که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است»، دو رباعی نقل می‌کند؛ یکی همان رباعی «دارنده چو ترکیب طبایع آراست ... » و دیگری رباعی «در دایره‌ای کامدن و رفتن ما ست ... ».

 

ذکر نام خیام رباعی‌سرا بعد از این سخنان تند راجع به فلسفیان، دلیلی است بر اینکه در نظر نجم‌الدین، خیام رباعی‌سرا همان خیام فیلسوف بوده است. حتى می‌توان پا را از این فراتر گذاشت و گفت که آماج اصلی انتقاد نجم‌الدین شخص خیام نیست، بلکه طایفۀ فلاسفه است و وجود این دو رباعی به نام خیام بهانۀ خوبی به دست او داده است تا همۀ فلاسفه را در شمار دهریان و طبایعیان قرار دهد. نجم‌الدین رازی در جای دیگری هم این رباعی را نقل می‌کند و گویندۀ آن را «سرگشتۀ غافل و گم‌گشتۀ عاطل» می‌خواند (ص 400).

 

منبع دیگری که به شعر خیام، بدون تصریح به فارسی یا عربی بودن آن اشاره کرده، تاریخ الحکمای قفطی است که به احتمال زیاد پس از 628 ق/1231 م تألیف شده است. تقریباً همۀ کسانی که چیزی دربارۀ خیام نوشته‌اند، به آنچه در کتاب قفطی آمده، استناد کرده‌اند، به‌ویژه که در این نوشته به شعر خیام اشاره شده است. این نوشته نیز مانند نوشتۀ نجم‌الدین رازی، دوپهلو ست: از یک سو، خیام را «امام خراسان و علّامۀ» زمان می‌نامد و می‌گوید که او «علم یونانیان را می‌آموخت و مردم را از راه پاک‌کردن حرکات تن و تنزیه نفس انسانی به جست‌وجوی خدای واحد دیّان برمی‌انگیخت و به پایبندی به سیاست مدنی برحسب قواعد یونانیان فرمان می‌داد»، و از سوی دیگر، صوفیان متأخر را ملامت می‌کند که چرا در انجمنها و خلوت خود از شعر او سخن می‌گویند و آن را به‌صورت صوفیانه تعبیر می‌کنند، غافل از اینکه هر شعر او مار زهرآگینی است برای شریعت. این نوشته به سفر خیام به بغداد اشاره می‌کند، اما آن را در راه سفر حج می‌داند و می‌گوید که حج‌کردن و به‌مسجد‌رفتن او از روی ریا و تظاهر به مسلمانی بوده است. آنگاه نویسنده از مقام بلند خیام در نجوم و حکمت و اینکه در این زمینه شاخص بوده، سخن می‌گوید و در پایان نوشته چند شعر عربی از او می‌آورد که همان شعرهایی است که پیش از او عمادالدین کاتب نقل کرده است (نک‍ : قفطی، 243-244).

 

نویسنده، مانند بسیاری از کسانی که از دیدگاه شریعت یا تصوف فلسفه را رد یا نقد کرده‌اند، با توصیف آموزه‌های خیام به «علم یونانیان»، بر آنچه به نظر او بیگانگی تعالیم خیام با شریعت است، تأکید می‌کند. تقابل میان حکمت یونانیان و حکمت ایمانیان در این دوران در شعر سنایی (نک‍ : دیوان، 678) و عنوان کتاب رشف النصائح الایمانیة و کشف الفضائح الیونانیة از شهاب‌الدین سهروردی صوفی (د 632 ق/1235 م) دیده می‌شود.  بنابراین، دلیل مخالفت قفطی با خیام همان چیزی است که در نظر اول ستایش می‌نماید: نویسنده تلویحاً این فلسفه‌ (یا علم یونانی)ای را که خیام تعلیم می‌داده است، به نوعی رقیب شریعت می‌داند (نک‍ : معصومی، «خیام»، 117-120)؛ نکتۀ مهم دیگر در این متن، استناد صوفیان به شعر خیام است. نویسنده این کار را به‌سبب ناآگاهی ایشان از مقاصد واقعی او می‌داند و ایشان را از آن بر حذر می‌دارد.

 

پیش از این، ولادیمیر مینورسکی در نامه‌ای به تاریخ 1 اوت 1934 به محمد قزوینی نوشته است که قفطی این مطلب « ... را بدون کم‌و‌بیش از عماد اصفهانی استنساخ کرد» (نک‍ : معین،    310).

 

در تأیید این حدس، دلیلهای متعدد دیگر می‌توان آورد: اولاً مدخل بسیار مختصری که در خریدة القصر عمادالدین کاتب به خیام اختصاص یافته است، چیزی نیست جز جمله‌های اول و آخر مطلب قفطی و نیز شعرهایی که او به خیام نسبت داده است؛ گویی کسی همان مطلب قفطی را برداشته و وسط آن را بریده است. ثانیاً عماد بسیار به سجع در عبارت علاقه دارد و بسیاری از بخشهای خریدة القصر او به نثر مسجع است و نوشتۀ قفطی دربارۀ خیام نیز برخلاف سایر بخشهای کتاب او، مسجع است؛ دیگر اینکه برخی از عناوینی که در آغاز مقالۀ قفطی دربارۀ خیام آمده، مانند «امام خراسان و علامة الزمان»، در نوشته‌های عماد دربارۀ شخصیتهای دیگر نظایری دارد (مثلاً نک‍ : 1/ 189). سوم اینکه قفطی، جز در مورد خیام، درحق هیچ‌یک از کسانی که شرح‌حالشان را نوشته، داوری منفی نکرده است.

 

اما دلیل مهم‌تر بر اینکه قفطی شرح‌حال خیام را از عمادالدین کاتب گرفته، این است که او شخصاً عماد را دیده بوده است و نیز کتاب او را در اختیار داشته و دست‌کم تراجم حال دو تن را از او نقل کرده است (نک‍ : قفطی، 360، شرح‌حال یحیی بن سعید بن ماری ابوالعباس پزشک مسیحی، نیز 342، شرح‌حال ابوالقاسم هبةاللٰه بن الحسین اهوازی که منبع خود را به‌صراحت عمادالدین کاتب می‌داند، 224، شرح‌حال عبداللٰه بن شاکر بن ابی‌المطهر المعدانی؛ قس: عمادالدین، 1/204-205).

 

در تأیید این نظر دلیل دیگری هم می‌توان آورد و آن این است که در کتاب قفطی تقریباً از هیچ‌یک از فلاسفه و دانشمندانی که در فاصلۀ ابن‌سینا و خیام در شرق و مرکز ایران می‌زیسته‌اند و یا از معاصران خیام بوده‌اند، یاد نشده است. به‌طورکلی، اطلاعات قفطی دربارۀ آنچه در یک قرن پیش از او در عالم فلسفه در شرق و مرکز ایران می‌گذشته، بسیار ناقص بوده و در این شرایط، بسیار طبیعی می‌نماید که او احوال مردمی از این منطقه را که به حکمت شهرت داشته‌اند، از منابعی که در دسترس داشته، و ازجمله از خریدة القصر، نقل کرده باشد.

 

اکنون که معلوم شد قفطی با شخص عمادالدین کاتب و نیز با کتاب او آشنا بوده و مطالبی از آن گرفته است، با توجه به جمله‌ای که میان قفطی و عماد مشترک است و نیز با توجه به اینکه هر دو شعری عربی از خیام نقل کرده‌اند ــ و درواقع عماد تا آنجا که می‌دانیم، یکی از نخستین کسانی است که شعری به خیام نسبت داده است ــ و قفطی معمولاً در مواردی از عمادالدین نقل کرده که صاحب ترجمه جز فلسفه و علم، دستی نیز در شعر داشته است، می‌توان گفت حدسی که مینورسکی سالها پیش از این زده است، درست است و قفطی شرح‌حال خیام را از عماد اصفهانی گرفته، اما این شرح‌حال در نسخه‌های موجود خریدة القصر به عبارتی یک‌سطری کاسته شده و بقیۀ آن از میان رفته است.

 

حتى اگر قفطی این مطلب را مستقیماً از عماد اصفهانی نگرفته، به‌دلیل وجود آن جمله‌های مشترک باید بگوییم که قفطی و عمادالدین کاتب هر دو از منبع سومی نقل قول کرده‌اند که دست‌کم پیش از ربع چهارم قرن 6 ق نوشته شده است، و بنابراین نزدیک به 50 سال بر نخستین نوشته‌ای که تاکنون در تعریض بر خیام می‌شناختیم، یعنی قول نجم‌الدین رازی در مرصاد العباد، مقدم است. به این اعتبار، نوشته‌ای که قفطی دربارۀ خیام نقل کرده، در کنار شرح‌حالی که بیهقی در تتمة صوان الحکمة آورده و بعداً از آن سخن خواهیم گفت، یکی از کهن‌ترین چیزهایی است که دربارۀ شرح‌حال خیام در دست داریم، و نظری را که گروهی از مردم روزگار او، در حدود 50 سال پس از مرگ او درباره‌اش داشته‌اند، نشان می‌دهد، زیرا عمادالدین کاتب بخشهای مربوط به ایران خریدة القصر را در حدود سال 570 ق/1174 م تألیف کرده است. همچنین با تعیین نویسندۀ اصلی و زمان نگارش این متن، منظور نویسنده از شعرهایی از خیام که در محافل صوفیان رواج داشته نیز معلوم می‌شود. بی‌گمان این شعرها از جنس شعرهای عربی‌ای که عماد آورده و قفطی هم از او نقل کرده، نبوده است، زیرا در آن شعرها چیزی نیست که به شریعت زیانی برساند و یا تن به تعبیر صوفیانه بدهد. با توجه به اینکه در اواخر قرن 6 ق یا اوایل قرن 7 ق، فخرالدین رازی یک رباعی از خیام با تصریح به نام او نقل کرده و 20 سالی پس از آن نیز نجم‌الدین رازی دو رباعی از او آورده و نقد کرده است، می‌توان گفت که شعرهای مورد نظر نویسندۀ این متن ــ که برخلاف قفطی در ایران می‌زیسته است و نه در مصر و شام ــ رباعیات فارسی‌ای است که به نام خیام بر سر زبانها بوده است. این ادعا را توسل صوفیان به رباعی برای بیان منظور خود و نیز بحثی که در مقالات شمس تبریزی بر سر تعبیر یکی از شعرهای خیام روایت شده است، تأیید می‌کند (نک‍ : بخش اول، 301؛ معصومی، همان، 122-124). بخشی از الٰهی‌نامۀ عطار که حکایتی دربارۀ خیام در آن آمده است، پیچیدگی رویکرد صوفیان به خیام را نشان می‌دهد (ص 324-327؛ نیز نک‍ : معصومی، همان، 127-130). البته واکنش به رباعیات خیام، به‌ویژه رباعی «دارنده چو ترکیب طبایع آراست ... »، به تعبیر صوفیانه یا ردّ کامل خلاصه نمی‌شده است، بلکه برخی از شاعران این دوره، ازجمله نظام‌الدین اصفهانی (د 680 ق/1281 م)، آن را به زبان شعر و در قالب رباعی پاسخ گفته‌اند (نظام‌الدین اصفهانی، 80؛ معصومی، همان، 126-127).

 

خیام شاعر و خیام ریاضی‌دان و فیلسوف:   چنان‌که دیدیم، خیام در نزد هم‌زمانان خود بیشتر به فلسفه و ریاضیات شهره، و در این زمینه زبانزد بوده است و نیز پایگاه اجتماعی بلندی داشته است. همچنین خواهیم دید که آثار فلسفی و حتى ریاضی او بر اعتقاد راسخ او به فلسفۀ ابن‌سینایی گواهی می‌دهند. از سوی دیگر، دیدیم که منابعی بسیار نزدیک به زمان خیام شعرهایی را به او منسوب کرده‌اند که نه‌تنها با ظاهر شرع نمی‌خواند، بلکه با آموزه‌های مکتبی در فلسفه نیز که خیام خود را به آن متعلق می‌شمرد، مباینت دارد، اما چنان‌که دیدیم، نمی‌توان آنها را از کس دیگری دانست. در برابر این معما، نخستین محققان معاصر ایرانی که دربارۀ خیام سخن گفته‌اند، یا کوشیده‌اند با نادیده‌گرفتن آثار فلسفی خیام، فلسفۀ خاصی برای او از رباعیاتش استخراج کنند که تصویر او را بیشتر در جهت خوشباشی و بدبینی و لاادریگری و حتى کفرگویی سوق می‌دهد (خیام هدایت)؛ یا کوشیده‌اند اندکی از تندی و تیزی فکر او بکاهند و چهره‌ای سازش‌کارتر ومحافظه‌کارتر از خیام عرضه کنند (خیام فروغی و دشتی)؛ و یا چون با هیچ‌یک از این دو کار به خیام مطلوب خود نمی‌رسیده‌اند یا چنین تصویر و تصوری را از خیام مغایر با نوشته‌های خود او در آثار غیرشعری‌اش می‌دیده‌اند، راهی دیگر رفته‌اند: برخی از ایشان (محیط، 479-487) به وجود دو خیام ــ یکی فیلسوف و ریاضی‌دان و دیگری شاعر ــ معتقد شده‌اند و برخی دیگر (نصر، 40-47)، که هیچ‌گونه تنوع فکری را در عالم اسلام برنمی‌تابند، او را یکسره صوفی و همۀ شعرهایش را قابل تعبیر صوفیانه دانسته‌اند. محققان بعدی نیز عموماً در یکی از این 4 دسته قرار می‌گیرند.

 

اما نتیجه‌ای که از بررسی منابع کهن، و نیز آثار فلسفی خیام و کهن‌ترین شعرهایی که به او منسوب است، می‌توان گرفت، این است که خیام شاعر همان خیام ریاضی‌دان و فیلسوف است، بااین‌حال خیام شاعر همان سخن خیام فیلسوف را نمی‌گوید. پذیرفتن این نتیجه شاید برای ما دشوار باشد، اما برای گذشتگان ما، جز در یک دورۀ کوتاه که همۀ انتقادها به شعر خیام هم به آن دوره تعلق دارد، چندان دشوار نبوده است.

 

سبب نقدهای تندی که در یک دورۀ زمانی نسبتاً کوتاه از خیام شده و فروکش‌کردن این نقدها پس از این دوره را باید در اوضاع و احوال فکری قرنهای 5 تا 7 ق جست‌وجو کرد. در این قرون نسبت میان فلسفه و تصوف تدریجاً در حال تغییر بود. البته این تغییر فراگیر نبود؛ هنوز صوفیانی بودند که به‌هیچ‌وجه گفتمان فلسفی را برنمی‌تافتند و فیلسوفانی که برای اقوال و احوال صوفیان هیچ ارزشی قائل نبودند. اما در برابر این دو گروه، کسانی هم بودند که یا مانند شیخ اشراق می‌کوشیدند از تعالیم صوفیان تعبیری فلسفی به دست دهند و در نظام فلسفی خود جایی برای احوال و مواجید صوفیانه بیابند و یا مانند عین‌القضات برخی از اقوال فلاسفه را طوری تعبیر می‌کردند تا با تصوف، و لااقل با تصوف خودشان، سازگار شود. تصویری که عین‌القضات در جایی از تمهیدات از ابن‌سینا ترسیم می‌کند، تصویر صوفی کاملی است که اگر مورد ملامت مردم قرار گرفته، به این دلیل است که اسرار هویدا می‌کرده است (نک‍ : ص 349-350). البته نوشتۀ عین‌القضات دربارۀ ابن‌سینا خالی از افسانه‌سازی نیست، زیرا استناد او به مکاتبات میان ابن‌سینا و ابوسعید ابوالخیر است که اصالت تاریخی آن معلوم نیست، و نیز به نوشته‌ای از ابوسعید به نام «مصابیح» که نام آن ظاهراً جز در این نوشتۀ عین‌القضات نیامده است. اما همین استنادها نشان می‌دهد که تمایل برای نزدیک‌کردن این دو نظام ــ فلسفه و تصوف ــ چنان نیرومند بوده است که مبلّغان آن در این کار از توسل به هیچ وسیله‌ای دریغ نمی‌کرده‌اند.

 

از سوی دیگر، در برابر فیلسوفانی که دست‌کم از فارابی و ابن‌سینا به بعد، یکی از وظایف خود را سازگارکردن فلسفه و شریعت می‌دانستند، صوفیانی دیگر که به تصور قدیمی‌تری از تصوف و شریعت پایبند بودند، ساکت ننشسته بودند ومی‌کوشیدند با یک‌کاسه‌کردن دهریان و طبیعیان و فلاسفه، در برابر خطر نفوذ ایشان هشدار دهند. در این نزاع، شعر خیام برای ایشان موهبتی بود، زیرا نه در ناسازگاری مضمون آن با ظاهر شریعت شکی بود و نه در فیلسوف‌بودن گویندۀ آن. به عبارت دیگر، اگر این شعرها را کسی جز خیام فیلسوف گفته بود، حتى همین گروه از صوفیان نیز تسامحی را که تا آن زمان درحق بسیاری از این‌گونه مضامین به کار می‌بردند، درحق این شعرها نیز روا می‌داشتند.

 

خیام ریاضی‌دان:   هرچند خیام نویسنده‌ای پرنویس نبوده، اما تقریباً در همۀ زمینه‌هایی که در گذشته علوم ریاضی نامیده می‌شد، آثاری دارد.

 

آثار جبری:   از خیام دو رساله در جبر باقی مانده است: یکی به نام رسالة فی الجبر و المقابلة که موضوع آن طبقه‌بندی و حل معادلات با درجۀ 3 یا کمتر از آن است. رسالۀ دیگر که نامی ندارد و در پژوهشهای جدید آن را «فی قسمة ربع الدائرة» (راشد و وهاب‌زاده، 238) یا «در تحلیل یک مسئله» (مصاحب، 132،251) نام داده‌اند و پیش از رسالۀ جبر و مقابله تألیف شده، به حل یک مسئلۀ هندسی خاص به روش جبری می‌پردازد و نیز طبقه‌بندی دیگری برای معادلات با درجۀ کوچک‌تر یا مساوی 3 عرضه می‌کند.

 

اهمیت این رسالۀ  دوم در این است که به خلاف رسالۀ جبر و مقابله که روشی کاملاً ترکیبی دارد، مسئلۀ مورد نظر به شیوۀ تحلیلی نیز بررسی می‌شود (نک‍ : ه‍ د، تحلیل و ترکیب)، و از این نظر این رساله مدخل مهمی است برای آشنایی با راهی که خیام برای رسیدن به روشهای حل معادلات، که در رسالۀ جبر و مقابله ارائه شده، پیموده است.

 

در این دو رساله، خیام به پیروی از روشی که خوارزمی پیش از آن برای معادلات تا درجۀ 2 به دست داده بود، طبقه‌بندی کاملی از معادلات تا درجۀ 3 عرضه می‌کند و راه‌حلی هندسی برای هر دسته از آنها به دست می‌دهد. خیام، پس از آنکه در رسالۀ «فی قسمة ربع الدائرة» نخستین طبقه‌بندی خود از معادلات درجۀ سوم را عرضه می‌کند، می‌گوید که ریاضی‌دانان متقدم که به زبان ما نمی‌نوشته‌اند (یعنی ریاضی‌دانان یونانی)، به هیچ‌یک از این معادلات پی نبرد‌ه‌اند و یا اگر دراین‌باره چیزی نوشته بوده‌اند، به دست ما نرسیده است؛ سپس به بیان تاریخچه‌ای از مسائل هندسی و حسابی که حل آنها به معادلۀ درجۀ سوم منجر می‌شود، می‌پردازد و از کوششهای ریاضی‌دانان پیشین در این زمینه یاد می‌کند. این بخش از رسالۀ خیام ازلحاظ تاریخ جبر اهمیت فراوان دارد.

 

گزارش تاریخی خیام نشان می‌دهد که چگونه در اثر پیدایش علم جبر، مسائلی که پیش از آن مستقیماً از راه تقاطع مقاطع مخروطی حل می‌شد، اکنون نخست به زبان معادلات ترجمه می‌شد و سپس با کاوش در این معادلات کوشش می‌شد که یک راه هندسی برای حل آنها یافت شود. بااین‌حال، این کوششها، چنان‌که خیام گفته است، تنها به معادلات خاصی، آن هم با ضریب عددی خاص منجر می‌شد. نیازهای منجمان نیز در پیدایش برخی از معادلات درجۀ سوم مؤثر بود؛ مثلاً بیرونی، برای تشکیل جدول سینوسها، معادلات x3=3x+1 و x3+1=3x را تشکیل می‌دهد و آنها را از راه آزمون و خطا حل می‌کند (راشد، 54).

 

کار خیام نقطۀ تلاقی این کوششها و کار خوارزمی است. وی با درنظرگرفتن کلیۀ ترکیبهای ممکن x (که وی آن را گاهی شیء و گاهی جذر و گاهی ضلع می‌نامد) و x2 و x3 (که وی آن را «مکعب» می‌نامد)، به دو نوع طبقه‌بندی معادلات تا درجۀ 3 می‌رسد.

 

در رسالۀ «فی قسمة ربع الدائرة»، خیام معادلات را برحسب درجۀ آنها تقسیم می‌کند، و به‌این‌ترتیب به 3 دسته معادله می‌رسد: معادلات درجۀ اول، معادلات درجۀ دوم و معادلات درجۀ سوم. معادلات درجۀ اول و دوم همان معادلاتی‌اند که خوارزمی پیش از آن، الگوریتم حل آنها را به دست داده بود.

 

در این طبقه‌بندی، معادلات درجۀ سوم عبارت‌اند از: معادلۀ دو‌جمله‌ای x3=ax2 که به معادلۀ درجۀ اول x=a تبدیل می‌شود، و x3=ax که به معـادلۀ درجۀ دوم x2=a تبدیل می‌شـود، و x3=a که حل آن به‌طریق عددی و از راه استخراج ریشۀ سوم و یا به‌طریق هندسی و با استفاده از مقاطع مخروطی ممکن است.

 

و همچنین 9 معادلۀ سه‌جمله‌ای که از آن میان 3 معادلۀ زیر با تقسیم جملات معادله بر x به معادلۀ درجۀ دوم تحویل می‌شوند:

x3+bx2=cx

x3+cx=bx2

x3=cx2+bx

حل 6 معادلۀ سه‌جمله‌ای دیگر و نیز 7 معادلۀ چهار‌جمله‌ای درجۀ سوم که تنها با استفاده از مقاطع مخروطی ممکن است.

 

رسالة فی الجبر و المقابلة به احتمال زیاد در حدود سال 473 ق/ 1080 م در شیراز نوشته شده است، زیرا خیام این رساله را برای «قاضی‌القضات ... ابی‌طاهر» و زمانی که نزد او بوده، نوشته است (نک‍‌ : «رسالة فی الجبر ... »، 2-3)، و اینْ چنان‌که دیدیم، به سال 473 ق یا اندکی پس از آن بوده است. در این رساله خیام   طبقه‌بندی دیگری برای معادلات به دست می‌دهد که براساس تعداد جمله‌های هر معادله و نحوۀ توزیع آنها در دو سوی معادله است. به این طریق 3 دسته معادله به دست می‌آید:

1. معادلات دو‌جمله‌ای که شامل یک معادلۀ درجۀ اول، یک معادلۀ درجۀ دوم و 3 معادلۀ درجۀ سوم است. از 3 معادلۀ اخیر، یکی به معادلۀ درجۀ اول و دیگری به معادلۀ درجۀ دوم قابل تبدیل است؛ معادلۀ سوم همان مسئلۀ تضعیف مکعب است.

 

2. معادلات سه‌جمله‌ای (مقترنات سه‌جمله‌ای) که شامل 3 معادلۀ سه‌جمله‌ای خوارزمی و معادلات زیر است:

x3+bx2=cx

x3+cx=bx2

x3=cx2+bx

در مورد 3 معادلۀ خوارزمی، می‌گوید که این معادلات همانها ست که در کتابهای جبریان آمده است و از طریق هندسی، آنها را برهانی کرده‌اند، اما از راه عددی، برهانی بر آنها نیاورده‌اند، و در مورد 3 معادلۀ اخیر می‌نویسد که جبریان این 3 معادله را معادل با 3 معادلۀ اول دانسته‌اند، اما در موردی که موضوع این معادلات مقادیر اندازه‌پذیر («ممسوحات»، یعنی مقادیر هندسی) باشد، برهانی برای آن اقامه نکرده‌اند. در موردی که موضوع این مسائل عدد باشد، برهان مسئله از کتاب اصول اقلیدس روشن است و خود او هم برهان هندسی آن را ذکر خواهد کرد (نک‍ : همان، 6-7).

 

بقیۀ  معادلات را خیام به‌صورت زیر تقسیم‌بندی می‌کند:

مقترنات سه‌تایی، شامل:

x3+cx=b

x3+b=cx

x3=cx+b

x3+cx2=b

x3+b=cx2

x3=bx2+c

مقترنات چهارجمله‌ای که آن هم شامل دو دسته می‌شود:

دستۀ اول معادلاتی که در یک سمت آن یک جمله، و در سمت دیگر 3 جمله وجود دارد و شامل معادلات زیر است:

x3+ax2+bx=c

x3+ax2+b=cx

x3+ax+b=cx2

x3=ax2+bx+c

دستۀ دوم از معادلات چهارجمله‌ای معادلاتی است که در هر طرف آنها دو جمله وجود دارد و شامل معادلات زیر است:

x3+ax2=bx+c

x3+ax=bx2+c

x3+a=bx2+cx

به این طریق 25 نوع (صنف) معادله به دست می‌آید که حل 14 نوع از آنها با استفاده از مقاطع مخروطی ممکن است (همان، 7- 9).

 

حل معادلات درجۀ سوم:   خیام هر معادلۀ درجۀ سوم را در مراحل معینی حل می‌کند. ما این مراحل را در مورد معادلۀ x3+bx=c شرح می‌دهیم.

 

مرحلۀ اول: همگن‌کردن معادله. چنان‌که گفتیم، برای آنکه معادله معنای هندسی داشته باشد، باید همۀ جملات آن از یک بعد باشند. خیام کار همگن‌کردن معادلات را از راه انتخاب واحدهای طول و سطح و حجم انجام می‌دهد (در مورد پیشینۀ  انتخاب واحدها در آثار بنوموسى، نک‍ : ه‍ ‍‌د، بنی‌موسى). در حل این معادله، خیام فرض می‌کند که AB ضلع مربعی به مساحت b باشد. در این صورت، می‌توان مستطیلی به ضلع BC بنا کرد، به‌طوری‌که AB2.BC=c؛ بنابراین معادله به‌صورت x3+AB2x=AB2.BC درمی‌آید.

 

مرحلۀ دوم: انتخاب منحنیها. با ضرب طرفین معادلۀ بالا در x داریم:

x4 = AB2 (BC.x -x2)

با انتخاب مجهول کمکی y2 به این روابط می‌رسیم:

(1) 

(2)y2 = BC.x-x2

به زبان امروزی، معادلۀ (1) معادلۀ یک‌سهمی است و معادلۀ (2) معادلۀ یک‌دایره. نقطۀ تقاطع این سهمی و دایره ریشۀ معادله را به دست می‌دهد.

 

در مورد معادلات دیگر نیز خیام همین روش را به‌کار می‌برد. منحنیهایی که وی از آنها استفاده می‌کند، عبارت‌اند از: دایره و سهمی (در مورد معادلۀ بالا) و سهمی و هذلولی متساوی‌الساقین (در مورد سایر مقترنات سه‌جمله‌ای). از میان مقترنات چهارجمله‌ای، 3 تا از آنها از راه تقاطع یک‌دایره و یک‌هذلولی، و 4 معادلۀ دیگر از راه تقاطع دوهذلولی حل می‌شوند. بااین‌حال، چون خیام همواره یک شاخۀ هذلولی متساوی‌الساقین را در نظر می‌گیرد، در حالتی هم که معادله می‌تواند 3 ریشۀ مثبت داشته باشد، تنها یک ریشۀ مثبت آن را به دست می‌آورد (برای توضیح کامل روش خیام، نک‍ : ه‍ ‌د، 17/474).

 

نظریۀ خیام دربارۀ حل معادلات درجۀ سوم یکی از مهم‌ترین دستاوردهای ریاضی‌دانان اسلامی در علم جبر است. نخستین‌بار بود که روشی کلی برای حل همۀ معادلات درجۀ سوم به دست داده می‌شد و ریاضی‌دانان وقتی به مسائل مجسم (مسائلی هندسی که حل آنها با خط‌کش و پرگار ممکن نیست) برخورد می‌کردند، به‌جای آنکه دنبال راه‌حل جداگانه‌ای برای هر مسئله بگردند، می‌توانستند با انتخاب مجهول مناسب، مسئله را به معادله‌ای جبری تبدیل کنند. درصورتی‌که معادله اکیداً از درجۀ سوم بود، حتماً به یکی از 14 معادلۀ خیام تبدیل می‌شد و ریشۀ آن به روش خیام و با استفاده از مقاطع مخروطی به دست می‌آمد.

 

در جهان اسلام شرف‌الدین طوسی (ه‍‌ م) را می‌توان ادامه‌دهندۀ کار خیام دانست، هرچند برخلاف روش خیام که جبری و کلی است، روش طوسی تحلیلی و موضعی است (راشد، 46). وی معادلات درجۀ سوم را برحسب اینکه ریشه (در واقع ریشۀ مثبت) دارند یا ندارند، طبقه‌بندی می‌کند. در مورد معادلاتی که ریشۀ مثبت دارند، وی، مانند خیام، ریشۀ معادله را از راه تقاطع دو مقطع مخروطی به دست می‌آورد (همو، 46-47).

 

به نظر می‌آید که بسیاری از ریاضی‌دانان متأخر از کار خیام در حل معادلات درجۀ سوم آگاه نبوده‌اند. بااینکه در غرب جهان اسلام ابن‌خلدون (732- 808 ق/1332-1406 م) می‌گوید که برخی از ریاضی‌دانان شرق اسلامی تعداد معادلات را از 6 معادله به بیش از 20 معادله رسانده‌اند و «برای کلیۀ آنها اعمال استوار متکی بر براهین هندسی استخراج کرده‌اند» (2/1013)، و شاید این جملۀ او را بتوان اشاره‌ای به کار خیام دانست؛ نیز ابن‌اکفانی (د 749 ق/ 1348 م) می‌گوید که خیام برای مسائل جبری براهین هندسی آورده است (ص 61)، ریاضی‌دان بزرگی چون غیاث‌الدین جمشید کاشانی (د 832 ق/ 1429 م) ظاهراً کار خیام را نمی‌شناخته است، چون در مفتاح الحساب می‌نویسد که پیشینیان دربارۀ حل معادلات بالاتر از درجۀ دوم چیزی نگفته‌اند، جز «شارح بهائیه» که گفته است شرف‌الدین مسعودی جز این 6 دسته، 19 دسته معادلۀ دیگر را از درجۀ سوم حل کرده است (مقالۀ 5، باب 8، فصل 7؛ در دست‌نویس، گ 68 آ و چ دمشق، ص 343، نام این شارح به ‌تصریح کمال‌الدین فارسی آمده و پیدا ست که عبارت «و هو عمادالدین کاشی» در چ دمشق، ص 413، افزودۀ کاتب یکی از دست‌نویسها است). ظاهراً منبع کاشانی میان شرف‌الدین طوسی و شرف‌الدین مسعودی، فیلسوف و دانشمند قرن 6 ق/12 م، خلط کرده بوده است. بااین‌حال، کاشانی خود مدعی شده که معادلات درجۀ 4 و کمتر از آن را طبقه‌بندی کرده و راه‌حل آنها را یافته است. از این طبقه‌بندی و راه‌حل تاکنون نشانی به دست نیامده است.

 

رسالۀ جبر و مقابلۀ خیام تا قرن 19 م به زبانهای اروپایی ترجمه نشده بود، هرچند نسخه‌هایی از آن، که در کتابخانه‌های اروپا و آمریکا محفوظ است (ازجمله نسخه‌های fonds arabe 2461 و fonds arabe 2458 کتابخانۀ ملی فرانسه و نسخۀ Smith Or. 45 (8) کتابخانـۀ دانشگاه کلمبیا)، در قـرن 17 م بـه اروپا رسیده است و نسخۀ اخیر در دست ریاضی‌دان و عربی‌دان هلندی گولیوس بوده است (راشد و وهاب‌زاده، 109-110)؛ بنابراین بعید نیست که برخی از ریاضی‌دانان این قرن، از طریق شخص او، به این رساله دسترسی داشته‌اند. به هر حال، قرابت میان کار خیام و کار ریاضی‌دانـان قرن 17 م، ازجمله دکارت، چنان است کـه حتى اگر دکارت رسالۀ جبر و مقابلۀ خیام را ندیده باشد، به اعتقاد راشد برنامه‌ای را که دکارت در 1619م آغاز کرد و در 1637 م با انتشار کتاب هندسۀ او به کمال رسید، از جهاتی می‌توان دنبالۀ کار خیام در رسالۀ جبر و مقابله دانست (نک‍ : همان دو، 12-29؛ برای ترجمـۀ فـارسی آن، نک‍ : معصومـی، زندگی‌نامـه ... ، 121- 178).

 

به اعتقاد راشد، کار دکارت در رسالۀ هندسه ادامۀ سنتی است که خیام بنا نهاده است و بررسی آثار خیام نکاتی را در مورد تحول اندیشۀ ریاضی دکارت روشن می‌کند که از مطالعۀ آثار خود دکارت و یا ریاضی‌دانان اروپایی‌ای که تاکنون اسلاف فکری او محسوب می‌شده‌اند، به دست نمی‌آید. به این اعتبار، بخشی از تاریخ جبر که با خیام آغاز می‌شود و با شرف‌الدین طوسی ادامه می‌یابد، در نیمۀ اول قرن 17 م با کتاب هندسۀ دکارت از سر گرفته می‌شود (نک‍ : همو، «رشدی راشد ... »، 7).

 

رسالۀ جبر و مقابلۀ خیام را نخستین‌بار فرانتس ووپکه2، پژوهشگر آلمانی، اما فرانسوی‌نویس تاریخ ریاضیات، در 1851 م همراه با ترجمه و شرحی فرانسوی در پاریس منتشر کرد (جم‍‌ ). در 1931 م داود کثیر3 ترجمۀ انگلیسی این رساله را در نیویورک منتشر کرد (جم‍‌‌ ). غلامحسین مصاحب متن عربی چاپ ووپکه را همراه با ترجمۀ فارسی ملخص آن در کتاب جبر و مقابلۀ خیام آورد. وینتر و عرفات ترجمۀ انگلیسی دیگری از این رساله را در 1952 م (با تاریخ چاپ 1950 م) در «مجلۀ انجمن آسیایی سلطنتی بنگاله» منتشر کردند (ص 27-88).

 

عباس اقبال در 1310 ش برای نخستین‌بار از وجود رسالۀ بی‌نام خیام دربارۀ جبر خبر داد. او دست‌نویس یگانۀ این اثر را که در مجموعۀ شخصی او بود، در اختیار غلامحسین مصاحب گذاشت (مصاحب، 151-152) و او نیز این رساله را با عنوان «رساله در تحلیل یک مسئله» همراه با ترجمۀ فارسی در مجموعۀ حکیم عمر خیام به‌عنوان عالم جبر در 1339 ش منتشر کرد. این کتاب که درواقع روایت نوین پژوهش پیشین مصاحب بود، متن عربی رساله (از روی چاپ ووپکه) و ترجمۀ فارسی اصلاح‌شدۀ آن را همراه با شرح و توضیحاتی به فارسی در بر داشت.

 

در سال 1981 م، رشدی راشد و احمد جبار متن عربی و ترجمۀ فرانسوی دو رسالۀ جبری خیام را همراه با شرح و توضیحاتی به عربی با عنوان رسائل الخیام الجبریة4 در حلب منتشر کردند. آنها رسالۀ جبر بی‌نام خیام را (که از روی چاپ مصاحب منتشر کرده بودند) «رسالة فی قسمة ربع الدائرة» نامیدند.

 

در سال 1377 ش، رضازادۀ ملک براساس متن عربی هر دو رسالۀ جبر خیام را براساس چاپ مصاحب به همراه ترجمه‌ای فارسی در دانشنامۀ خیامی (ص 154-286) منتشر کرد. در سالهای 1999، 2000 و 2005 م نیز راشد و وهاب‌زاده به‌ترتیب ترجمۀ فرانسوی1، انگلیسی (راشد و وهاب‌زاده، 193-255) و متن عربی (با عنوان ریاضیات عمر الخیام در بیروت) این دو رساله را همراه با شرح و توضیحاتی به همان زبانها همراه با رسالۀ شرح ما اشکل من مصادرات منتشر کردند.

 

شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس:   موضوع این رساله که بنابه آخرین جملۀ آن در 470 ق/1077 م نوشته شده، توضیح برخی از مصادرات کتاب اصول اقلیدس است، یعنی توضیح گزاره‌هایی که اقلیدس در کتاب خود بدون اثبات پذیرفته است.

 

رساله در یک مقدمه و 3 بخش (مقاله) است. بخش اول به اثبات اصل پنجم از اصول موضوعۀ اقلیدس اختصاص دارد. این گزاره، هرچند اقلیدس آن را جزو اصول آورده، از همان دوران باستان موضوع مناقشه بوده است. بسیاری از ریاضی‌دانان یونانی و اسلامی معتقد بودند که این گزاره اصل نیست، بلکه یکی از قضایای هندسی است و باید بتوان آن را بر مبنای 4 اصل موضوع دیگر ثابت کرد. خیام در رسالۀ خود از برخی از شارحان یونانی اقلیدس مانند هرون اسکندرانی و اتوکیوس نام می‌برد که به‌دلیل دشواری این اصل به اثبات آن نپرداخته‌اند و نیز از «متأخران»ی چون ابوجعفر خازن، شَنّی و نیریزی (ه‍ ‍‌م‌م) نام می‌برد که در اثبات این اصل کوشیده‌اند، اما هیچ‌یک برهان «پاکیزه»ای برای آن نیاورده‌اند، بلکه در میانۀ اثبات خود گزاره‌ای دیگر را که در دشواری دست‌کمی از آن ندارد، بدون اثبات پذیرفته‌اند.

 

خیام سپس به انتقاد از کار ابن‌هیثم در رسالۀ حل شکوک کتاب اقلیدس فی الاصول و شرح معانیه می‌پردازد (خیام از این رساله با عنوان «حل شکوک مقالۀ اول از کتاب اقلیدس» یاد کرده است). پیشنهاد ابن‌هیثم در این رساله این است که باید این اصل را پذیرفت، اما تعریف توازی را باید تغییر داد، و بنابراین مفهوم توازی را برحسب مفهوم هم‌فاصلگی تعریف می‌کند. اشکالاتی که خیام به ابن‌هیثم می‌گیرد، همه براساس فلسفۀ مشاء است؛ ازجمله اینکه ابن‌هیثم در تعریف خود از توازی از حرکت خطی سخن می‌گوید که به موازات خود جابه‌جا شود. خیام می‌گوید که خط عَرَض است و عرض نمی‌تواند به‌خودی‌خود جابه‌جا شود، و نیز می‌گوید که حرکت در هندسه جایی ندارد. در مقالۀ اول رساله، خیام راه‌حل خود را برای اثبات اصل توازی اقلیدس به دست می‌دهد. این راه‌حل مبتنی بر 8 قضیه است و «اثبات» اصل توازی نتیجۀ قضیۀ هشتم است. در این قضایا خیام چهارضلعی‌ای را مطرح می‌کند که 3 زاویۀ آن قائمه‌اند و آنگاه دربارۀ مقدار زاویۀ چهارم بحث می‌کند و حالاتی را که این زاویه حاده یا منفرجه باشد، محال می‌شمارد و نتیجه می‌گیرد که این زاویه هم ضرورتاً قائمه است.

 

چهار‌ضلعی‌ای که خیام مطرح می‌کند، بعدها به نام ریاضی‌دان ایتالیایی، جووانّی جیرولامو ساکّری، که در ثلث نخست قرن 18 م همین چهارضلعی را در بحث خود دربارۀ اصل توازی در نظر گرفته است، معروف شد. اهمیت بحث خیام در این است که دو حالتی که او محال شمرده است ــ حـاده یـا منفرجه‌بودن زاویۀ چهارم ــ درواقع با دو هندسۀ نااقلیدسی یعنی هندسۀ هذلولوی و هندسۀ کروی متناظرند. به بیان دیگر، کوشش خیام برای اثبات اصل توازی را، هرچند به مطلوب او نمی‌انجامد، زیرا او نیز مانند پیشینیان خود این اصل را نادانسته در کار خود وارد می‌کند، می‌توان بخشی از تاریخ هندسه‌های نااقلیدسی دانست.

 

در مقالۀ دوم رساله، خیام به بحث دربارۀ مفهوم نسبت و تناسب می‌پردازد و نظریۀ بدیلی برای تعریف کلی تناسب، که در مقالۀ پنجم اصول آمده است، پیشنهاد می‌کند. تعریف تناسب بین 4 «مقدار» (یعنی بین 4 کمیت هندسی هم‌جنس) یکی از پیچیده‌ترین بخشهای هندسۀ قدیم است که اصل آن به ائودوکسوس،ریاضی‌دان یونانی قرن 4 ق‌م، بازمی‌گردد. از میان شارحان یونانی و اسلامی اصول، گروهی در توضیح این تعریف کوشیده‌اند و گروهی دیگر آن را ناکافی دانسته‌، و سعی کرده‌اند که تعریفی دیگر را جانشین آن کنند. خیام جزو گروه دوم است. پیش از او دست‌کم دو ریاضی‌دان دیگر قرن 3 ق، ابوعبداللٰه ماهانی و ابوالعباس فضل بن حاتم نیریزی (ه‍ م‌‌م)، نیز راه مشابهی رفته بودند و خیام با اثر نیریزی دراین‌باره آشنا بود. خیام در مقالۀ دوم رساله، نخست توضیح می‌دهد که ریاضی‌دانان اول‌بار از طریق مقایسۀ اعداد با یکدیگر به مفهوم نسبت پی برده‌اند، اما با این مفهوم نمی‌توان نسبت میان مقادیر (کمیتهای پیوستۀ هندسی) را بیان کرد. آنگاه به بیان مفهوم ائودوکسوسی تناسب میان 4 مقدار، به صورتی که در مقالۀ پنجم اصول اقلیدس آمده است، می‌پردازد و آن را «تناسب اقلیدسی» یا «تناسب مشهور» می‌نامد. به نظر خیام، این مفهوم برای بیان حقیقتِ تناسب میان مقادیر کافی نیست و به‌جای آن تعریف دیگری پیشنهاد می‌کند که آن را «تناسب حقیقی» می‌نامد و در ادامۀ این بخش از رساله ثابت می‌کند که «تناسب مشهور» لازمۀ «تناسب حقیقی» است و خواصی را که اقلیدس، براساس تعریف تناسب مشهور، دربارۀ تناسب ثابت کرده است، می‌توان برپایۀ مفهوم تناسب حقیقی هم به دست آورد. محققان دراین‌باره که آیا روش خیام پیشینه‌ای در ریاضیات یونانی دارد، و نیز دربارۀ میزان وام خیام به ماهانی و نیریزی، نظرهای گوناگونی ابراز داشته‌اند (وهاب‌زاده، «درک خیام ... »، 247-263، «شرح ماهانی ... »، 9-52؛ ویتراک، 137-192؛ هوخندایک، 187-202).

 

مقالۀ سوم شرح ما اشکل به بحث دربارۀ مفهوم ترکیب نسبتها می‌پردازد. مفهوم ترکیب نسبتها، که مسامحتاً می‌توان آن را نظیر مفهوم ضرب کسرها در ریاضیات امروزی دانست، یکی از مفاهیم بنیادی ریاضیات قدیم است که به‌ویژه در محاسبات نجومی کاربرد دارد. خیام به برخی از این کاربردها در مجسطی بطلمیوس و نیز در مخروطات آپولونیوس اشاره کرده است (نک‍ : «رسالة فی شرح ... »، 106- 108). اساس کاربرد این مفهوم بر حکمی است که اقلیدس آن را در آغاز مقالۀ پنجم اصول بدون اثبات آورده است. به‌موجب این حکم، برای هر 3 مقدار هم‌جنس a و b و c، نسبت a به b مرکب است از نسبت a به c و نسبت c به b. این حکم درصورتی‌که a و b و c را از جنس عدد بدانیم، معادل است با حکم:

 شیوۀ اثبات خیام مبتنی است بر تبدیلِ ترکیبِ نسبتها به ضرب کسرها. به این منظور، او برای مقادیر a و b و c واحدی برمی‌گزیند که هریک از آنها را می‌شمارد. وی از مشکلات نظری این کار به‌خوبی آگاه است و بنابراین بخشی از این مقالۀ شرح ما اشکل به توجیه این عمل اختصاص دارد. با انتخاب واحد، ترکیب نسبت میان مقادیر a و b و c به ضرب بالا تبدیل می‌شود. پیش از خیام، ثابت بن قرّه در رساله‌ای مفرد که به ترکیب نسبت اختصاص دارد، از همین روش استفاده کرده بود (برای روش ثابت، نک‍ : کروزه، 302-391) و پس از او نیز خواجه نصیرالدین طوسی همین روش را در رسالۀ کشف القناع خود به کار برده است.

 

متن شرح ما اشکل چند بار منتشر شده است. در 1314 ش تقی ارانی چاپی از متن عربی این رساله را (براساس دست‌نویس لیدن) به همراه ترجمۀ فارسی در تهران منتشر کرد. در 1961 م عبدالحمید صبره که پژوهش دربارۀ این رساله موضوع تز دکترای او بود، متن عربی رساله را براساس دست‌نویسهای لیدن و قاهره منتشر کرد. سپس جلال‌الدین همایی در 1346 ش متن عربی این رساله را براساس دست‌نویس لیدن به صورتی مطلوب همراه با ترجمۀ فارسی، و شرح و توضیحاتی، در ضمن خیامی‌نامه (ج 1) منتشر کرد (همایی، 1-174: مقدمه و شرح و توضیحات، 177-222: متن عربی، 225-280: متن فارسی). در سال 1959 م علیرضا امیرمعز (ص 275-303) ترجمه‌ای ناقص از این رساله را (براساس چاپ ارانی) در مجلۀ اسکریپتا متمتیکا منتشر کرد. در 1961 م روزنفلد و یوشکویچ ترجمه‌ای روسی از این اثر را همراه پاره‌ای توضیحات در ضمن مجموعۀ رسائل خیام در مسکو منتشر کردند. در سال 1377 ش، رضازادۀ ملک متن عربی این رساله را براساس چاپهای ارانی و همایی به همراه ترجمه‌ای فارسی در دانشنامۀ خیامی (ص 66-152) منتشر کرد که چندان قابل اعتنا نیست. در سالهای 1999، 2000 و 2005 م نیز راشد و وهاب‌زاده به‌ترتیب ترجمۀ فرانسوی1، انگلیسی (راشد و وهاب‌زاده، 193-255) و متن عربی (با عنوان ریاضیات عمر الخیام، در بیروت) این رساله را همراه با شرح و توضیحاتی به همان زبانها همراه با دو رسالۀ جبر خیام منتشر کردند.

 

خیام فیلسوف:   خیام در زمان خود عمدتاً به فلسفه و ریاضیات و نجوم شهرت داشته است. پیش از این، از القابی که برخی از معاصران او برایش آورده‌اند، یاد کردیم. بیهقی خیام را «تلو ابی علی فی اجزاء علوم الحکمة» می‌داند (ص 112). هرچند او دربارۀ بسیاری دیگر از حکمای زمان خود عباراتی بسیار ستایش‌‌آمیز آورده، اما هیچ‌یک از ایشان را با ابن‌سینا مقایسه نکرده است. اگر در نظر بگیریم که ابن‌سینا در آن زمان چهره‌ای نیمه‌افسانه‌ای پیدا کرده بوده، مقایسۀ خیام با او معنی پیدا می‌کند. این مقایسه هم به این معنی است که خیام در فلسفه پیرو ابن‌سینا بوده و هم اینکه مقام او در این علم با ابن‌سینا قابل مقایسه است. به‌جز این، بیهقی می‌گوید که او در اجزاء حکمت «از ریاضیات و معقولات» چیره‌دست بوده است و خیام را در فقه و لغت و تاریخ هم عالم می‌داند و در این باب حکایتی می‌آورد که از مهارت او در علوم قرآنی و قرائات حکایت می‌کند (ص 112-113).

 

سدۀ 6 ق عصر رواج فلسفۀ ابن‌سینا در خراسان و مرکز و شرق ایران است. بیهقی شرح‌حال بسیاری از فلاسفۀ سینوی را می‌آورد که برخی از آنها با خیام هم ارتباط داشته‌اند. وی رواج فلسفۀ ابن‌سینا را در خراسان به برکت ابوالعباس لوکری (د احتمالاً در 517 ق: مارکوت، 133) می‌داند که خود شاگرد بهمنیار، و او شاگرد ابن‌سینا بوده است (ص 120). خیام هم یکی از این فیلسوفان سینوی است که آثار فلسفی و حتى علمی بازمانده‌اش بر پایبندی او به فلسفۀ ابن‌سینا و حتى تعصب او درحق ابن‌سینا گواهی می‌دهد.

 

ارادت خیام به ابن‌سینا تا حدی بوده است که او به نقل بیهقی، ابوالبرکات بغدادی را ــ همان فیلسوفی که بنابه نقل بدیع اسطرلابی در سفر خیام به بغداد به دیدار او رفته بود (نک‍ : ص 168) و منتقد سرسخت فلسفۀ ابن‌سینا و حتى ارسطو بود ــ از فهم سخن ابن‌سینا عاجز می‌دانست، چه رسد به ایرادگیری به او (بیهقی، 110-111). خیام نه‌تنها به ترجمۀ «خطبۀ توحیدیۀ» ابن‌سینا (معروف به «الخطبة الغرّاء») دست زده، بلکه در جایی ابن‌سینا را «معلم» خود خوانده است («رسالة فی الکون ... »، 329)؛ هرچند برخلاف آنچه برخی از این عبارت استنباط کرده‌اند، منظور او از معلم این نیست که مستقیماً شاگردی ابن‌سینا را کرده باشد و نیز واژۀ «بحث» که در این عبارت آمده، دلالت بر پژوهشهای او و «معلم»ش ابن‌سینا می‌کند، نه اینکه مباحثه‌ای بین آن دو صورت گرفته باشد، زیرا وی در جایی دیگر (همان، 325) از «پژوهشهای من و پژوهشهای معلمان من که پیش از من بوده‌اند» سخن می‌گوید که پیدا ست منظورش استادان مستقیم خودش نیست. همچنین در مورد بحث ابن‌سینا دربارۀ حدوث ذاتی و رد دلایل منکران آن، می‌نویسد که بر سخن او دراین‌باره هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی بیفزاید (خیام، «جواباً ... »، 420).

 

نقش خیام در انتقال فلسفۀ ابن‌سینا از آنچه صلاح‌الدین صفدی آورده است، معلوم می‌شود. به نقل صفدی، ابن‌اکفانی کتاب اشارات ابن‌سینا را به چند واسطه نزد شرف‌الدین مسعودی و او نزد خیام و او نزد بهمنیار و او نزد ابن‌سینا خوانده بوده است (2/142). چون در روایتی دیگر، سند قرائت همین کتاب از طریق ابوالعباس لوکری به بهمنیار و از طریق او به ابن‌سینا می‌رسد (اسماعیلی، جم‍‌ )، می‌توان نتیجه گرفت که لوکری و خیام در یک طبقه بوده‌اند، یا اگر لوکری را مقدم بر خیام بدانیم، به دو طبقه از شاگردان بهمنیار تعلق داشته‌اند، و احتمالاً لوکری پیش از خیام به اشاعۀ فلسفۀ ابن‌سینا در خراسان پرداخته است. نکتۀ درخور توجه این دو سلسلۀ قرائت این است که در یکی نام افضل‌الدین غیلانی دیده می‌شود و در دیگری نام شرف‌الدین مسعودی؛ یعنی نام دو متفکر که یکی ردیه‌ای بر نظر فلاسفه دربارۀ قدم عالم نوشته است و دیگری شرحی انتقادی بر اشارات ابن‌سینا، و همین نشان می‌دهد که آموختن فلسفۀ سینوی در این عصر منحصر به معتقدان به آن نبوده است. از سوی دیگر، باتوجه‌به اینکه آثار لوکری، به‌ویژه بیان الحق بضمان الصدق او، نوعی دائرة‌المعارف آموزشیِ فلسفی است که بیشتر بخشهای آن رونویسی از روی آثار ابن‌سینا و بهمنیار است، درحالی‌که آثار فلسفی و نیز ریاضی خیام تک‌نگاشتهایی است که هرکدام به یک مسئلۀ خاص می‌پردازد و منظور از آنها آموزش فلسفه یا ریاضیات نیست، و نیز با توجه به خودداری خیام از تعلیم (بیهقی، 112)، می‌توان دریافت که چرا نقش خیام در گسترش فلسفۀ سینوی به اندازۀ لوکری نبوده است.

 

داستانی که بیهقی دربارۀ ملاقات غزالی با خیام می‌آورد، نوع رابطۀ خیام با متکلمان، و نیز روش او را در پرداختن به مسائل فلسفی نشان می‌دهد. پرسشی که غزالی از خیام می‌کند، از نوع پرسشهایی است که متکلمی که در مبادی کار فلاسفه شک دارد، قاعدتاً باید از فیلسوف بکند. پرسش این است: بنابر تعالیم مشائیان، فلک جسمی است متشابه، یعنی هیچ تفاوتی میان اجزاء آن نیست؛ درعین‌حال، فلک به دور محوری فرضی می‌چرخد که از دو نقطۀ معین روی آن، که دو قطب فلک نامیده می‌شوند، می‌گذرد. نوع اشکال متکلمان در این نوع مسائل این است که چرا این دو نقطه قطبهای فلک شده‌اند و نقاط دیگر نه، درحالی‌که به‌دلیل متشابه‌بودن فلک، همۀ نقاط آن یک حکم دارند؟ یا باید بگوییم که اختصاص این دو نقطه به این ویژگی هیچ دلیلی ندارد، که در این صورت باید به «ترجیح بلامرجّح» قائل باشیم و این عقلاً محال است؛ یا باید انتخاب این دو نقطه را به «فعل فاعل مختار»، یعنی ذات الٰهی، نسبت بدهیم. این پاسخ که متکلمان آن را سخت دوست داشتند، فلاسفه را راضی نمی‌کرد، زیرا ایشان نمی‌خواستند پای خداوند را مستقیماً و برای حل هر مسئلۀ علمی به میان بیاورند. این مسئله در زمان خیام موضوع بحث بوده است و یکی از ایرادهایی است که معاصر او شهرستانی در مصارعة الفلاسفة بر ابن‌سینا می‌گیرد (نک‍ : نصیرالدین، 223). ناخرسندی غزالی از    تبیین  مشائیان برای علت حرکت افلاک در آثار دیگر او هم آمده ‌است (نک‍ : معصومی، «فخر رازی ... »، 103-106)، و بنابراین هیچ بعید نیست که وی خواسته باشد این مسئله را که ذهنش را مشغول می‌داشته، با خیام در میان نهد. به گفتۀ بیهقی، خیام در توضیح این مسئله آن‌قدر به توضیح مبادی پرداخت که وقت گذشت و مؤذن بانگ نماز برداشت. تأکید بر اهمیت مبادی و مفاهیم بنیادی فلسفی چیزی است که در رسائل فلسفی و حتى علمیِ بازمانده از خیام به‌وضوح دیده می‌شود.

 

مشرب اکید مشائی خیام حتى در آثار علمی او نیز آشکار است؛ ازجمله در انتقادی که در شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس از ابن‌هیثم به‌سبب واردکردن حرکت در هندسه کرده است.

 

آثار فلسفی بازمانده از خیام بارها به صورتهای مختلف چاپ شده‌اند، اما به‌ندرت موضوع تحقیق مستقلی قرار گرفته‌اند و نیز تنها از معدودی از آنها تصحیحی انتقادی در دست است (هاشمی‌پور و جمشیدنژاد اول به‌ترتیب ویرایشهایی درخور اعتماد از رساله در علم کلیات وجود و الضیاء العقلی فی موضوع العلم الکلی عرضه کرده‌اند)، اما می‌توان گفت که در هیچ‌‌یک از آنها خیام نظریۀ بدیعی که از حد نظریات متعارف مشائیان فراتر برود، عرضه نکرده است. همۀ این آثار رساله‌هایی کوتاه‌اند و غالب آنها به درخواست کسی و در پاسخ به مسئلۀ معینی نوشته شده‌اند و هیچ‌یک از آنها ازلحاظ نوآوری با آثار ریاضی خیام قابل مقایسه نیست. علی بن زید بیهقی (همانجا) از میان آثار خیام فقط رسالة فی الوجود، رسالة فی الکون و التکلیف و «مختصری در طبیعیات» را می‌شناخته است.

 

آثار فلسفی:  

1. رسالة فی الوجود، که گاه رسالة فی تحقیق الصفات نیز نامیده شده است، رساله‌ای در اثبات اصالت ماهیت و اعتباری‌بودن وجود است (ناجی، 96). این رساله را سعید نفیسی همراه با رساله در علم کلیات وجود در 1310 ش در شمارۀ 11 دورۀ اول ماهنامۀ شرق منتشر کرد (ص 651-660). در 1933 م سید سلیمان ندوی آن را در ضمن کتاب خیام اوراس کی سوانح و تصانیف در اعظم‌گره به چاپ رساند. در 1961 م بوریس روزنفلد و آدولف یوشکویچ تصویر نسخه‌برگردان یکی از دست‌نویسهای آن را به همراه ترجمه و یادداشتهایی به روسی در مسکو منتشر کردند و در 1377 ش نیز رضازادۀ ملک آن را در مجموعۀ دانشنامۀ خیامی (ص 396-409) منتشر کرد.

 

2. الضیاء العقلی فی موضوع العلم الکلی: این رساله نیز همچون رسالة فی الوجود در اثبات اصالت ماهیت و اعتباری‌بودن وجود است؛ به همین دلیل جمشید‌نژاد اول آن را رساله‌ای مستقل نمی‌شمارد، بلکه بخشی از رسالة فی الوجود می‌داند (ص 123). شاید به همین دلیل سید سلیمان ندوی هنگام نشر این رساله در مجموعۀ سابق‌الذکر خیام، آن را «الرسالة الاولى فی الوجود» نامیده است. این رساله را نخستین‌بار محیی‌الدین صبری کردی (پژوهشگر ایرانی متولد سنندج و ساکن قاهره) در 1335 ق/ 1916 م در مجموعۀ جامع البدائع: مجموعة رسائل حكمیّة لعمر الخیام، ابن‌سینا، و افضل‌الدین الکاشانی در مصر منتشر کرد که سید سلیمان ندوی همان را به چاپ رساند. روزنفلد و یوشکویچ نیز نسخه‌برگردان همین چاپ را در 1961 م منتشر کردند.

 

3. رسالة فی الکون و التکلیف، تنها رساله‌ای از خیام است که موضوع آن را می‌توان در کنار بندهایی از رساله در علم کلیات وجود (هاشمی‌پور، 74، بند 17)، تسامحاً فلسفۀ اخلاق یا فلسفۀ سیاست دانست. در این رساله خیام از نیاز انسان به زندگی اجتماعی و ضرورت قانون در اجتماع سخن می‌گوید و حکمت ارسال رسل را در همین می‌داند، بی‌آنکه به نسبت میان فیلسوف و پیامبر، که یکی از مفاهیم اصلی نظریۀ فارابی و ابن‌سینا دربارۀ نبوت است، اشاره کند.

 

4. رساله در علم کلیات وجود، به فارسی، که برخلاف نام خود، مجموعه‌ای است از آموزه‌‌های فلسفی که بدون هیچ نظمی در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. خیام در مقدمۀ خود بر این رساله آن را «یادگاری ... در علم کلیات» (نک‍ : همو، 67) خوانده است و اگر «علم کلیات» را به معنای کلیاتی از فلسفه بگیریم، نام علم کلیات بیشتر برازندۀ آن است تا علم کلیات وجود. ویژگی این رساله در فصل آخر آن است (همو، 76، بند 22) که در آن خیام «طالبان شناخت خداوند» را بـه 4 دسته ــ متکلمان، فیلسوفان، تعلیمیان و صوفیان ــ تقسیم می‌کند و دربارۀ فیلسوفان می‌گوید که «به شرایط منطق وفا نتوانستند کردن و از آن عاجز آمدند» (همانجا) و طریق صوفیه را از همه بهتر می‌داند. کسانی این طبقه‌بندی را به‌لحاظ شناخت خیام بسیار مهم دانسته‌اند و گفته‌اند که بدون توجه به آن نمی‌توان دربارۀ خیام به‌هیچ‌گونه داوری کرد (نصر، 36-37). بااین‌حال، در این رساله مطالبی هست که دشوار می‌توان گفت از قلم خیام است؛ مثلاً در بند 16 (هاشمی‌پور، 74)، قضیۀ شرطی در کنار «امر یا قول جازم» و «سخن خطابی» از انواع سخن شمرده شده است. به عبارت دیگر، در این تقسیم‌بندی عبارات خبری و انشایی در کنار هم آمده‌اند. همچنین برابرشمردن امر با قول جازم چیزی است که در هیچ متن فلسفی یا منطقی دیگری دیده نشده است. در همین بند تعریف «متباین» و «مشترک» هم روشن نیست، و به‌هرحال معلوم نیست که هدف نویسنده از این بند تقسیم قضایا ست یا الفاظ. چنین مطالبی از یک دانشجوی مبتدی در منطق هم بعید است، چه رسد به فیلسوفی چون خیام که همۀ معاصرانش به فضل او اقرار می‌کرده‌اند. چون همۀ مطالب این رساله از این جنس نیست و برخی از مطالب آن سنجیده است، و نیز این مطالب دست‌کم در 3 نسخه از 6 نسخۀ خطی این رساله نیامده است (هاشمی پور، 73، پانوشت 70)، بنابراین باید گفت که این رساله یا دست‌کم بخشی از مطالب آن از او نیست و نمی‌توان از روی بند آخر آن استنباطی در مورد گروش خیام به تصوف یا اعراض او از فلسفه کرد.

 

این رساله بارها به چاپ رسیده است. نخستین بار آرتور کریستن‌سن در 1906 م ترجمۀ فرانسوی آن را در مجلۀ «دنیای شرق» به چاپ رساند1. فصل سوم این رساله نخست به کوشش فردریش روزن همراه با رباعیات حکیم عمر خیام در 1925 م در برلین، و سپس در 1309 ش به همت عباس اقبال در شمارۀ 3ماهنامۀ شرق منتشر شد. نیز در 1310 ش سعید نفیسی آن را همراه با رسالة فی الوجود در شمارۀ 11 همان ماهنامه به چاپ رساند (ص 643-650). چاپ قابل اعتنای متن کامل این رساله همراه با مقدمه‌ای مفصل به کوشش بهناز هاشمی‌پور در 1374 ش منتشر شد (نک‍ : هاشمی‌پور، جم‍ ، که در مقدمۀ آن به چاپهای دیگر اثر نیز اشاره شده است).

 

5. ترجمۀ «الخطبة الغراء» ابن‌سینا: این رساله ترجمۀ فارسی «خطبۀ توحیدیه» یا «خطبۀ تمجیدیۀ» ابن‌سینا، معروف به «الخطبة الغراء» است که خیام آن را در 472 ق/ 1079 م در اصفهان و به خواهش شماری از دوستان به فارسی درآورده است. او در پاره‌ای موارد توضیحاتی نیز بر ترجمه افزوده و گاه از سخن ابن‌سینا دفاع و رفع شبهه کرده است (حبیبی، 85). این رساله نخستین‌بار در 1309 ش در ضمن کتاب میوۀ زندگانی حاج ملا عباسعلی کیوان قزوینی در تهران به چاپ رسید. سپس سعید نفیسی در 1310 ش در شمارۀ هشتم ماهنامۀ شرق آن را به چاپ رساند. در 1314 ش بدیع‌الزمان فروزانفر در شماره‌های 7- 8 ماهنامۀ ارمغان آن را به چاپ رساند. عبدالباقی گولپینارلی این اثر را در ضمن مجموعۀ طربخانه، گردآوردی یاراحمد بن حسین رشیدی تبریزی، در استانبول منتشر کرد که همان در 1338 ش در ضمن کلیات آثار پارسی عمر خیام به کوشش محمد لوی عباسی در تهران منتشر شد. در 1377 ش رضازادۀ ملک این رساله را در مجموعۀ دانشنامۀ خیامی، و سرانجام در 1390 ش نجفقلی حبیبی آن را همراه با متن عربی رسالۀ ابن‌سینا در مجلۀ جاویدان‌خرد منتشر کرد (ص 83-101).

 

6. ضرورة التضاد فی العالم و الجبر و البقاء.

 

7. رسالۀ «جواباً لثلٰث مسائل».

 

اثر منسوب:   رساله در کشف حقیقت نوروز یا نوروزنامه، که تاکنون چند بار به نام خیام یا منسوب به او به چاپ رسیده است؛ اما این رساله را با توجه به محتوایش نمی‌توان از آثار خیام به شمار آورد.

مآخذ:  در پایان مقاله.          

دائرةالمعارف بزرگ اسلامی؛ جلد بیست و سوم

 

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما