خواجوی کرمانی / اصغر دادبه
|۷:۳۸,۱۳۹۸/۶/۱۲| بازدید : 65 بار

 

خواجویِ کِرْمانی،   کمال‌الدین ابوالعطا محمود بن علی بن محمود، مشهور به خواجوی کرمانی یا خواجوی مرشدی کرمانی (ذیحجۀ 689-750 یا 753 / دسامبر 1290- 1349 یا 1352)، شاعر پارسی‌گوی غزل‌سرا، قصیده‌سرا و داستان‌پرداز.

الف ـ زندگی:   خواجو در کرمان متولد شد و در شیراز درگذشت. وی نام و نسبش را در مقدمه‌های رسائل منثور خود (نک‍ : شمع ... ، گ 12 الف)، و روز و ماه و سال تولد خویش را در مثنوی «گل و نوروز» (خمسه، 707) بیان کرده است. خواجو از بزرگ‌زادگان کرمان بود (دولتشاه، 277) و به خاندان خواجگان کرمان تعلق داشت که خانواده‌هایی متعین بودند.خواجگان کرمان خود را منتسب به خواجگان ماوراءالنهر می‌کردند و در عین تعیّن و قدرت مادی، پیرو صوفیان نقشبندی بودند و در طریقت آنان می‌زیستند. این خانواده‌ها از سدۀ 6 ق/12 م به بعد به کرمان مهاجرت کردند و به همین سبب به آنان مهاجر می‌گفتند (باستانی، 1/105-106؛ در باب خواجگان، نک‍ : ه‍ م؛ نیز دادبه، «جامی»، 364-367). تخلص شاعر، که از انتساب او به «خواجگان» برآمده و مرکب از دو جزء است: «خواجه + - و/ū/ (پسوند نسبت یا تحبیب) = خواجو»، در اصل لقبی است که پدر و مادر شـاعر‌ ــ به گفتۀ فخـر‌الزمـانی (ص 75) ــ «بر سبیل اشفاق» بر او نهاده بودند (نیز نک‍ : صفا، 3‌(2)/ 888) و شاعر همین لقب را به‌عنوان تخلص نیز برگزید.

 

ارادت شاعر به ابواسحاق ابراهیم بن شهریار کازرونی (352-426 ق/963-1035 م)، مشهور به شیخ مرشد، و نیز به شیخ امین‌الدین بلیانی (د 745 ق/1344 م)، از ارادتمندان شیخ مرشد، موجب شد تا او را «مرشدی» (منسوب به مرشد / شیخ مرشد و فرقۀ مرشدیه) بنامند (همانجا). خواجو در قصیده‌ای که در ستایش امین‌الدین بلیانی سروده، او را پیر خود خوانده و این‌گونه از او یاد کرده است: حجة‌الاسلام امین الحق و الدین کز جلال / پایه‌اش برتر ز هفتم‌طاق خضرا یافتم (دیوان، 74-76، بیت 22؛ نیز نک‍ : اذکایی، 54).

 

1. تحصیلات:  منابع موجود، اعم از تذکره‌ها و کتب تاریخی، از چگونگی تحصیلات خواجو و نام استادان وی اطلاعی به دست نمی‌دهند. با‌این‌همه، دو منبع قابل اعتماد و در‌خور استناد در دست است: نخست، آثار شاعر؛ دوم، چگونگی تحصیل در روزگار شاعر (نک‍‌ : دادبه، «مکتب ... »، 40 بب‍‌ ). شیوۀ تعلیم در آن روزگار آن بود که نوآموزان نخست، مقدمات علوم متداول عصر، یعنی علوم زبانی (صرف و نحو) و سپس علوم بلاغی و ادبیات، فراگیرند تا آمادۀ خواندن و فهمیدن قرآن و تفسیر شوند، و آنگاه دانشهای نقلی و عقلی، به‌ویژه دانشهایی چون هیئت و نجوم و موسیقی و کلام و حکمت (فلسفه و تصوف)، فرا‌‌گیرند و موازی با آموختن این دانشها با اشعار شاعران بزرگ نیز آشنا شوند. آثار خواجو نشان می‌دهد که این شاعر نیز مقدمات علوم را در کرمان آموخت و سپس با آثار مؤلفان بزرگ و دانشهای گوناگون آشنا شد و اشعار سنایی، خاقانی، نظامی و سعدی را به‌خوبی فرا‌گرفت (نک‍ : خمسه، 282) و به شیوۀ مرسوم در آن روزگار، در پی آموختن مسائل گوناگون از راهِ شعر و تکرار اشعار به بازآموزی آموخته‌ها پرداخت (نک‍ : دادبه، «نقش ... »، 94-113) و به قدرت و شهرت رسید.

 

2. سفرها:   خواجو دوران کودکی و نوجوانی و ظاهراً تا حدود 30‌سالگیِ خود را در زادگاهش کرمان گذراند و سپس سفرهای طولانی خود را (ح 726 ق/1326 م بب‍‌ ) آغاز کرد و به بازدید از حجاز، شام، بیت‌المقدس، عراق عجم، عراق عرب، مصر، فارس و برخی از بندرهای خلیج فارس پرداخت. این سفرها برای شاعر هم سیاحت بود و هم فرصتهایی برای کسب دانش. خواجو جای‌جای در اشعار خود از میل به خروج از کرمان و از علاقۀ خویش به سیر و سیاحت سخن گفته است (برای نمونه، نک‍ : دیوان، 56، 57، 172، 282، 312، 352؛ نیز نورانی‌وصال، 1315؛ سهیلی، 4-6).

 

خواجو در اوخر سفر خود (ح 732 ق/1332 م)، یک‌چند در بغداد به سر بُرد و مثنوی «همای و همایون» را که در 719 ق/ 1319 م در کرمان آغاز کرده بود، در این شهر به پایان رساند (نک‍ : خمسه، 460). همچنین در این شهر غزل معروف خود را به مطلع «پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان باد است / بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است» (غزلیات، ص 56، غزل 111) سرود و در آن بر مرگ خلفا و سقوط بغداد مویه کرد: خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید / ورنه این شط روان چیست که در بغداد است؟! (همان، بیت 7). از آن پس، بین سالهای 732 تا 736 ق، با هدف پیوستن به دربار ابوسعید بهادر خان (سل‍ 717-736 ق/1317-1335 م) و تقدیم کتاب خود به این پادشاه و وزیر دانشمند او، غیاث‌الدین محمد رشیدی (مق‍ 736 ق)، رو به سوی ایران نهاد و به دیار آذربایجان رفت و مدتی در تبریز در حمایت آن وزیر ادب‌پرور به سر برد (نک‍ : دیوان، 91) و او و سلطان ابوسعید را در قصایدی مدح گفت (نک‍ : همان، 64، 88، 90). در پی درگذشت سلطان ابوسعید و کشته‌شدن جانشین وی آرپا خان (آرپا کاوون) و غیاث‌الدین محمد رشیدی در 736 ق (فصیح، 3/46- 48؛ عبدالرزاق، 128، 130)، به تعبیر خودش از سلطانیۀ بی‌سلطان (همان، 425؛ نیز نک‍ : صفا، 3(2)/890) سفر کرد و رهسپار همدان و سپس اصفهان شد (خواجو، همان، 432-433، 460)؛ یک‌چند در اصفهان ماند و سپس راهی وطن خود، کرمان، گردید و سرانجام به فارس رفت و در شیراز در پناه خاندان اینجو، به‌ویژه شاه شیخ ابواسحاق اینجو، بقیۀ عمر خود را با آرامش و رفاه گذراند و پیش از آنکه امیر مبارز‌الدین شیراز را به تصرف درآورد و شاه شیخ ابواسحاق را بکشد (758 ق/1357 م)، درگذشت و در تنگ الله‌اکبر بر فراز تپه‌ای، کنار دروازه‌قرآن شیراز، به خاک سپـرده شـد (هدایـت، 1(2)/ 28؛ صفـا، 3(2)/895؛ نیز نک‍ : آزاد، 304؛ آزادانی، 34).

 

3. مذهب:   در روزگار خواجو، مذهب شافعی در دیار کرمان و فارس رایج بود. خواجو نیز پیرو مذهب شافعی، اما سنّی تفضیلی، یعنی از مُفَضِّله بود و امیر‌المؤمنین علی بن ابی‌طالب (ع) را بر ابوبکر و عمر ترجیح می‌نهاد (ابن‌تیمیه، 1/24-25؛ نیز نک‍ : اقبال، خاندان ... ، 264؛ حکمت، 304، حاشیۀ 1) و باآنکه رفض خود را نفی می‌کرد (نک‍ : دیوان، 571)، به‌سبب‌ باور‌داشتن به برتری حضرت علی (ع) در جنـب ستـایـش خلفای راشدین (نک‍ : همان، 101-105، 128، 133-134، 571، 582)، طی قصایدی غرّا به مدح حضرت علی و ستایش دیگر امامان شیعی (ع) می‌پردازد؛ مدایحی همراه با اشاره به باورهای شیعیان و با استفاده از اوصاف و القـابی که شیـعـه بـرای اهل بیت (ع) قائل است (نک‍ : همان، 133-134، نیز 618- 619).

 

4. ممدوحان:   ممدوحان خواجو 3 گروه‌اند: پادشاهان، وزیران و مشایخ صوفیه.

4-1. پادشاهان:  ابوسعید بهادر خان؛ آرپا خان، جانشین ابوسعید؛ شیخ حسن ایلکانی (د 757 ق/1356 م)، سر‌سلسلۀ آل‌جلایر، و همسر وی دلشاد خاتون؛ جلال‌الدین شاه مسعود اینجو (د 743 ق/ 1342 م)؛ شاه شیخ ابواسحاق اینجو؛ ملک قطب‌الدین، پادشاه هرموز (هرمز)؛ و امیر مبارز‌الدین محمد مظفر (700-765 ق/1301-1364 م)، مؤسس سلسلۀ آل‌مظفر، که خواجو هریک را کم‌و‌بیش ستوده است (صفا، 3(2)/892).

 

امیر مبارزالدین محمد مظفر در 718 یا 719 ق/ 1318 یا 1319 م به حکومت یزد رسید و سپس شیراز و کرمان را هم به تصرف خود درآورد (نک‍ : خواندمیر، حبیب ... ، 3/274؛ غنی، 1/70)؛ بیشترین مدایح موجود در دیوان خواجو، ستایش این پادشاه است؛ از‌جمله توصیف حمامی است (ص 109-110) که در 726 ق/1326 م به فرمان امیر مبارز‌الدین در یزد بنا شد و خواجو که در این زمان در یزد اقامت داشت، به وصف شاعرانۀ این حمام و مدح امیر پرداخت. دوم، ابوسعید بهادر خان که خواجو می‌خواست مثنوی «همای و همایون» را که پیش از بیرون‌آمدن از کرمان آغاز کرده بود و در پایـان سفر خود در بغداد به‌ سر آورده بود (نک‍ : خمسه، 460)، به نام او کند؛ به همین سبب از بغداد به آذربایجان رفت و در تبریز اقامت گزید و طی قصایدی (نک‍ : دیوان، 504) این سلطـان و وزیـرش (غیـاث‌الـدین محمد رشیـدی) را ستود (نک‍ : همان، 88، 90؛ نیز سهیلی، 74). سوم، آرپا خان، جانشین ابوسعید بهادر خان، که چند ماه، از ربیع‌الآخر تا شوال 736/ نوامبر 1335 تا مۀ 1336، در منصب ایلخانی بود و به قتل رسید (فصیح، 3/47؛ خواندمیر، همان، 3/221-224). خواجو در قصیده و قطعه‌ای او را ستوده و از پیروزی‌اش در جنگی یک‌روزه سخن گفته است (همان، 107- 109، 167). چهارم، شاه شیخ ابواسحاق اینجو (721- 758 ق/1321-1357 م) که خواجو مثنوی «کمال‌نامۀ» خود را (سرودۀ 744 ق/1343 م) به نام او به سر آورده است (نک‍ : خمسه، 188، 197).

 

خواجو تا پایان زندگی در دربار شاه شیخ ابواسحاق و در حمایت این پادشاه بود و پیش از آنکه در شیراز مستقر شود، در 740 ق/ 1339 م، در کرمان این پادشاه را به پاس بازسازی قلعۀ این شهر ستوده بود (دیوان، 95-96).

 

از دیگر بزرگان خاندان اینجو که خواجو به ستایش آنان پرداخته است، یکـی غیـاث‌الدیـن کیخسرو است کـه در 739 ق/ 1338م درگذشت (فصیح‌، 3/55) و خواجو (نک‍ : همان، 155-157) در سوگ او مرثیه‌ای سرود؛ دیگری جلال‌الدین مسعود اینجو ست که به‌سبب مرمت آرامگاه ابوعبدالله خفیف شیرازی در 740 ق/ 1339 م، مورد ستایش خواجو قرار گرفت (نک‍ : همان، 91-92).

 

4-2. وزیران:  وزیران در همـۀ دورانها شخصیتهایی فرهنگی ـ سیاسی و اداره‌کنندگان واقعی کشور بوده‌اند. آنان بر پادشاهان تأثیر می‌نهادند و می‌کوشیدند در کارها اعتدال برقرار کنند و در بسیاری از موارد جان خود را فدا می‌کردند. حامی واقعی اهل فرهنگ و ادب، همین وزیران بوده‌اند و غالباً به‌حق مورد ستایش شاعران قرار می‌گرفته‌اند. خواجو نیز 4 وزیر را ستوده است:

یکم، خواجه غیاث‌الدین محمد، وزیر ابوسعید بهادر خان، پسر خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی. خواجو در اشعار خود او را بسیار ستوده است (نک‍ : همان، 64-67، 88-91؛ نیز سهیلی، 8).

دوم، خواجه تاج‌الدین احمد بن محمد بن علی عراقی، ازبزرگان کرمان، که در خدمت ملک قطب‌الدین نیک‌روز بود (خواندمیر، دستور ... ، 246) و یک‌چند هم وزارت امیر مبارزالدین را به عهده داشت و سرانجام به دستور او کشته شد (همان، 247؛ غنی، 1/85-86). خواجو در مثنوی «همای و همایون» (نک‍ : خمسه، 285) از او نام برده و از حمایتهای وی از خویشتن سخن گفته است. خواجو سرودن مثنوی «گل و نوروز» را در 742 ق/1341 م به نام این وزیر دانش‌پرور آغاز کرد، او را در این مثنوی با القابی چون «صاحب اعظم» و «دستور اعدل» ستود و با یاد‌کرد انعامهای فراوان او، آن را به سر برد (همان، 483، 720؛ نیز نک‍ ‍‌: غنی، 1/84-85). این وزیرِ شاعر‌نوازِ دانش‌گستر بود که دستور داد تا مجموعۀ آثار منظوم و منثور خواجو را، که تا آن زمان سروده یا نوشته شده بود، گرد آورند و بازنویسی کنند (نک‍ : خواجو، دیوان، 91). خواجو همچنین دیوان خود، موسوم به «صنایع الکمال» را به تاج‌الدین عراقی تقدیم کرده (غنی، 1/84) و طی چند قصیده به ستایش این وزیر پرداخته است (نک‍ : دیـوان، 44-46)؛ ازجمـله در قصیـده‌ای (همـان، 84-86؛ نیـز نک‍ : غنی، 1/85) مشتمل بر 46 بیت، به مطلع «سلامی چو اجسام علوی معظم / سلامی چو ارواح قدسی مکرم» که 30 بیت آن با واژۀ «سلامی» آغاز می‌شود، ممدوح خود، تاج‌الدین عراقی را با تعبیراتی چون «سپهر هنر»، «تاج دین» و نظایر آنها می‌ستاید (نک‍ : دیوان، 86، ابیات، 5-6).

 

سوم، خواجه شمس‌الدین محمود صاین، قاضی سمنانی، که نخست، وزیر امیر پیرحسین چوپانی (غنی، 1/44) و سپس وزیر امیر مبارز‌الدین و شاه شیخ ابواسحاق، و از خاندان علم و ادب بود، اما پیوسته داعیۀ حکومت داشت و در 746 ق/1345 م، با هدف تصرف کرمان به ستیز با امیر مبارزالدین پرداخت و شکست خورد و کشته شد (فصیح‌، 3/70؛ خواندمیر، حبیب، 3/283). خواجو واقعۀ قتل وی را در قطعه‌ای به نظم آورد و پس از گزارشی کوتاه از نبرد وی با امیر مبارزالدین، مرگ او را این‌گونه منظوم ساخت: راند رخش بادپای از مرکز خاکی برون / وآمدش دور حیات از گردش گیتی به سر (غنی، 1/ 89؛ نیز نک‍ : حافظ‌ابرو، 3/110؛ فصیح، 3/70-71). خواجو نخستین منظومۀ خود، «همای و همایون» را، که در آغاز آن از تاج‌الدین عراقی نام برده بود و بر آن بود که به ابوسعید بهادر خان تقدیم کند، پس از آگاهی از مرگ او (اقبال، تاریخ ... ، 345، 350)، به نام این وزیر و پسرش عمید‌الملک رکن‌الدین درآورد و به پایان برد (خمسه، 269، 271، 280-281، 461). همچنین مثنوی «روضة الانوار» را به نام همین شمس‌الدین صاین در 743 ق/1342 م آغاز کرد (همان، 8) و در عین حال شریک او در وزارت، یعنی تاج‌الدین عراقی را هم که به‌گونه‌ای ولی‌نعمت شاعر شمرده می‌شد، در این مثنوی ستود (همان، 461، 464). خواجو شمس‌الدین صاین را در قصاید خود، با القابی چون «صاحب»، «آصف» و «آصف دوران» مدح کرده است (نک‍ : دیوان، 48-52، 98-101، 580-581، 588- 589).

 

چهارم، خواجه بهاء‌الدین محمود بن عزالدین یوسف یزدی، از وزرای آل‌مظفر، که نسب وی به خواجه نظام‌الملک طوسی می‌رسد؛ خواجو مثنوی «گوهرنامه» (نک‍ : خمسه، 209-210) را به نام او ساخت (صفا، 3‌(2)/891).

 

4-3. مشایخ صوفیه:  خواجو تمایلات صوفیانه داشت و به شیخ ابواسحاق کازرونی معروف به «شیخ مرشد»، پیشوای فرقۀ مرشدیه یا کازرونیه و یا مرشدیۀ کازرونیه (نک‍ : خواجو، همان، 108؛ صفا، 3(2)/870)، ارادت می‌ورزید و به همین سبب او را «مرشدی» نیز می‌نامیدند (دولتشاه، 277)؛ نیز امام طریقت مرشدیه در روزگار خود، یعنی شیخ امین‌الدین بلیانی را پیر خود می‌دانست (خواجو، همانجا) و به او و شیخ علاء‌الدولۀ سمنانی ارادت می‌ورزید (دولتشاه، همانجا؛ فخرالزمانی، 78؛ آزاد، 304).

 

ممدوحان خواجو در میان اهل تصوف عبارت‌اند از:

یکم، شیخ ابواسحاق کازرونی یا شیخ مرشد، پیشوای فرقۀ مرشدیه، از ممدوحان برجستۀ روحانی خواجو به شمار می‌آید که خواجو در او «به دیدۀ تقدیس می‌نگریست» (صفا، 3‌(2)/892) و او را در اشعار خود می‌ستود. اولاً، در دیوان خواجو قصیده‌ای هست با ردیف «بواسحٰق»، به مطلعِ «زهی سپهر برین متّکای بواسحٰق / فراز کنگرۀ عرش جای بواسحٰق» (دیوان، 594-595)؛ نیز خواجو ترجیع‌بندی دارد با بیت ترجیع «مرشد‌الدین قدوة‌الاقطاب ابواسحٰق را»، که این هر دو حکایتگر کمال ارادت او به شیخ ابواسحـاق کازرونی است (نک‍ : همان، 613-614؛ نیز صفا، 3(2)/893). ثانیاً، خواجو در مثنویهای خود به شیخ مرشد، ابواسحاق کازرونی، توجه خاص داشته است، بدین معنا که شاعر حدود سال 743 ق/1342 م به زیارت آرامگاه شیخ می‌رود و چنان‌که خود می‌گوید، با همت‌طلبیدن از روحانیت او مثنوی «روضة الانوار» را می‌سراید (خمسه، 96)؛ همچنین در مثنوی «کمال‌نامه» از مدد روحانی و فضایل و مناقب شیخ یاد کرده است (همان، 108- 109)؛ نیز در مثنوی «گل و نوروز»، شیخ مرشد، ابواسحاق را این‌گونه می‌ستاید: زهی در عالم معنی سلاطین / گدای مرشد الدنیاء و الدین // ابواسحاق شمع جمع اقطاب / امام عابدانِ هفت‌محراب ... (همان، 702).

 

از مشایخ درگذشته، غیر از شیخ ابواسحاق کازرونی، خواجو، برهان‌الدین کوهبنانی (د ح 568 ق/1173 م) (نک‍ : دیوان، 93-95؛ نیز روح‌الامینی، 577-581) و سیف‌الدین باخرزی (د 659 ق/ 1261 م) را نیز ستوده است (نک‍ : دیوان، 598-600).

دوم، شیخ امین‌الدین بلیانی، پیر و مرشد شاعر، که از بزرگان مشایخ فارس در سدۀ 8 ق/14 م به شمار می‌آید. خواجو اولاً، او را در مثنوی «گل و نوروز»، با تعبیراتی چون «امین ملت و دین»، «شیخ اعظم»، «مه برج حقیقت»، «کهف عالم» و جز آنها (نک‍ : خمسه، 704) می‌ستاید؛ ثانیاً در قصیده‌ای به مطلعِ «دوش جان را محرم اسرار اَسرى یافتم / لوح هستی خالی از نقش هیولى یافتم» (دیوان، 74-76)، او را آشکارا «پیر خود» می‌خواند و تصریح می‌کند که ذات وی را «ز هر عیبی معرّا» یافته و به همین سبب، گردن تسلیم پیش او نهاده و دلش در پرتو تعلیمات وی زنده شده است. نیز در چند مورد در غزلها و شوقیات بدو پرداخته است (نک‍ : خمسه، 96، 704). ‌شیخ امین‌الدین همان      شخصیتی است که حافظ (چ قزوینی، 363) او را با عنوان «بقیۀ ابدال» ستوده و یکی از 5 شخصیتی به شمار آورده که مُلک فارس به برکت آنان آباد بوده است.

 

سوم، شیخ علاء‌الدولۀ سمنانی، که او نیز در شمار ممدوحان خواجو ست. خواجو یک‌چند در خانقاه علاءالدوله، در صوفی‌آباد، معتکف بوده و دوران سیر و سلوک خود را می‌گذرانده و در توصیف علاءالدوله این رباعی را سروده است: هر کو به ره علی عمرانی شد / چون خضر به سرچشمۀ حیوانی شد // از وسوسۀ غارت شیطان وارست / مانند علادولۀ سمنـانی شد (نک‍ : سهیلی، 28- 29). ارادت خواجو به علاءالدوله تا بدان پایه بوده است که به جمع‌آوری دیوان وی نیز همت گماشته است (صفا، 3(2)/ 809، 892).

 

ب ـ آثـار:   آثار خواجو در نظم و نثر، به‌ویژه در نظم، متعدد و گوناگون و در‌خور توجه است:

1. آثار منظوم:  آثار منظوم خواجو را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: دیوان و مثنویها:

1-1. دیوان،  که بر‌طبق شمارش مصحح، شامل 076‘15 بیت است (سهیلی، 73). دیوان در زمان حیات شاعر و با حمایت تاج‌الدین عراقی (نک‍ : ص 91) گردآوری، و در دو بخش تدوین گردید: نخست، بخش قصاید، ترکیبات، ترجیعات، قطعات، حضریات و سفریات موسوم به «صنایع الکمال»؛ دوم، بخش مدایح، مناقب، شوقیات و رباعیات موسوم به «بدایع الجمال» (سهیلی، همانجا؛صفا، 3(2)/897). بخش عمدۀ اشعار خواجو شامل قصاید و ترکیب‌بندها و غزلهای او ست (932 غزل)؛ غزلها در حضریات وسفریات و شوقیات گرد آمده است.

 

1-2. مثنویها،   یا خمسۀ خواجو که در‌واقع 6 مثنوی است (با احتساب سام‌نـامه به‌عنوان منظومـه‌ای مستقل، نک‍ : دنبالۀ مقاله، سام‌نامه و «همای و همایون») که در اوزان گوناگون سروده شده و شاعر در سرودن آنها به فردوسی و نظامی نظر داشته است. استادی، مهارت، قدرت طبع و اندیشۀ شاعر در مثنویها آشکار است (صفا، همانجا):

1-2-1. «همای و همایون»، نخستین مثنوی خواجو ست و آن مثنوی‌‌ای است عاشقانه که در آن داستان عشق همایون با همای، دختر فغفور چین، به نظم آمده است. «همای و همایون» در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول)، یعنی در وزن شاهنامۀ فردوسی، در 407‘4 بیت سروده شده است. خواجو «همای و همایون» را در 719 ق/ 1319 م، آنگاه که هنوز از زادگاه خود، کرمان، بیرون نیامده بود و سلسله‌سفرهای خود را آغاز نکرده بود، به درخواست یکی از بزرگان کرمان، ابوالفتح مجدالدین محمود، آغاز کرد (نک‍ : خمسه، 280-281) و در 732 ق/1332 م، در بغداد، به پایان برد (همان، 460). شاعر با این گمان که در ادامۀ سفرهای خود، هنگام ورود به آذربایجان، «همای و همایون» را به ابوسعید بهادر خان تقدیم می‌کند، در آغازِ منظومه، ابوسعید و وزیر او غیاث‌الدین محمد رشیدی را ستود (همان، 269 بب‍‌ )، اما بدان سبب که مقارن ورود او به آذربایجان، ابوسعید درگذشت و غیاث‌الدین محمد نیز به قتل رسید (عبدالرزاق، 128)، به تشویق خواجه تاج‌الدین احمد وزیر (صاحب جُنگ معروف بیاض)، آن ‌را به نام شمس‌الدین  صاین و پسرش رکن‌الدین عمیدالملک به پایان آورد (همان، 461-465؛ صفا، 3‌(2)/ 898).

 

سام‌نامه و «همای و همایون»:  سام‌نامه (نک‍ : سراسر اثر) که سالها گمان می‌شد مثنوی مستقلی است سرودۀ خواجو، درتحقیقات بعدی مسلم شد که مثنوی مستقلی نیست و سراینده‌ای ناشناخته با تصرفاتی از قبیل دگرگونی یا حذف برخی از واژه‌ها و بیتها و نیز افزودن برخی افسانه‌ها بر مثنوی «همای و همایون»، آن را برساخته، یا به‌اصطلاح جعل کرده است (نک‍ : اته، 57- 58). مثنوی «همای و همایون» نخست در 1289 ق/1872 م درلاهور چاپ سنگی شد (رادفر، 499)، سپس در 1348 ش به کوشش کمال عینی در تهران، و سرانجام ضمن خمسۀ خواجو (نک‍ : ص          261-466) به کوشش سعید نیاز کرمانی در 1370 ش در کرمان به چاپ رسید.

 

1-2-2. «گل و نوروز»، منظومه‌ای است عاشقانه در بحر هزج مسدس محذوف یا مقصور، یعنی بر وزن خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر‌الدین اسعد گرگانی (= مفاعیلن مفاعیلن فعولن)، که خواجو با هدف نظیره‌سازی با این دو مثنوی سروده است، اما توجه وی به منظومۀ گل و نوروز جلال طبیب (د نیمۀ دوم سدۀ 8 ق) تقریباً مسلم است (نک‍ : صفا، 3(2)/1032-1033؛ ریپکا، 469). «گل و نوروز» داستان عشق شاهزاده «نوروز»، پسر فیروز‌شاه، پادشاه مرو، به «گل»، دختر قیصر روم، است. خواجو اصل داستان را به زبان هندی، و ساخته‌و‌پرداختۀ داستان‌پردازان بابلی می‌داند: به لفظِ هندوی میمون کتابی / ز فهرستش ریاض خلد بابی // ... // به بابل سحر‌سازانی که بودند / به گاه باستان این در گشودند (خمسه، 487- 488؛ بیتِ «به بابل ... »، یادآور داستان هاروت و ماروت هم هست). شاعر این داستان را در صفر 742 / ژوئیۀ1341، در 302‘5 بیت به سر بـرده است (نک‍ : صفـا، همانجا).

 

در مثنوی «گل و نوروز»، 3 ویژگی چشمگیر است: یکم، به‌لحاظ زبانی، شاعر در این مثنوی، به زبان هنرمندانه و استعاری نظامی می‌ماند و از سوی دیگر، زبان ساده و روان فخرالدین اسعد گرگانی را در ویس و رامین تداعی می‌کند (زرین‌کوب، سیری ...     ، 86)؛ دوم، به‌لحاظ ساختار، به مثنوی مولوی می‌ماند، بدین معنا که خواجو در این مثنوی از روش داستان‌در‌داستان استفاده می‌کند و از داستانهای فرعی در تأیید دیدگاههای مورد نظر خود بهره می‌گیرد تا بدانجا که گاه سررشته را گم می‌کند (نک‍ : خمسه، 647- 648)؛ سوم، به‌لحاظ گرایش عرفانی، خواجو کوشیده است تا به شیوۀ معمول اهل تصوف و عرفان و به مصداق المجاز قنطرة الحقیقة (اسیری، 410)، عشق مجازی را در این داستان به عشق حقیقی سوق دهد؛ به همین سبب، جای‌جای به طرح مضامین و اندیشه‌های صوفیانه روی آورده، و به ستایش دو صوفی نام‌بردار، شیخ ابواسحاق کازرونی و شیخ امین‌الدین بلیانی، پرداخته است (نک‍ : همان، 700-706). مثنوی «گل و نوروز» در 1350 ش به کوشش کمال عینی در تهران، و بار دوم ضمن خمسۀ خواجو به کوشش سعید نیاز کرمانی در 1370 ش در کرمان به چاپ رسیده است.

 

1-2-3. «روضة الانوار»، منظومه‌ای است اخلاقی ‌ـ عرفانی که در بحر سریع مطوی مقطوع مکشوف یا موقوف (مفتعلن مفتعلن فاعلن یا فاعلان) به تقلید از مخزن الاسرار نظامی، در 20 مقاله سروده شده و هر مقاله مثل مقاله‌های مخزن‌ الاسرار دارای یک مقدمه، یک حکایت و در‌نهایت دارای نتیجه‌گیری است (زرین‌کوب، همانجا). زبان خواجو در «روضة الانوار»، چونان زبان نظامی در مخزن الاسرار، آراسته به صنایع بیانی و بدیعی است (همانجا). گذشته از ساختار مثنوی و آراستگی سخن، تصریح شاعر به اعتقاد خود به «نظم نظامی» (خمسه، 17)، توجه ویژۀ وی را در سرودن «روضة الانوار» به مخزن الاسرار تأیید می‌کند.

 

در «روضة الانوار» دو موضوع چشمگیر است: یکم، غلبۀ اندیشه‌ها و حکایتهای مربوط به مشایخ صوفیه و به‌طور‌کلی گرایش عرفانی ‌ـ اخلاقی، همراه با طرح مباحثی از اخلاق و عرفان؛ دوم، پرداختن خواجو به برخی از احوال خود، از کودکی تا پیری و نیازمندی، و اشاره به خوابی که در باب شاعری خود دیده بود (نک‍ : همان، 41-42، 52-54)، همچنین پرداختن به اعتکاف خود در درگاه مرشد خویش و سرانجام یاد‌کرد شیخ ابواسحاق کازرونی و امین‌الدین بلیانی به بزرگی و عظمت (نک‍ : همان، 95- 98). این منظومه که دارای بیش از 000‘2 بیت است و به نام شمس‌الدین محمود صاین آغاز شده بود (همان، 8)، در 743 ق/ 1342 م به پایان آمد (همان، 95- 98؛ نیز نک‍ : صفا، 3(2)/ 899-900). «روضة الانوار» 4 بار به چاپ رسیده است: بار نخست، در 1306 ش، به کوشش حسین کوهی کرمانی و با مقدمۀ حسین مسرور؛ بار دوم، در 1370 ش، در کرمان، به کوشش محمدعلی گلاب‌زاده، به خط عبرت نائینی؛ بار سوم، در 1370 ش، ضمن خمسۀ خواجو، به سعی سعید نیاز کرمانی؛ بار چهارم، در 1387 ش، در تهران، به کوشش محمود عابدی.

 

1-2-4. «کمال‌نامه»، منظومه‌ای است عرفانی، در 12 باب، بر وزن مثنوی سیر العباد حکیم سنایی و به پیروی از آن، در بحر خفیف مسدس مخبون محذوف (= فعلاتن مفاعلن فعلن)، شامل            حدود 884‘1 بیت، و به‌لحاظ نـوع مطالـب مشتمل بـر دو بخـش: یکـم) بخش اول= باب اول، توصیف سفر خیالی نفس ناطقه به جهان برین و سفر از خاک تا افلاک است (خمسه، 110-135). این بخش سیر العباد را به یاد می‌آورد؛ دوم) بخش دوم = ابواب دوم تا دوازدهم، شامل مطالب و مباحثی در ادب و اخلاق و نیز نقد کردار و رفتار صوفیان است (همان، 135-187). این بخش حدیقة الحقیقه را پیش چشم خواننده می‌آورد. خواجو این مثنوی را با نام و یاد شیخ ابواسحاق کازرونی، پیشوای طریقت مرشدیه، آغاز کرد(همان، 110-135) و به نام شاه شیخ ابواسحاق اینجو (همان، 187-193)، چنان‌که تصریح کرده است، در 744 ق/1343 م به پایان آورد: شد به تاریخ هفت‌صد و چل و چار / کار این نقش آزری چو نگار (همان، 197؛ نیز نک‍‌ : صفا، 3(2)/900).

 

1-2-5. «گوهـرنامه» یا «گهرنامه»، منظومه‌ای است اخلاقی ‌‌ـ ‌عرفانی در 022‘1 بیت بر وزن خسرو و شیرین نظامی، در بحر هزج مسدس مقصور یا محذوف (= مفاعیلن مفاعیلن فعولن)، که خواجو، خود، شمار ابیات آن را به حساب جمّل به دست داده است (نک‍ : خمسه، 256؛ نیز نک‍ : صفا، 3(2)‌/900-901). شاعر در آغاز «گوهرنامه» (همان، 205) امیر مبارز‌الدین، و در پایان (همان، 248) شرف‌الدین مظفر (725-754 ق/1325-1353 م) فرزند امیر مبارزالدین را می‌ستاید. موضوع اصلی این منظومه که مشتمل بر 7 بخش است، ستایش خواجه نظام‌الملک طوسی و 6 تن از فرزندان وی تا بهاء‌الدین محمود بن عز‌الدین یوسف یزدی وزیر است که بزرگی هریک با تأیید و شهادت یکی از سیارات هفت‌گانه استوار         می‌گردد.

 

خواجو در پایان هر بخش، به شیوۀ عیوقی (شاعر معاصر سلطان محمود غزنوی)، سرایندۀ مثنوی ورقه و گلشاه، غزلی می‌آورد (نک‍ : همان، 217، 221، 225، 233؛ قس: عیوقی، سراسر اثر)؛ شیوه‌ای که امیر خسرو دهلوی در مثنوی نه‌سپهر به کار گرفته و خواجو نیز خود تنها یک مورد در مثنوی «همای و همایون» (نک‍ : همان، 279-280) از آن استفاده کرده است. «گوهرنامه» که آخرین مثنوی خواجو ست، در 746 ق/ 1345 م (صفا، همانجا) سروده شده و نخست‌بار، در 1370 ش، ضمن خمسۀ خواجو (نک‍ : ص 201-257) به کوشش سعید نیاز کرمانی در کرمان به چاپ رسیده است.

 

1-3. منتخب اشعار:  خواجو در 747 ق/1346 م، از اشعار خویش، اعم از قصاید و غزلیات و مثنویها، گزیده‌ای در 28 باب، با عنوان مفاتیح القلوب و مصابیح الغیوب به نام امیر مبارز‌الدین ترتیب داد، مقدمه‌ای منثور به عربی بر آن نوشت و در آن امیر مبارزالدین را ستود (صفا، 3(2)/901؛ نیز نک‍ : عابدی، 38- 39).

 

2. آثار منثور: 

2-1. رسالۀ سبع المثانی، یا رسالۀ شمع و شمشیر، در مناظرۀ شمع و شمشیر به‌عنوان دو ملازم درگاه پادشاه؛ مناظرۀ آنان با داوری خرد پایان می‌گیرد. این رساله به نام امیر مبارزالدین تألیف شده است (نک‍ : همو، 37- 38).

 

2-2. رسالة فی مناظرة اللبدة و الباری، یا مناظرۀ نمد و بوریا، رساله‌ای است مشتمل بر گزارش سفر خیالی نویسنده (= خواجو) به جانب حجاز که در 748 ق/1347 م تألیف شده است. در مسیر این سفر خیالی، نویسنده به خانقاهی می‌رسد و با شیخی مدعی دیدار می‌کند؛ همچنین شنوندۀ گفت‌و‌گوی مفصلی می‌شود که میان نمد و بوریای خانقاه جریان دارد. در آغاز این رساله از توبۀ مؤلف و دیدار او با خادمان آرامگاه امین‌الدین بلیانی (پیر نویسنده) سخن در میان آمده و کردار و رفتار صوفیان ریایی مورد نقد قرار گرفته است. نحوۀ گزارش نویسنده در آغاز این رساله از سفر خیالی خود به مکه و شام و بیت‌المقدس، به گونه‌ای است که موجب شده تا برخی از محققان خیال را واقعیت انگارند و از سفر خواجو به این دیار سخن بگویند (سهیلی، 78؛ عابدی، 38؛ صفا، 3‌(2)/ 889، 901).

 

2-3. رسالۀ سراجیه، رساله‌ای است مشتمل بر توصیفهای تازه و شاعرانه از چراغ با نثری که نسبت به نثر رساله‌های دیگر نویسنده ساده‌تر و زیباتر است. این رساله نیز در 748 ق/1347 م، در روزهایی که نویسنده در زادگاه خود، کرمان، می‌گذراند و از حال و کار خود شکایت داشت، نوشته شده است. در این رساله نویسنده از جمـال‌الدین و دور‌بـودن از «حضرت عالیۀ» او ــ که به نظر می‌رسد مقصود وی جمال‌الدین ابواسحاق اینجو ست ــ و نیز از پیری و خستگی خویش سخن در میان آورده است.

 

2-4. رسالۀ مناظرۀ آفتاب و ابر، یا فی مناظرة الشمس و السحاب، که در آن نویسنده به توصیفهایی دقیق و شاعرانه از آفتاب و ابر پرداخته است. مناظره با داوری آسمان به پایان می‌رسد. در مقدمۀ این رساله، برخلاف رساله‌های دیگر خواجو، از خلفای راشدین سخن رفته است. این رساله در بهار 748 ق/ 1347 م به نام شمس (در برخی نسخ) که ظاهراً مراد شمس‌الدین صاین است، یا به نام کمال‌الدین حسین (در برخی نسخ) که به نظر می‌رسد کمال‌الدین حسین رشیدی، وزیر شاه شیخ ابواسحاق، است (نک‍ : غنی، 1/204 بب‍‌ )، تألیف شده است.

 

ج‌ ـ شعر خواجو در ترازوی نقد:  خواجو را «نخلبند شاعران» لقب داده‌اند و نخلبندی را به کوشش و اصرار در تزیین الفاظ و عبارات (جامی، 150)، بی‌مانندی در فصاحت و بلاغت (دولتشاه، 277)، و تقلید از شیوه‌های گوناگون (زرین‌کوب، سیری، 539) تفسیر کرده‌اند؛ تفسیرهایی که با یکدیگر ناسازگار نیستند و هریک در جای خود معنا دارند. اشعار خواجو را هم به‌لحاظ صوری (قالب) و هم به‌لحاظ معنا (محتوا) می‌توان به 3 بخش یا به 3 حوزه تقسیم کرد: حوزۀ قصیده‌ها و قصیده‌گونه‌‌ها، حوزۀ مثنویها، و حوزۀ غزلها:

1. قصیده‌ها و قصیده‌گونه‌ها:  مراد از قصیده‌گونه‌ها، مسمطها و ترکیب‌بندها ست که مضامین و معانی طرح‌شده در آنها، غالباً همان مضامین و معانی مطرح در قصیده‌ها ست. خواجو اولاً، قصیده‌ها و قصیده‌گونه‌ها را در خدمت بیان مضامینی چون مدح شاهان و وزیران و ستایش (= نعت) بزرگان دین و نیز در خدمت توحید و زهد و وعظ و اندرز و نصیحت می‌نهد (برای نمونه، نک‍ : دیوان، 1-10، 74، 82، 93-94، 101-105، 128-135)؛ ثانیاً، در سراسر این سروده‌ها، چونان دیگر سروده‌هایش، اقتدار خود را در سخنوری نشان می‌دهد (صفا، 3(2)/902)؛ ثالثاً، در سرودن قصیده‌ها و قصیده‌گونه‌ها شیوۀ استادان شعر فارسی را پیش چشم دارد و به‌ویژه در سرودن قصیده‌های خود از سنایی، خاقانی، ظهیر فاریابی و جمال‌الدین اصفهانی پیروی می‌کند و شیوۀ آنان را در خلق معانی و مضامین دقیق ادامه می‌دهد (صفا، همانجا؛ زرین‌کوب، همان، 86).

گرایش خواجو در سرودن قصیده به بیان دشوار و التزام‌ او به استفاده از ردیفهای دشوار، اما غیرهنری، مثل «وظیفه»، «زیلوچه»، «اشتر و حجره»، و «خرس ‌و خروس» (نک‍ : دیوان، 112-117، 593-594)، گرچه شاعرانه و مؤثر نیست، اما از اقتدار او در سخنوری حکایت می‌کند. پیروی خواجو از سنایی، خاقانی، ظهیر فاریابی و جمال‌الدین اصفهانی، که پیش‌تر بدان پرداختیم و هریک دارای شیوه‌هایی ویژۀ خود نیز هستند (غیر از تقلید آنان به‌اصطلاح از سبک دوره)، تقلید وی را از شیوه‌های گوناگون و درنتیجه نخلبنـدی او را در معنـای به‌کـارگیـری شیـوه‌هـای مختلف (نک‍ ‍‌: زرین‌کوب، همان، 539) اثبات می‌کند.

 

2. مثنویها:  دومین بخش اشعار خواجو، مثنویهای او ست. نظامی و خمسۀ این شاعر پیشرو، منشأ الهام و سرمشق خواجو در سرودن 5 مثنوی است که از آن در قیاس با «خمسۀ نظامی»، به «خمسۀ خواجو» تعبیر شده است. خواجو پس از امیر خسرو دهلوی (651-725 ق/1253-1325 م)، دومین شاعری است که به خمسه‌سرایی روی آورد (آزاد، 304) و 5 مثنوی سرود. خواجو در سرودن خمسۀ خود از وزن 4 مثنوی نظامی (به‌جز لیلی و مجنون) تقلید کرد: «همای و همایون» بر وزن اسکندر‌نامه، «گل و نوروز» و «گوهر‌نامه» بر وزن خسرو‌ و شیرین، «روضة الانوار» بر وزن مخزن الاسرار، و «کمال‌نامه» بر وزن هفت‌پیکر. وی در دو مثنوی «روضة الانوار» و «گل و نوروز» غیر از وزن، به‌لحاظ سبک و سیاق و محتوا نیز تحت تأثیر نظامی در دو مثنوی مخزن الاسرار و خسرو و شیرین است، اما در 3 مثنوی دیگر تنها در وزن مقلد نظامی است و به‌لحاظ محتوا می‌توان او را مبتکر یا دست‌کم مستقل دانست (نیاز، 32). صفا (همانجا) نیز ضمن بیان این معنا که خواجو در سرودن مثنویهای خود از شیوۀ نظامی و مثنوی‌سرایان سدۀ 7 ق/13 م پیروی کرده است، تصریح می‌کند که این پیروی تنها در شیوۀ کار است و نباید گمان کرد که وی مقلد تمام‌عیار نظامی است، زیرا داستانهایی را که خواجو به نظم آورده، تکرار داستانهای نظامی نیست. خواجو، خود، ضمن تأکید بر استادی، پیشروی و پیشوایی نظامی در خمسه‌سرایی، از سهم خرد و نقش دل دانای خویش در سرودن خمسه سخن می‌گوید و خطاب به خود می‌سراید: گرچه سخن‌پرور نامی تویی / معتقد نظم نظامی تویی // درگذر از مخزن اسرار او / برگذر از جدول و پرگار او /‌/ خازن مخزن دل دانای تو ست / در کف مهر آینۀ رای تو ست (ص 17).

 

شاید بتوان نخلبندی خواجو را در 3 معنا (تزیین الفاظ و عبارات، بی‌مانندی در فصاحت و بلاغت، و به‌کارگیری شیوه‌های گوناگون) به‌طور نسبی در سرودن مثنویها نیز پذیرفت و در آنها ابیاتی دل‌نشین نیز بازیافت؛ اما مثنویهای او هیچ‌گاه نه‌فقط چونان مثنویهای نظامی تشخص نیافت، که حتى بخشهایی از آن، فی‌المثل چونان مناظرۀ خسرو و فرهاد که این‌گونه آغاز می‌شود: «نخستین‌بار گفتش از کجایی ... » (نک‍ ‍‌: نظامی، خسرو ... ، 233) یا وصف خزان و مرگ لیلی با آغازی چون «شرط است که وقت برگ‌ریـزان ... » (نک‍ ‌: همـو، لیـلی ... ، 159 بب‍ ‌)، هرگـز در ذهنهای عاشقان شعر حضور نیافت و بر زبان آنان نرفت و ملک سخن در حوزۀ منظومه‌سرایی نه‌تنها تا عصر خواجو، که همچنان تا روزگار حاضر در مالکیت نظامی باقی ماند (نیز نک‍‌ : زرین‌کوب، با کاروان ... ، 149 بب‍‌ )؛ با‌این‌همه، در اقتدار خواجو در حوزۀ مثنوی‌سرایی یا خمسه‌سرایی، چونان اقتدار او در حوزۀ قصیده‌گویی، تردید نیست.

 

3. غزلها:  شهرت خواجو در غزل‌سرایی او ست. در میان گونه‌های مختلف اشعار خواجو، از قصیده‌ها و قصیده‌گونه‌ها، مثنویها، تا غزلها، این غزلهای خواجو ست که اوج شاعری این شاعر را نشان می‌دهد و همچنان مورد توجه اهل شعر و ادب است و حضور خواجو را در عالم شعر تثبیت می‌‌کند. بیت معروف منسوب به حافظ، که در برخی نسخ غیر‌علمی دیوان خواجه نیز وارد شده (چ به خط حکیم، 317)‌ و بی‌گمان از حافظ نیست، مثبِت مدّعای ما ست: «استاد غزل سعدی است پیش ]= نزد[ همه‌کس، اما/ دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو». این بیت که سرودۀ یکی از شاعران هم‌روزگار حافظ، یا سرودۀ شاعری است که پس ازروزگار حافظ، اما نزدیک به زمان او، می‌زیسته، اولاً، دارای ارزشی سبک‌شناسانه است؛ ثانیاً، روشن می‌سازد که در سیر غزل‌سرایی از عهد سعدی تا عصر حافظ که نقطۀ اوج این سیر به شمار می‌آید، سخن خواجو و به تعبیر دقیق‌تر غزل خواجو کمال‌یافته‌ترین و نزدیک‌ترین سخن به سخن خواجه محسوب می‌شود (دادبه، «مکتب»، 45).

 

طرز سخن‌پردازی، مضمون‌آفرینی و به‌کارگیری ایهام، که مهم‌ترین خصیصۀ سبکی حافظ به شمار آمده است (نک‍ : همانجا؛ مرتضوی، 455 بب‍‌ )، همچنین دیگر باریک‌اندیشیهای هنرمندانه و استادانه که حافظ‌شناسان جمله را از خصایص سبکی و شعری خواجه دانسته‌اند، پیش از خواجه متعلق به خواجو و غزل او بوده است و از طریق خواجو، به خواجه منتقل شده و به کمال رسیده است؛ به همین سبب، می‌توان در این سیر که همانا سیر غزل است که از تلفیق مسائل عاشقانه و عارفانه، پس از عصر سعدی، شکل گرفت و غزل تلفیقی نامیده شد (شمیسا، سبک‌شناسی ... ، 230)، ضمن رعایت حقوق هر دو شاعر، از «کمال هنر خواجه و فضـل تقـدم خواجـو» سخـن گفت (نک‍‌ : دادبه، «کمال ... »، 427-437). در سیر و تکامل غزل تلفیقی، که شاعرانی چون سلمان ساوجی، کمال خجندی و خواجو سهم و نقش داشته‌اند، سهم و نقش خواجو تا بدانجا ست (همو، «مکتب»، 46) که گفته‌اند: «دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو» (حافظ، همانجا).

 

آن یار شیرین‌سخن نادره‌گفتاری هم که خواجه تصریح می‌کند در طرز غزلْ نکته به او آموخته است (همو، چ قزوینی، غزل 51، بیت 8)، بسا که خواجو باشد؛ از‌آن‌رو که گذشته از بیت سبک‌شناسانه‌ای که در آن بر همانندی طرز سخن خواجه با خواجو تأکید و تصریح شده است (همو، چ به خط حکیم، همانجا)، دوران جوانی و دانشجویی حافظ مصادف با دوران پیری، استادی و شیخوخیت خواجو در شیراز است؛ دورانی که شاعران جوان ــ که حافظ نیز از زمرۀ آنان بوده است ــ در محفل او گردمی‌آمده‌اند و از او می‌آموخته‌اند (نک‍ : سهیلی، 47 بب‍‌ ).

 

غزل خواجو نیز چونان دیگر غزلها یا دیگر سخنان، از دو منظر قابل بررسی است: از منظر صورت، و از منظر معنا (= محتوا):

الف ـ از منظر صورت:  صورت، گذشته از قالب، زبان و بیان سخن، نحوۀ زبان و بیان نیز هست. زبان و بیان خواجو، درآمدی بر زبان و بیان خواجه محسوب می‌شود. خواجو در به‌کارگیری صنایع بدیعی و بیانی، به‌ویژه در به‌کارگیری صنعت ایهام و استعاره، پیشرو خواجه است و به گفتۀ جامی «در تزیین الفاظ و تحسین عبارات جهدی بلیغ» دارد (ص 150).

 

به‌عنوان نمونه، این بیت خواجو: «ذره‌ای بیش نبیند ز من سوخته‌دل / آفتاب من اگر بر سر دیوار آید» (غزلیات، غزل 445، بیت 10)، از نمونه‌های موفق «جهد بلیغ» خواجو در تزیین الفاظ و عبارات است: آفتاب نماد یا سمبلی است که با تعبیر «بر سردیوار آمدن»، 3 تصویر یا 3 معنا را هنرمندانه پیش چشم می‌آورد: یکم، آفتاب به معنی خورشید که بر سر دیوار آمدن آن حکایت غروب است (= معنی اصلی الفاظ و عبارات)؛ دوم، آفتاب به معنی معشوق که بر سر دیوار آمدنش بیانگر لطف یا کنجکاوی نسبت به عاشق است (= معنای مجازی)؛ سوم، آفتاب به معنی عمر که بر سر دیوار آمدنش استعارۀ مرکب است، بیانگر غروب خورشیدِ عمر یا به پایان نزدیک‌شدن عمر (= معنای مجازی). تقابل «ذره» و «آفتاب» (= خورشید) اولاً، در ارتباط با معنای یکم، تصویر رقص ذره‌ها در نور و فرا‌رفتنشان را به سوی خورشید پیش چشم می‌آورد؛ ثانیاً، در ارتباط با معنای دوم و سوم، ذره از یک ‌سو حکایت زار و نزار شدن تن در پی سیر و سلوک عرفانی است که لازمۀ قوت روح است و از سوی دیگر کوچکی ذره‌وار عاشق در برابر بزرگی خورشید‌سان معشوق که آن نیز لازمۀ پیوستن وجود ذره‌گون عاشق به وجود خورشید‌مانند معشوق است و معشوق این هر دو را که شرط وصول و وصال است، می‌بیند. این همان مضمونی است که خواجو، از‌جمله خود، این‌سان پرداخته است:

«گر چو ذره وصل خورشید درفشانت هوا ست / محو شو در مهر و از گردون گردان درگذر» (همان، غزل 501، بیت 10) و خواجه حافظ این‌سان: «کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز / تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان» (چ قزوینی، غزل 387، بیت 4).

 

نیز تقابل هنرمندانه و خیال‌انگیز «ذره» و «آفتاب» در این بیت خواجو: «حدیث ذره اگر روشنت نمی‌گردد / ز من بپرس که از آفتاب می‌شنوم» (همان، غزل 675، بیت 8) در‌خور توجه است. استفادۀ شاعر از واژه‌هایی ایهام‌آمیز مثل «عمر» (= زندگی + معشوق) به تعبیر جامی (همانجا) در شمار جهدهای بلیغ خواجو در تزیین الفاظ است: «گر دمی بر سر بالین من آیی / همه گویند که عمرت به سر آمد» (همان، غزل 335، بیت 5)، یا «مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا / ز پا فتادی و عمرت به سر نمی‌آید؟!» (همان، غزل 456، بیت 2).

 

نخلبندی با جهد بلیغی که جامی از سر دقت خاص و از منظری منتقدانه از آن سخن می‌گوید، حاکی از اقتدار خواجو ست، اما از منظر هنری و بلاغی، چنان‌که در کار حافظ دیده می‌شود، در کار او همیشه قرین توفیق نیست، چنان‌که فی‌المثل کاربرد واژۀ ایهام‌آمیز «عمر» در دو بیتی که به آنها پرداختیم (همان، غزل335، بیت 5، غزل 456، بیت 2)، ازلحاظ ارزش هنری، قابل قیاس با تقابل هنرمندانۀ «ذره» و «آفتاب» در غزل 445، بیت 10 و نیز در غزل 675، بیت 8 نخواهد بود. نیز چنین است تصویرسازی شاعر از سبزۀ خط با تعبیر «خط شب‌مثال که بر خور» (= خورشید، استعاره از رخسار معشوق) نوشته شده است در غزل 354، با تعبیرهایی از آن، مثل «از خضر نامه‌ای به لب چشمۀ حیات» (= لب معشوق) (همان، غزل 354، ابیات 1-2)، که حاصل جهدی بلیغ است، اما از‌لحاظ ارزش هنری و تأثیری که از آن به بار می‌آید، نه به پای بازی هنرمندانۀ خود شاعر با «ذره» و «آفتاب» می‌رسد، نه به پای تصویرسازیها و مضمون‌پردازیهای حافظ با سبزۀ خط (نک‍ : حافظ، همان چ، غزل 14، بیت 6، غزل 308، بیت 20، غزل 413، بیت 1، غزل 433، بیت 1)، و بار دیگر مسئلۀ «فضل تقدم خواجو و کمال هنر خواجه» (نک‍ : دادبه، «کمال»، 427-437) تأیید می‌شود.

 

ب ـ از منظر معنا (= محتوا):  بسیاری از غزلهای خواجو به‌طور عام، بیانگر همان مضامین و معانی‌ای است که در غزلهای دیگر شاعران گروه تلفیق دیده می‌شود و به‌طور خاص، گزارش معانی و مضامینی است که در غزلهای خواجه، به کمال می‌رسد. ویژگی کلی و عمومی غزلهای شاعران گروه تلفیق، به‌ویژه خواجو، چند‌موضوعی‌بودن آنها ست. پیش‌تر در تغزلها و غزلها یک موضوع طرح می‌شد و آن یا موضوعی عاشقانه بود، مثل غزلهای عاشقانۀ شاعران از رودکی تا سعدی، و یا موضوعی عارفانه، مثل غزلهای عارفانۀ عطار و مولوی. در غزلهای شاعران گروه تلفیق، خاصه خواجو، دو موضوع کلی عشق و عرفان به هم می‌پیوندد و موضوعهای جزئی، که از عشق و عرفان سرچشمه می‌گیرد و به‌مثابۀ عناصر تشکیل‌دهندۀ جهان‌بینی عارفانه و عاشقانه و رندانه است، در هیئت مضمونهای شاعرانه طرح می‌شود؛ به‌عنوان نمونه، برخی از این موضوعها عبارت‌اند از: یکم، تأکید بر اغتنام فرصت و دعوت به خوشباشی که نتیجۀ باور‌داشتن متفکرانه به گذرندگی زندگی و ناپایداری حیات است: مده از دست و غنیمت شمر این یک دم را / که جهان یک دم و آن دم به‌جز از این دم نیست (غزلیات، غزل 202، بیت 8، نیز غزل 22، بیت 10، غزل 552، بیت 7، غزل 699، بیت 7، غزل 897، بیت 12)؛ دوم، دفع غم با باده (= شراب): به جام باده چراغ دلم منور کن / که شمع شادی‌ام از تند‌باد غم بنشست (همان، غزل 230، بیت 6، نیز نک‍ : غزل 506، بیت 2، غزل 828، بیت 8)؛ سوم، ملامتیگری، از طریق تظاهر به باورهای خلاف شرع. این معنا به‌ویژه با تظاهر به می‌خوارگی و مستی همراه با طنز و با کنایه به اهل ظاهر (= صوفی، زاهد، واعظ و فقیه) در شعر این دوره رایج است: من و شراب و کباب و نوای نغمۀ چنگ / تو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد (همان، غزل 243، بیت 10، نیز نک‍ : همین غزل، بیت 9، غزل 14، بیت 5، غزل 136، بیت 4، غزل 316، بیت 4، غزل 568، بیت 2، غزل 873، بیت 9).

 

مضمون و موضوع اخیر، یعنی مسئلۀ تقابل می و مستی و رندی با زهد و صلاح و فلاح و سداد، و در‌نتیجه تقابل آزادگانی که از آنها به عاشق و مست و به‌ویژه «رند» تعبیر می‌شود، با مصلحت‌اندیشانِ به تعبیر امروز «فرصت‌طلب منفعت‌جو»، نقش تعیین‌کننده دارد؛ تقابل آزادگانی یا مردانی که به تعبیر خواجه حافظ: «پیش آنان ]= رندان[ رقم سود و زیان این همه نیست» (چ قزوینی، غزل 74، بیت 9)، با نامردان فرصت‌طلبی که به گفتۀ حکیم فردوسی: «زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندرآرند پیش» (2/1865)، موضوع بسیاری از غزلهای خواجو است ــ این تقابل در شعـر خواجه به کمـال می‌رسد ــ ومضامینی را که پیش‌تر به برخی از آنها (= اغتنام فرصت، رفع غم با باده، ملامتیگری) پرداختیم، از جملۀ عناصر برجستۀ تقابل مردی و نامردی یا رندی و زاهدی است و چنین است که غزل تلفیقی (شمیسا، سبک‌شناسی، 230) یا غزل چند‌موضوعی (عبادیان، 860-862) به ظهور می‌رسد.

 

در دیوان خواجو شماری غزل هم هست که نشانی از تقابل مردی و نامردی یا رندی و زهد در آنها نیست و آنچه هست، یکسره شور و شوق و عشق است؛ می‌توان از این غزلها به گزارشهای عاطفی یا پیامهای ناب عشق تعبیر کرد. چنین است که می‌توان غزلهای خواجو را به دو بخش اکثریت و اقلیت تقسیم کرد:

1. بخش اکثریت،  شامل غزلهایی است که از آن به تلفیقی یا چند‌موضوعی تعبیر می‌شود و بنیاد آن بر نقد نارواییها، نادرستیها و نابسامانیها نهاده است و از آنجا که جهان‌بینی حاکم و شایع در آن روزگار، جهان‌بینیهای دینی، زاهدانه و صوفیانه بوده است، نقدها متوجه کژ‌اندیشیها و کج‌رویهای زاهدانه و صوفیانه است.

با پدید‌آمدن انحرافها در تصوف، از همان سدۀ 3 ق/ 9 م، جنبش اصلاح‌طلبانه، موسوم به ملامتیه، به نقد نارواییها و کج‌اندیشیها و در یک کلام به نقد دنیاگراییها پرداخت،ملامتیگری را پشت‌کردن به «سلامت» ــ که همانا ظاهر‌الصلاح‌بودن است و تظاهر به دین‌داری، در عین دوری از حقیقت دین ــ اعلام کرد و ملامت را ترک این‌گونه سلامت دانست، و شهرت را ــ که نتیجۀ دنیاگرایی و توجه مبتنی بر فریب‌کاری نسبت به خلق به جای توجه صادقانه نسبت به حق است ــ آفت دین و عامل دوری از حق و حقیقت به شمار آورد (نک‍ : سهروردی، 27-32؛ غنی، 2/440-441). چون هرچه زمان پیش رفت، انحرافها و دور‌شدن از حق و حقیقت بیشتر شد و به قول هجویری (ص 10-13) از تصوف نامی ماند و نه حقیقتی، جناحی تندرو در فرقۀ اصلاح‌طلب ملامتیه شکل گرفت که قلندریه نامیده شد؛ فرقه‌ای که لاابالیگری و بی‌مبالاتی در کردار و رفتار و شکل ظاهری و بی‌اعتنایی نسبت به قراردادهای اجتماعی و به اصطـلاح قدما «کوشش در تخـریب عادات» (نک‍ : آنندراج، ذیل قلندر؛ تهانوی، 2/1340-1341) را ابزار اعتراض به نارواییها و کج‌رویها قرار داد (نک‍‌ : ابن‌بطوطه،25-26؛ مرتضوی، 115-122).

 

شاعران عارف‌مشرب، که خواجو نیز در شمار آنان است، با استفاده از شیوۀ ملامتیان و قلندریان، در شعر خود مخالف عرف و عادات و خلاف ظواهر شرع سخن گفتند و به‌ویژه از عشق و می‌ و مستی و خرابات و خانۀ خمار و نیز از کفر و عوامل آن، مثل زنار و مغ و مغانه و همانند آنها، سخن در میان آوردند و صلاح و تقوا را که وسیلۀ تظاهر و مردم‌فریبی قرار گرفته بود، به باد انتقادهای طنزآمیز گرفتند و مردود دانستند: صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم (حافظ، همان چ، غزل 370، بیت 1)، و این‌گونه اشعار را «قلندریات» (= اشعار قلندرانه) نام نهادند (تهانوی، 2/1341؛ نیز نک‍ : دادبه، «غزلها ... »، 27)؛ همان اشعار که در تحولات بعدی و در پی نفوذ عناصر سیاسی در آنها، «اشعـار رندانه» نام گرفت و نزد حافظ به کمال رسید (نک‍ : همو، «مکتب»، 58 بب‍‌ ).

 

نسبت قلندری و رندی به تعبیر اهل منطق، نسبت عموم و خصوص مطلق است، یعنی هر رندی قلندر هست، اما تنها برخی از قلندران، رنـد محسوب می‌شوند. از آنجـا کـه حرکت اجتماعی ‌ـ سیاسی که در شعر هر روزگار نیز انعکاس می‌یابد، حرکت از قلندری به سوی رندی بود، خواجو در دو جا، آن هم در یک بیت، از تعبیر قلندر به‌عنوان صفتی از صفات رند بهره گرفته و از رندان قلندر سخن گفته و از این ترکیب در پرداختن مضمون و بیان معنا و در‌واقع برای نمودن رسم و راه خود بهره برده است: دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم / زآنکه رندی و قلندر‌صفتی پیشۀ ما ست» (غزلیات، غزل 86، بیت 2). خواجه حافظ هم دو بار از این ترکیب بهره گرفته (نک‍ : چ قزوینی، غزل 372، بیت 2، غزل 488، بیت 3) و این در حالی است که نزدیک به 50 بار از تعبیر رند و رندی، در تقابل با صوفی و صوفیگری، که آن نیز قرب 50 بار ذکر شده، سود جسته است، امری که بیانگر تحولی بزرگ است؛ تحول نقد اجتماعی از طریق استفاده از «قلندریات» به نقد سیاسی ‌ـ اجتماعی با بهره‌گیری از «شعر رندانه».

 

این نقدها، در یک کلام، متوجه دوروییها و ریاکاریهایی است که با هدف مردم‌فریبی و سوء‌استفاده از مردم و تضییع حقوق آنان صورت می‌گیرد و خواجو در مسیر تحولی که از آن سخن گفتیم، به تحولی که به تعهد سیاسی ـ اجتماعی رندانه می‌انجامد و حافظ یکسر وظیفۀ اجرای آن را بر عهده گرفته و بار آن را به دوش کشیده است، نزدیک می‌شود و به نقد دشمنان مردم، قاضی و صوفی و زاهد و محتسب، می‌پردازد و به افشای تباه‌کاریهای آنان قیام می‌کند: قاضی اگر از می نشکیبد نبود عیب / خون جگر جام به از مال یتیمان (خواجو، غزلیات، غزل 736، بیت 8، نیز نک‍ ‍‌: غزل 278، بیت 2، غزل 406، بیت 4، غزل 419، بیت 8) که یادآور شماری از مضامین خواجه حافظ تواند بود (از‌جمله، نک‍ ‍‌: همان چ، غزل 285، ابیات 3-4، غزل 350، بیت 7).

 

خواجو پیش از خواجه در سراسر غزلهای خود بیانیۀ سنایی را مبنی بر اینکه: «تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد / زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق» (ص 337) پیش چشم داشته و با به‌کارگیری روش موسوم به ملامتی یا ملامتیگری، که آن نیز نزد حافظ به اوج خود می‌رسد، با عناصر تشکیل‌دهندۀ نظام عشق پاک (ازجمله وصف می و مستی و بی‌خودی و عناصر کفر و نیز وصف زیبایی زیبا‌رویان و همانند آنها) در برابر نظام زهد، ملامت اهل ریا را برانگیخته، سیاه‌کاریهایشان را افشا کرده و به امید اصلاح‌ نسبی نابکاران و نابکاریها کوشیده است (همان، سراسر اثر، برای نمونه، نک‍ : غزل 19، ابیات 6، 8، غزل 31، بیت 1، غزل 63، بیت 3، غزل 136، بیت 4، غزل 195، بیت 3، غزل 266، بیت 6، غزل 445، بیت 1، غزل 681، ابیات 1-2).

 

2. بخش اقلیت،  شامل معدود غزلهایی است که می‌توان آنها را «غزلهای مغفول» خواند یا غزلهایی دانست که هنوز چنان‌که باید مورد توجه قرار نگرفته است. این غزلها بر‌خلاف غزلهای بخش اکثریت، یکم، چند‌موضوعی نیست و سراسر آن، به گونه‌ای سخن عشق و شیدایی و شوریدگی است و تأثیر سخن سعدی در آن آشکار است، اما برخلاف ادعای حیدر شیرازی که خواجو را دُزد سخن سعدی می‌نامد (ص 95)، نه‌تنها سرقت و اغاره نیست، بلکه برآیند یا با‌هم‌نهادی (= سنتز) تازه است که بر‌نهاد (= تز) آن تأثیر سخن سعدی است و برابر‌نهاد (= آنتی‌تز) آن ذهن پویای خواجو است؛ دوم، از خصایص سخن تازه، ازجمله 3 ویژگی است: تصویرسازیهای تازه و نو، مضمونهای تازه، و لحن و بیان نو، که به نظر می‌رسد تمام یا برخی از این ویژگیها را می‌توان در غزلهای بخش اقلیت بازیافت.

 

می‌توان غزلهای بخش اقلیت را، دست‌کم، به دو گروه تقسیم کرد و آنها را به دو صفت موصوف ساخت: گروه اول، غزلهای سنتی نو، یعنی غزلهایی که غالب مضامین و تصویرهای آن تازگی ندارد، اما اولاً، نحوۀ بیان آن به گونه‌ای است که تأثیر می‌گذارد و شنونده احساس می‌کند که از لونی دیگر است، ثانیاً، در میان ابیات آن تصویرهای تازه و مضامین نو هم یافت می‌شود. از این گروه است غزل 445 به مطلع «هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید / روز و شب معتکف خانۀ خمار آید» با ابیاتی مثلِ «زلف سرگشته اگر سر ز خطت برگیرد / همچو بخت من شوریده نگونسار آید» و «ذره‌ای بیش نبیند ز من سوخته‌دل / آفتاب من اگر بر سر دیوار آید»، که گذشته از نحوۀ بیان و زادن احساس ویژه از آن در شنونده، دارای تصویرسازیهای بالنسبه تازه نیز هست؛ نیز از غزلهای این گروه به شمار می‌آید غزل 197 به مطلع «اینجا نماز زنده‌دلان جز نیاز نیست / وآن‌ را که در نیاز نبینی نماز نیست»، که دست‌کم شماری از ابیات آن دارای ویژگیهایی است که از آن سخن رفت؛ یا غزل 456 به مطلع «گلی به رنگ تو از غنچه برنمی‌آید / بتی به نقش تو از چین به در نمی‌آید»، که غالب ابیات آن دلپذیر و مؤثر است؛ و یا لحن غزل 287 به مطلع «هرکو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد / سر در میان مجلس عشاق برنکرد»، که سراسر مؤثر و دلپذیر است.

 

گروه دوم، غزلهای نو، یا دست‌کم بالنسبه نو، که در آنها هم لحنْ تازه و مؤثر است، هم غالباً تصویر‌سازیها و مضامین بدیع و تازه است. در این گروه، 3 غزل به ترتیب تازگی معرفی می‌شود:

غزل نخست، غزل 288 به مطلع «سپیده‌دم که صبا بر چمن گذر می‌کرد / دل مرا ز گلستان جان خبر می‌کرد»؛ گرچه تمام ابیات این غزل با لحنی مؤثر سروده شده و تصویرسازیهای آن نیز بالنسبه بدیع است، اما شاه‌بیت غزل با تصویرسازیهای بدیع و صنعت حسن تعلیل، این بیت است: شکوفه بهر تماشای باغ عارض دوست/ سر از دریچۀ چوبین شاخ برمی‌کرد.

 

غزل دوم، غزل 675 به مطلع «حکایت رخت از آفتاب می‌شنوم / حدیث لعل لبت از شراب می‌شنوم»؛ مضمونها و تصویرسازیهای این غزل، گذشته از تازگی لحن و نحوۀ بیان آن، بدیع است و به مضمون‌سازیهای شاعران سبک هندی می‌ماند. به‌عنوان نمونه در این ابیات تأمل کنیم: «ز آب چشمه هر آن ماجرا که می‌رانم / ز چشم خویش یکایک جواب می‌شنوم// ... // ز حسرت گل رویت چو اشک می‌ریزم / ز آب دیده نسیم گلاب می‌شنوم// ... // حدیث ذره اگر روشنت نمی‌گردد / ز من بپرس که از آفتاب می‌شنوم. صائب (5/2792) از این غزل، با مطلع «هو الغفور ز جوش شراب می‌شنوم / صریر باب بهشت از رباب می‌شنوم»، با این بیت معروف: «تفاوت است میان شنیدن من و تو / تو بستن در و من فتح باب می‌شنوم»، استقبال کرده است.

 

غزل سوم، غزل 407 به مطلع «به آب گل رخ آن گل‌عذار می‌شویند / و یا به قطرۀ شبنم بهار می‌شویند»، با ابیاتی چون: به کوی مغبچگان جامه‌های صوفی را / به جامهای می خوش‌گوار می‌شویند // هنوز نازده منصور تخت بر سر دار / به خون دیدۀ او پای دار می‌شویند // ... // بسا که شرح‌نویسان روزنامۀ گل / ورق ز شرم تو در جویبار می‌شویند؛ این غزل، تازه‌ترین غزلهای این بخش است با هر 3 ویژگی: سخن تازه، لحن تازه، تصویرسازی‌ بدیع و مضامین نو.

 

برخی از این غزلها از یک ‌سو، غزلهای عاشقانۀ سعدی را به یاد می‌آورند و از سوی دیگر، غزلهای خوب صائب را تداعی می‌کنند. اگر حتى 30 غزل از این دست در دیوان خواجو می‌بود، شعر خواجو حکایتی دیگر، غیر از فضل تقدم (نسبت به شعر خواجه)، می‌یافت. اکنون نیز می‌توان ادعا کرد که برخی از ریشه‌های سبک هندی را در این‌گونه غزلها، که ذیل بخش اقلیت مطرح شد، می‌توان یافت (نک‍ : دادبه، «غزلها»، 29-31).

 

در پایان، ذکر دو نکته در باب غزلهای خواجو بایسته می‌نماید: نکتۀ اول، اوزان غزلها ست، بدین معنا که تعدد و تنوع اوزان غزلهای خواجو در‌خور توجه است. 48 وزن در غزلهای خواجو بازشناسی شده که پس از مولوی، که 52 وزن در غزلهای او قابل باز‌شناسی است، بیشترین اوزان در غزلهای یک شاعر است. بعضی از این اوزان، ابداع خود شاعر است و پیش از او سابقـه نداشتـه است (نک‍ : شمیسا، «اوزان ... »، 727-732؛ وحیدیان، 1375-1382؛ هادی، 1387-1401)؛ نکتۀ دوم، کاربرد واژه‌های غیر‌غزلی در غزل است. از آنجا که غزل سخن عشق است و مخاطب آن معشوق است و به قول حافظ (چ قزوینی، غزل 81، بیت 2) گفتن سخن سخت به معشوق روا نیست، اجزاء تشکیل‌دهندۀ غزل یعنی واژه‌ها نیز باید دارای لطافتی خاص باشد. به‌کارگیری واژه‌های زمخت و درشت غیرغزلی در غزل، به گونه‌ای که سخنِ لطیفِ عشق را از لطافت نیندازد، هنر شاعر است، مثل به‌کارگیری واژۀ درشت غیر‌غزلی «مفتول» از سوی حافظ (همان چ، غزل 16، بیت 6) که هنر این شاعر مانع سلب لطافت از سخن او شده است: بنفشه طرّۀ مفتول خود گره می‌زد / صبا حکایت زلف تو در میان انداخت. خواجو (غزلیات، غزلهای 13، 776) گاه، در برخی از غزلها از این قاعده عدول می‌کند و با به‌کارگیری واژه‌های زمخت و درشت ترکی و مغولی، که می‌توان آنها را ضد‌غزل خواند، سخن خود را از لطافت دور می‌سازد. به‌عنوان نمونه، می‌توان از مواردی بدین شرح یاد کرد: بُغطاق (= کلاه)، یلمه (= قبا) و آماق (= چشمان) در غزل 13، ابیات 1 و 9، و بغطاق در غزل 776، بیت 1؛ بشماق (= کفش) در غزل 13، بیت 11 و در غزل 776، بیت 2؛ باز بشماق (= کفش) و شلتاق (= تعدی) در غزل 502، ابیات 6 و 9؛ و شلتاق در غزل 776، بیت 7. از این قبیل است استخدام ردیفهای نامطبوع غیر‌غزلی، مثل «خرخشه» (= جنگ و دشمنی)، در غزل 818، به‌عنوان ردیف؛ نزدیک به همین کاربرد غیر‌غزلی است ردیف «شیشه» در غزل 819. به نظر می‌رسد مراد شاعر از این کاربردها قدرت‌نمایی شاعرانه بوده است. گذشته از آن حکم معلَّق به اعم اغلب (= بسامد بالا) است و اغلب غزلهای خواجو از این کج‌سلیقگی به‌دور است.

 

مآخذ:   آزادانی اصفهانی، محمد‌صادق، «شاهد صادق»، یادگار، تهران، 1325 ش، س 2، شم‍ 8؛ آزاد بلگرامی، میر غلامعلی، خزانۀ عامره، به کوشش ناصر نیکوبخت و شکیل اسلم‌بیگ، تهران، 1390 ش؛ آنندراج، محمدپادشاه، به کوشش محمد دبیر‌سیاقی، تهران، 1335 ش؛ ابن‌بطوطه، سفرنامه، ترجمۀ محمدعلی موحد، تهران، 1337 ش؛ ابن‌تیمیه، احمد، مجموعة الرسائل الکبرى، بیروت، دار احیاء التراث العربی؛ اته، هرمان، تاریخ ادبیات فارسی، ترجمۀ صادق رضازادۀ شفق، تهران، 1337 ش؛ اذکایی، پرویز، «بلیانی، پیر خواجو»، نخلبند شعرا، به کوشش احمد امیری خراسانی، کرمان، 1379 ش، ج 1؛ اسیری لاهیجی، محمد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، به کوشش محمدرضا برزگر خالقی و عفت کرباسی، تهران، 1371 ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، تهران، 1347 ش؛ همو، خاندان نوبختی، تهران، 1357 ش؛ باستانی پاریزی، محمدابراهیم، «خواجگان کرمان»، نخلبند شعرا، ج 1 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ تهانوی، محمد اعلى، کشاف اصطلاحات الفنون، چ سنگی، استانبول، 1305 ق؛  جامی، عبدالرحمان، بهارستان و رسائل، به کوشش اعلاخان افصح‌زاد و دیگران، تهران، 1379 ش؛ حافظ، دیوان، به خط محمود حکیم، تهران، 1314 ش؛ همو، همان، به کوشش محمد قزوینی و قاسم غنی، تهران، 1381 ش؛ حافظ‌ابرو، عبدالله، جغرافیا، به کوشش صادق سجادی، تهران، 1378 ش؛ حکمت، علی‌اصغر، حاشیه بـر تـاریخ ادبـی ایـران (از سعدی تـا            جـامی) ادوارد براون، ترجمۀ همو، تهران، 1357 ش؛ حیدر شیرازی، دیوان (مونس الارواح)، به کوشش علی میرافضلی، تهران، 1383 ش؛ خواجوی کرمانی، محمود، خمسه، به کوشش سعید نیاز کرمانی، کرمان، 1370 ش؛ همو، دیوان، به کوشش احمد سهیلی خوانساری، تهران، 1369 ش؛ همو، شمع و شمشیر، دست‌نوشت موجود در کتابخانۀ سلطنتی، شم‍ 149‘12؛ همو، غزلیات، به کوشش حمید مظهری، تهران، 1370 ش؛ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1333 ش؛ همو، دستور الوزراء، به کوشش سعید نفیسی، تهران، 1317 ش؛ دادبه،اصغر، «جامی»، ه‍ د، ج 17؛ همو، «غزلهای خواجو»، کیهان فرهنگی، تهران، 1371 ش، س 9، شم‍ 82؛ همو، «کمال هنر خواجه و فضل تقدم خواجو»، نخلبند شعرا، ج 1 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ همو، «مکتب حافظ، مکتب رندی»، حافظ (زندگی و اندیشه)، به کوشش همو، تهران، 1391 ش؛ همو، «نقش تعلیمی غزل‌ در آرمان‌شهر سعدی»، جستارهای ادبی، تهران، 1390 ش، شم‍ 12؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش محمد عباسی، تهران، 1337 ش؛ رادفر، ابوالقاسم، «کتاب‌شناسی خواجوی کرمانی»، نخلبند شعرا، ج 1 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ روح‌الامینی، محمود، «همراه خواجو بر مزار برهان‌الدین کوهبنانی»، نخلبند شعرا، ج 1 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ ریپکا، یان، تاریخ ادبیات ایران، ترجمۀ ابوالقاسم سری، تهران، 1383 ش؛ زرین‌کوب، عبدالحسین، با کاروان حله، تهران، 1362 ش؛ همو، سیری در شعر فارسی، تهران، 1371 ش؛ سام‌نامه، منسوب به خواجوی کرمانی، به کوشش اردشیر خاضع بنشاهی، بمبئی، 1319 ش؛ سنایی، دیوان، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، 1385 ش؛ سهروردی، عمر، عوارف المعارف، به کوشش قاسم انصاری، تهران، 1364 ش؛ سهیلی خوانساری، احمد، مقدمه بر دیوان خواجوی کرمانی (هم‍‌ )؛ شمیسا، سیروس، «اوزان تازه و نادر در شعر خواجو»، نخلبند شعرا، ج 1 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ همو، سبک‌شناسی شعر، تهران، 1388 ش؛ صائب تبریزی، دیوان، به کوشش محمد قهرمان، تهران، 1383 ش؛ صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، 1355 ش؛ عابدی، محمود، مقدمه بر روضة الانوار خواجوی کرمانی، به کوشش همو، تهران، 1387 ش؛ عبادیان، محمود، «پی‌ریز غزل قرن هشتم»، نخلبنـد شعرا، ج 2 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1353 ش؛ عیوقی، ورقه و گلشاه، به کوشش ذبیح‌الله صفا، تهران، 1362 ش؛ غنی، قاسم، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، تهران، 1321 ش؛ فخرالزمانی، عبدالنبی، تذکرۀ میخانه، به کوشش احمد گلچین معانی، تهران، 1340 ش؛ فردوسی، شاهنامه، تهران، 1382 ش؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1339 ش؛ مرتضوی، منوچهر، مکتب حافظ، تهران، 1365 ش؛ نظامی گنجوی، خسرو و شیرین، به کوشش حسن وحید دستگردی، تهران، 1333 ش؛ همو، لیلی و مجنون، گزیده و به کوشش عبدالمحمد آیتی، تهران، 1384 ش؛ نورانی‌وصال، عبدالوهاب، «مروری بر غزلهای حضریات صنایع الکمال»، نخلبند شعرا، ج 2 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ نیاز کرمانی، سعید، مقدمه بر خمسه (نک‍ : هم‍ ، خواجوی کرمانی)؛ وحیدیان کامیار، تقی، «نوآوری خواجو در اوزان عروضی»، نخلبنـد شعـرا، ج 2 (نک‍ : هم‍ ، اذکـایی)؛ هـادی، روح‌الله، «تنوع اوزان در غزلیات خواجو و مقایسۀ آن با غزلیات حافظ و سعدی»، نخلبند شعرا، ج 2 (نک‍ : هم‍ ، اذکایی)؛ هجویری، علی، کشف المحجوب، به کوشش محمود عابدی، تهران، 1383 ش؛ هدایت، رضا‌قلی، مجمع الفصحاء، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1339 ش.         

دائرةالمعارف بزرگ اسلامی؛ جلد 23

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما