حسین (ع)،امام، زندگی حضرت/ علی بهرامیان
|۱۱:۲۱,۱۳۹۷/۶/۲۷| بازدید : 348 بار

 

تولد و دورۀ حیات پیامبر (ص):  ولادت امام حسين (ع) در مدينه و با فاصله‌ای کمتر از يک‌سال از امام حسن (ع) صورت گرفت؛ تاريخی که در منابع به اختلاف بيان شده است؛ نيای آن امام، رسول اکرم (ص)، آداب اذان و اقامه در گوش نوزاد را به‌جا آورد. امام در خاندان نبوت و در عداد اصحاب کسا رشد کرد و هفت ساله بود که پيامبر (ص) وفات نمود. در روايات بسياری به شباهت امام به پيامبر (ص) تصريح شده و مبتنی بر همين روايات، او و برادرش، امام حسن (ع) هر کدام به نيمی از پيکرۀ نيای خويش شبيه دانسته شده‌‌اند. اين سخن از سويی نشان‌دهندۀ شمايل زيبای آن حضرت و شباهت حداکثری با پيامبر است که شهرت روايی فراوان دارد. ميزان علاقۀ پيامبر (ص) به آن امام و برادر بزرگوارش، چنان بود که در روايات، بسيار ديده می‌شده حضرت آن دو را بر دوش مبارک نشانده است.

دوران کودکی و نوجوانی امام حسين (ع)، که در زمان امامت و خلافت حضرت علی (ع) سپری شد، در غالب نمونه‌های روايی، در بردارندۀ نشانه‌های فراوانی از همگنی رفتاری و رشد و بالندگی در کنار برادر بزرگ است (نک‍ : ه‍ د، امام حسن (ع)، بخش زندگی). همچنين برخی روايات به حضور اجتماعی ايشان در اين دوره اشاره دارد که در قالب حضور در جنگهايی از جمله جمل، يا برخی اعتراضات به خليفۀ دوم، از جمله نکوهيدن خليفه در استفاده از منبری که از آنِ پيامبر اسلام بوده، روی نموده است. عملکردهای امام در مقابل امويان، همچون همراهی ابوذر در قضيۀ تبعيد به ربذه، در کنار فراگوش دادن به امر پدر در حفاظت از جان عثمان در قضيۀ حمله به خانۀ او، نشان از انديشه‌وری اين معصوم و امام دارد. شهادت حضرت علی (ع)، به جز آثار روحی و اندوهبار فراوان، به‌هر روی آغازگر انتقال امامت به امام حسن (ع) بود. اين دوره که با خلافت آن امام همام نیز همراه بود، بنا به انديشۀ برخاسته از عصمت و امامت، و صلاحديد امام حسن (ع) برای حفظ کيان دين، به نرمش قهرمانانۀ وی در صلح با معاويه انجاميد. در اين ميان، امام حسين (ع) که به هيچ روی جور امويان را برنمی‌تافت، ضمن گردن نهادن به فرمان امام خويش، بر آن شد که تا فوت معاويه حرمت معاهدۀ برادر را نگاه دارد. او در اين زمان تنها با شيوه‌هايی همچون نوشتن نامه به معاويه و يارانش، آنها را از گام نهادن در وادی ظلم و ستم بازمی‌داشت. پس از انتقال امامت به امام حسين (ع)، آن بزرگوار کماکان بر عهد خويش به صلحِ برادر پای‌بند بماند تا آنکه معاويه درگذشت (نک‍ : ه‍ د، حسن (ع)، امام). انتصاب نابجای يزيد، فزونی ظلم او و يارانش، و کمک‌خواستنهای کوفيان از آن حضرت، راهی برای امام جز مخالفت علنی باقی نگذارد؛ بدين ترتيب اعتراضات و عدم بيعت با يزيد، در نهايت موجبات قيام به سيف و حرکت آن بزرگوار با يارانش از مدينه به کربلا را فراهم کرد.( بخش فقه، علوم قرآنی و حدیث)

 

از مدینه تا کربلا: بدعتی که معاویة بن ابی‌سفیان در بیعت ستاندن برای فرزندش یزید به عنوان جانشین خود پدید آورد، از هر حیث موجب ناخشنودی و مخالفت بسیاری از مسلمانان شد. امام حسین (ع) بیعت با یزید را نپذیرفت و گرچه کسانی چون عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر از بیعت خودداری کرده بودند، اما منزلت و پایگاه هیچ یک از آنان با امام حسین (ع) محل قیاس نبود. خودداری امام (ع) از بیعت با یزید، شعله‌ای از امید در دل مسلمانان برافروخت، چندان‌که از زمان معاویه، کسانی از مردم عراق و حجاز نزد امام (ع) می‌رفتند و برای یاری آن حضرت اعلام آمادگی می‌کردند، اما گویا مخالفان در انتظار مرگ معاویه بودند (بلاذری، انساب ... ، 3/366؛ دینوری، 221- 222). بااین‌همه، رفت‌وآمد نزد امام (ع) چنان افزایش‌یافت که مروان، والی وقت مدینه، بر اثر هشدار یکی از پسران عثمان، به معاویه در این خصوص نامه نوشت، اما معاویه به او فرمان داد که به حسین بن علی (ع) گزندی نرساند (بلاذری، همان، 3/367). گفته‌اند که خلیفه‌ نامۀ تهدیدآمیزی برای امام (ع) فرستاد و ایشان را از «فتنه» برحذر داشت و امام (ع) هم در پاسخی به تندی تمام، از جمله برای او نوشت: «من فتنه‌ای بالاتر از ولایت تو بر این امت نمی‌شناسم» (همانجا، نیز 5/ 128- 129؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/423؛ دینوری، 224-225؛ ذهبی، تاریخ ... ، 2/572، سیر ... ، 3/294، به نقل از واقدی).

بنابر روایتهایی، معاویه در توصیه‌ها و وصیتها به یزید، خواهان نرمش در برابر حسین بن علی (ع) شده بود (ابن‌سعد، همانجا؛ بلاذری، همان، 5/152؛ نیز نک‍ : دینوری، 226؛ ابن‌ عبد ربه، 4/372- 373)، که کمابیش با روحیه و روش سیاسی معاویه هماهنگ به نظر می‌رسد، اما یزید بلافاصله پس از مرگ پدرش در رجب 60 / آوریل 680، در نامه‌ای به ولید بن عتبه، عامل وقت مدینه، مرگ معاویه را اعلام داشت و در نامۀ محرمانۀ دیگری، به او فرمان داد بر حسین (ع) و چند تن دیگر که از بیعت خودداری کرده بودند، سخت گیرد و آنها را رها نکند تا بیعت کنند (طبری، 5/ 338؛ نیز نک‍ : یعقوبی، 2/215). به همین سبب، ولید امام (ع) را به مقر خویش دعوت کرد و نامۀ حاوی خبر مرگ معاویه را بر آن حضرت خواند، سپس سخن از بیعت در میان آورد، اما امام (ع) بیعت پنهانی را رد فرمود و آن را به بیعت آشکار عمومی موکول کرد. والی مدینه که گویا نمی‌خواست کار خود او با امام (ع) به نزاع و درگیری بینجامد، پذیرفت، اما مروان که حضور داشت و چنان‌که خود تصریح کرد، می‌دانست در صورت خروج امام (ع) از آنجا، دستیابی به آن حضرت، بدون جنگ و خونریزی ممکن نخواهد شد، به ولید توصیه کرد امام (ع) را به حبس افکند تا بیعت کند، وگرنه هرچه زودتر و در همان‌جا ایشان را به قتل آورد (طبری، 5/ 339- 340؛ نیـز نک‍ : خلیفه، 1/282- 283؛ دینوری، 228؛ یعقوبی، همانجا؛ مفید، 2/32؛ بیهقی، 1/90، به نقل از ابومعشر سندی؛ ذهبی، تاریخ، 2/470). البته توصیۀ مروان مبنی بر قتل امام (ع) فقط از روی عداوت نبود و سر در مطامع وی نسبت به خلافت داشت: بنابر روایتی نادر و مهم، وقتی فرمان معاویة بن ابی ‌سفیان مبنی بر اخذ بیعت برای خلافت یزید به دست مروان، والی وقت مدینه رسید، سخت خشمگین شد و به ‌شام نزد معاویه رفت و آشکارا از امارت یافتن «صبیان» (=کودکان) ناخشنودی نمود و تلویحاً جایگاه خود را یادآور شد. معاویه برای خاموش کردن مروان، او را «نظیر» خود خواند و وی را ولی‌عهد یزید قرار داد (نک‍ : مسعودی، 3/ 218- 219). حتى اگر ایـن روایت برساختۀ هواداران مروان پس از خلافت او باشد (نک‍ : ه‍ د، بنی‌امیه)، به هرحال، بهره‌ای از حقیقت در آن هست و آن طمع مروان در خلافت بود، اما با وجود امام حسین بن علی (ع) ــ نوادۀ پیامبر(ص) ــ او بختی برای خود نمی‌دید؛ به همین سبب، ترجیح می‌داد که امام (ع) زنده نماند و در ایام قیام آن حضرت نیز، اوضاع را با زیرکی خاص خود زیر نظر داشت، چنان‌که وقتی امام حسین (ع) رو به سوی کوفه نهاد، مروان در نامه‌ای به عبیدالله بن زیاد، والی جدید کوفه، بر جایگاه حسین ابن علی (ع) به‌عنوان فرزند فاطمۀ زهرا (ع) و نوادۀ پیامبر (ص) تأکید کرد و در واقع، زیرکانه به او هشدار داد که موقعیت رفیع آن حضرت، وی را آشفته نکند (ابن‌سعد، 6/ 429؛ ذهبی، همان، 2/575). تصادفی نبود که بعدها در 64 ق/ 684 م، پس از مرگ یزید و پریشانی امویان، همین عبیدالله بن زیاد در جابیۀ شام به مروان پیشنهاد خلافت داد (برای تفصیل، نک‍ : ابن‌سعد، 7/44-45؛ بلاذری، همان، 6/263، 272، 280- 281).

باری، فردای دیدار امام (ع) با والی مدینه، آن حضرت شبانه، همراه شماری از اعضای خانواده و یاران خود، به مکه عزیمت فرمود (طبری، 5/341؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/424؛ بلاذری، همان، 3/374-375؛ مفید، 2/34). از آن سوی، به کوفیان خبر رسید که معاویه مُرده، و امام حسین بن علی (ع) از بیعت با یزید خودداری کرده، و اینک در مکه اقامت گزیده است. شماری از کوفیان در خانۀ سلیمان بن صُرَد خُزاعی، از اصحاب امیرالمؤمنین علی (ع) (دربارۀ او، نک‍ : ه‍ د، توابین)، گرد آمدند و او در خطابه‌ای، کوفیان را به یاری حسین بن علی (ع) فراخواند و در ضمن تذکر داد که اگر از شکست می‌هراسند، آن حضرت را به دشواری نیفکنند؛ اما کوفیان حاضر، بر نصرت امام (ع) پای فشردند. سرانجام، نامه‌ای خطاب به آن حضرت نگاشته شد، بدین مضمون: معاویه، آن «جَبّار عَنید» که مال امت را غصب کرده، و «مال الله» را سرمایۀ گردن‌کشان و زراندوزان قرار‌داده‌بود، مُرد؛ کوفیان «امام» ندارند و آمدن آن حضرت را انتظار می‌کشند (طبری، 5/ 351- 352؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/ 429؛ بلاذری، انساب، 3/ 369؛ دینوری، 229-230). نامه‌های متعدد دیگری هم کوفیان در دعوت از امام (ع) نوشتند، که روشن است برخی از آنها برای همرنگی با جماعت بوده است، مانند نامه‌نگاری کسانی چون شبث بن ربعی و عمرو ابن حجاج (طبری، 5/353) که چندی بعد با امام (ع) در جنگ شدند (بلاذری، همان، 3/387، 390، 396، 398؛ طبری، 5/412، 422، 436). به‌هرحال، در مکه فرستادگانی از بزرگان کوفه، نامه‌ها را به امام (ع) تسلیم کردند (بلاذری، همان، 3/ 369-370؛ طبـری، 5/352). امـام (ع) در پـاسخی کلی، بر مقام «امام» ــ و نـه «خلیفه» ــ تأکیـد فرمود و اینکـه «امـام» کسی نیست جـز آنکه عامل به کتاب خدا ست و برپادارندۀ «قسط»؛ و خود را در برابر خداوند مسئول می‌داند و سرانجام اینکه، ایشان به زودی پسر عم خود را نزد آنان گسیل خواهد کرد (همانجا). دقت در کلمات و مضامین این نامۀ امام (ع) برای درک عمیق‌تر علل و اسباب حرکت ایشان بسیار مهم است، به ویژه که آن حضرت، کلمات و مضامین نامۀ گردآمدگان در خانۀ سلیمان بن صرد را در پاسخ خویش تکرار کردند و به تبیین بیشتر جایگاه «امام» پرداختند. در واقع، چنین به‌ نظر می‌رسد که امام (ع) آن دسته از کوفیان را مخاطب خویش می‌دانستند که در نامۀ خود از منظر دینی به آن حضرت می‌نگریستند، نه کسانی که در نامۀ آنها نشانه‌ای از مضامین دینی دیده نمی‌شد؛ مثل نامۀ شبث بن ربعی و عمرو بن حجاج، که در آن فقط بر آمادگی شرایط و سپاه برای یاری امام (ع) تأکیدشده‌بود (بلاذری، همان، 3/ 379؛ طبری، 5/353). در بصره نیز دوستاران امام (ع) گردآمده‌بودند و امام (ع) در نامه‌ای که برای ایشان نوشت، بر حق اهل بیت (ع) تأکید فرمود و آنان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) دعوت فرمود و اینکه «سنت» اینک نابود شده، و «بدعت» است کـه برپا ست (همانجا، نیز 357؛ نیـز نک‍ : بلاذری، همان، 2/335؛ دینوری، 231، که نامه‌ای متفاوت از امام (ع) آورده است).

امام (ع) در مکه پسر عم خود، مسلم بن عقیل را خواست و او را با شماری دیگر، به کوفه گسیل داشت و وی را به رعایت تقوا و کتمان کار خویش توصیه فرمود (طبری، 5/354؛ نیز نک‍‌ : ابن‌‌سعد، 6/431‍‍‍‍؛ بلاذری، همان، 3/370). مسلم بن عقیل در اوایل شوال 60/ ژوئیۀ 680 به کوفه درآمد و نامۀ امام (ع) را بر دوستاران آن حضرت خواند و گفته‌اند که کار او چندان بالا گرفت که تا 000‘18 تن با امام (ع) بیعت کردند و در روایتی، شمار بیعت‌کنندگان را به ارقام اغراق‌آمیز 000‘100 تن نیز رسانده‌اند (ابن‌سعد، 6/432). با توجه به چنین اقبال گسترده‌ای، او در نامه‌ای از امام (ع) خواست که به کوفه درآید (بلاذری، همان، 2/342؛ طبری، 5/347، 355؛ نیز نک‍ : دینوری، همانجا؛ مسعودی، 3/ 248).

 

از آن سوی، نعمان بن بشیر، والی وقت کوفه را یارای مقابله با هواداران انبوه امام (ع) نبود، اما از خطابۀ او در همین ایام، پیدا ست که کمابیش از آنچه جریان داشت، بی‌خبر نمانده بود (طبری، همانجا؛ نیز نک‍ : بلاذری، انساب، 2/334- 335). هواداران و خدمتکاران بنی‌امیه در کوفه، حتى لحظه‌ای درنگ را جایز نمی‌شمردند و می‌دانستند که نعمان مرد این میدان نیست، بنابراین، کسانی چون عمر بن سعد بن ابی وقاص، محمد بن اشعث بن قیس و عبدالله بن مسلم باهلی، در نامه‌هایی به یزید، ماجرای آمدن مسلم بن عقیل به کوفه، و بیعت ستاندن او برای حسین بن علی (ع) و نیز ناتوانی نعمان را به خلیفه آگاهی دادند (طبری، 5/356؛ نیز نک‍ : بلاذری، دینوری، همانجاها). یزید با دریافت نامه‌های ایشان، نخست در کار گزینش مردی در خور ولایت بر کوفه و ایستـادگی در برابر حسین بن علی (ع) واماند، اما سرانجام، بنابر روایاتی که از عناصر قصه‌پردازی تهی نیستند، به راهنمایی مشاور رومی پدرش، عبیدالله بن زیاد، والی وقت بصره را برگزید. بنابر روایات،گویا یزید چندان هم از عبیدالله ــ که از زمان الحاق زیاد به ابوسفیان در خلافت معاویه، در واقع پسر عموی یزید محسوب می‌شد ــ دل خوشی نداشت، اما درنگ در گزینش ابن‌زیاد، شاید به این سبب بود که او برای چنین مأموریتی، با وجود سرسپردگی خانوادگی و ولایت بر خراسان و بصره در دورۀ معاویه، جوان به نظر می‌رسید (برای سن او در این زمان، که گویا حدود 32 سال بـود، نک‍ : ابن‌عساکر، 37/435؛ ذهبی، سیـر، 3/545؛ برای تفصیل دربـارۀ او، نک‍ : ه‍ د، ابن‌زیاد). بااین‌همه، یزید حکومت بر کوفه را نیز به حکومت بر بصره افزود و به عبیدالله فرمان داد به شتاب تمام، پیش از حسین بن علی (ع) خود را به کوفه رسانَد و چون بر مسلم بن عقیل دست یابد، او را به قتل آورد (بلاذری، همانجا؛ طبری، 5/ 357).

در مکه، کسانی از بزرگان پیوسته به دیدار امام (ع) می‌آمدند و شماری از ایشان، مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و محمد حنفیه (برای بیعت او با یزید از زمان معاویه، نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 469)، با امام (ع) در باب فریب‌کاری کوفیان سخن می‌گفتند تا آن حضرت را از عزیمت به آنجا منصرف کنند، اما امام (ع) بر عزم خویش برای حرکت به سوی کوفه تأکید می‌فرمود (همـان، 3/373-375؛ طبـری، 3/383؛ نیـز نک‍ : دینوری، 243؛ ابوالفرج، 110؛ مسعودی، 3/ 249- 250؛ ابن‌جوزی، 251، به نقل از واقدی). البته آن حضرت برای حفظ حرمت مکه و کعبه، با شناختی که از بی‌رسمیهای بنی‌امیه و هوادارانشان موجود بود، برای خروج هر چه زودتر از مکه شتاب داشت (طبری، 5/384). سرانجام، آن حضرت در 8 ذیحجۀ 60 ق/10 سپتامبر680 م با شماری از یاران و اعضای خانوادۀ خویش، از مکه رو به سوی عراق نهادند (همو، 5/381؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/371).

اندک مدتی پیش از حرکت امام (ع)، ابن‌زیاد با شتاب تمام خود را به کوفه رسانید و چون روی خود را پوشانیده بود، کسانی از مردم کوچه و بازار، به پندار ورود امام (ع)، مقدم او را با شور و شوق بسیار گرامی داشتند و این موضوع خود تا حدی شرایط کوفه را در آغاز کار بر ابن‌زیاد آشکار کرد (همان، 2/335-336؛ طبری، 5/ 358؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، همانجا؛ مسعودی، 3/251-252). عبیدالله بن زیاد، با شناختی که به احتمال بسیار از هنگام ولایت پدرش، از کوفه داشت، با برنامه‌ریزی و اجرای انواع و اقسام ترفندهای آمیخته به تهدید و تطمیع و بی‌رحمی و شایعه‌افکنی، نه فقط کوفه را از دست هواداران امام (ع) درآورد، بلکه با قطع ارتباط میان آن حضرت و یارانشان، توانست سپاهی از کوفیان را به نبرد با امام (ع) گسیل دارد و به هدف اصلی سران خاندان اموی، که نه حفظ و تسلط بر امام (ع)، بلکه به شهادت رساندن آن حضرت تحت هر شرایط بود، دست یابد. او نخست به جست‌وجوی مسلم بن عقیل برآمد و چون از طریق جاسوسان خود در میان شیعیان (بلاذری، همانجا؛ طبری، 5/360، 364؛ دینوری، 235)، از فعالیتهای هواداران امام (ع) کمابیش اطلاع داشت، می‌دانست که هانی بن عروه شخص مناسبی برای دستیابی بر مسلم است. البته در نخستین روزهای ورود، ابن‌زیاد برای عیادت شُریک بن اعور، از بزرگان شیعۀ بصره، به خانۀ هانی ــ نهانگاه مسلم ــ آمد و بـا آنکه امکان قتـل او وجود داشت و میان شریک و مسلم در این باب هماهنگی هم شد، اما مسلم سرانجام، برنامۀ قتل والی را اجرا نکرد، زیرا حدیثی از رسول خدا (ص) به یاد آورد که مسلمان کسی را به غفلت نمی‌کشد (ان الایمان قید الفتک، برای تفصیل، نک‍ : طبری، 5/360-363؛ نیز نک‍ : بلاذری، انساب، 2/337؛ دینوری، 234- 235). باری، ابن‌زیاد با نیرنگ و با واسطۀ یکی دو تن از شیوخ کوفه، مانند اسماء بن خارجه (ه‍ م)، هانی را نزد خود آورد و خواهان مسلم شد، اما چون هانی مقاومت کرد و سخنان درشت گفت، ابن‌زیاد سخت به سر و روی او کوفت و دستور داد وی را به زندان افکنند (طبری، همانجا، 368؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 2/337- 338؛ دینوری، 238؛ مسعودی، 3/252). از روایات برجای ماندۀ کنونی به درستی نمی‌توان دریافت که مسلم و هواداران امام (ع) چه برنامه‌ای برای مقابله با ابن‌زیاد داشتند، اما اگر والی کوفه، با ضرب و جرح و حبس هانی قصد داشت مسلم و هوادارانش را پیش از ورود امام (ع) به میدان مبارزه بکشاند، تا آنها را بهتر شناسایی و سپس سرکوب کند، به مطلوب خود رسید و مسلم، پس از دریافت خبر ضرب و حبس هانی، گویا فقط یک روز پس از خروج امام (ع) از مکه، با شماری از بیعت‌کنندگان ــ که در شمار آنها اختلاف هست (طبری، 5/ 369؛ بلاذری، همان،2/ 338؛ قس: ابن‌سعد، 6/433) ــ در کوفه قیام کرد (همو، 5/381، 391؛ نیز نک‍ : ذهبی، همان، 2/471، به نقل از واقدی) و 4 تن از یاران خود را بر قبایل مهم کوفه گماشت تا اندک‌اندک شهر را در اختیار گیرند (دینوری، 238؛ ابوالفرج، 100). از نشانه‌هایی پیدا ست که هماهنگیهایی میان اعضای جنبش وجودداشته‌است: شعاری خاص، رمز میان یاران مسلم بود و ایشان بر اثر شنیدن ندای آن، قیام کردند (طبری، 5/ 368؛ مسعودی، 3/252)؛ روز خاصی هم برای قیام قرارداده‌شده‌بود (طبری، 5/ 569) و یک نفر از شیعیان هم کار خرید و گردآوری سلاح را بر عهده داشت (همو، 5/364). البته چنین به‌نظر می‌رسد که وضع جنبش از نظر مالی چندان مناسب نبوده است؛ مثلاً عامل و جاسوس ابن‌زیاد با پول هنگفتی که والی در اختیار او گذارد تا با آن اعتماد شیعیان را جلب کند، توانست از طریق همان پول و قدری اظهار اعتقاد به اهل بیت (ع)، در مدت کوتاهی به محافل بزرگان شیعه راه یابد ــ از جمله دیدار با مسلم بـن عقیل ــ و اندکی بعد رازهای ارزشمندی را به آگاهی ابن‌زیاد برساند (همو، 5/362، 364؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 2/337- 338؛ دینوری، 235-236)؛ یا شخص مسلم بن عقیل، چنان‌که خود بعدها تصریح کرد، از هنگام ورود به کوفه، وام‌دار شده‌بود (طبری، 5/376؛ نیز نک‍ : ابوالفرج، 107).

در هر حال، با وجود شتابی که در کار جنبش پدید آمد، در آغاز، مسلم و یاران، پیشرفتهایی به دست آوردند؛ از جمله توانستند مسجد کوفه را که کنار قصر والی بود (جنابی، 135؛ نیز نک‍‌ : علی، 70)، در اختیار گیرند و کار را در قصر بر ابن‌زیاد و نگهبانان و شماری از سران و شیوخ قبایل و تیره‌های شهر، سخت کنند (طبری، 5/ 368- 369؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، همانجا؛ بلاذری، همان، 2/ 338؛ دینوری، 238؛ ابوالفرج، 101)، اما از نفوذ به درون باز ماندند، زیرا این قصر، به ویژه به سبب حصار خاص اطراف آن، از آغاز به گونه‌ای طراحی و ساخته‌شده‌بود که در برابر تعرض و حمله مصون باشد (برای تفصیل در خصوص این قصر و بقایای آن، نک‍ : جنابی، 138 بب‍‌ ، نیز 148). البته نگهبانان و دیگر همراهان ابن‌زیاد، تا حدی از قصر دفاع کردند تا آنکه شب فرا رسید (ابن‌سعد، دینوری، همانجاها). در این هنگام، ابن‌زیاد فرصت را غنیمت شمرد و در ترفندی، کمابیش شبیه آنچه پدرش هنگام جنبش حجر بن عدی به کار گرفت و موفق شد (نک‍ : ه‍ د، حجر بن عدی)، به سران قبایل و تیره‌های کوفی ــ که گویا از در فرعی دیگر قصر هنوز می‌توانستند رفت‌وآمـد کنند ــ فرمان داد هـر یک از ایشان، اعضای قبیله و تیرۀ خود را از همراهی مسلم بازدارد (بلاذری، طبـری، همانجاها؛ نیـز نک‍ : دینوری، 239؛ مفید، 2/ 239)؛ حتى فرمان داد همان سران و شیوخ کوفه درفشهایی هم برپا کنند تا به خواهندگان امان دهند (طبری، 5/ 369). مجموعۀ این ترفندها و نیز شایعۀ برساختۀ شخص ابن‌زیاد مبنی بر حرکت سپاه گرانی از شام برای سرکوب کوفیان (همو، 5/370-371؛ نیز نک‍ : بلاذری، همانجا)، سخت مؤثر افتاد و همراهان مسلم که از شمارشان هم کاسته‌شده‌بود، از گرد او بیشتر پراکنده شدند، چندان‌که شب هنگام، او تنها در کوچه‌های کوفه راه می‌سپرد (همـان، 2/ 338؛ طبـری، 5/350، 371-372؛ نیز نک‍ : دینوری، همانجا؛ مسعودی، 3/ 67). سرانجام، اندکی برنیامد که نهانگاه او ــ خانـۀ زنـی طوعه نـام ــ آشکار شد و او پس از درگیری مختصری و جراحت، به چنگ مزدوران ابن‌زیاد افتاد (بلاذری، همان، 2/ 338- 339؛ طبـری، 5/373؛ مسعـودی، 3/252- 253؛ نیـز نک‍ : ابن‌سعد، همانجا‍؛ ابوالفرج، 102؛ خوارزمی، 1/ 208). مسلم نزد ابن‌زیاد با دلیری تمام سخن گفت (طبری، 5/376؛ نیز نک‍ : بلاذری، انساب، 2/ 339-340) و در آغاز دستگیری از محمد بن اشعث (طبری، 5/ 374) و نیز در مجلس ابن‌زیاد، ضمن اعلام وصایای خود، ناچار از عمر بن سعد خواست تا خواهش او را به امام (ع) برسانند تا آن حضرت از آمدن بـه کوفه منصرف شوند (بلاذری، همان، 2/ 339؛ طبری، 5/375؛ ابوالفرج، 106؛ نیـز نک‍ : ابن‌سعد، 6/433؛ ابن ‌عبد ربه، 4/ 378- 379؛ بیهقی، 1/95، به نقل از ابومعشر). به فرمان ابن‌زیاد، مسلم را گردن زدند و پیکر او را بنابر روشی که ابن‌زیاد به‌طورکلی با مخالفان داشت (بلاذری، همان، 5/410)، از بالای دارالاماره بـه زیر افکندند (ذیحجۀ 60 / سپتامبر 680) و اندکی بعد، هانی بن عروه نیز در ناحیه‌ای از کوفه گردن زده شد و با توجه به وحشت افکنی گستردۀ ابن‌زیاد در شهر، ندای یاری‌خواهی او از اعضای قبیلۀ خویش، هیچ پاسخی نیافت (طبری، 5/ 378؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 2/340؛ یعقوبی، 2/216؛ ابوالفرج، 107؛ مسعودی، 3/254- 255، 256؛ قس: ابن‌سعد، همانجا، که به روایت او، هانی بر اثر ضرب و جرح ابن‌زیاد به قتل رسید). عبیدالله بن زیاد به نشانۀ نخستین پیروزی، سرهای مسلم و هانی را با نامه‌ای حاوی خلاصۀ پیشامدها، نزد یزید فرستاد. خلیفه در پاسخ، ابن‌زیاد را سخت ستود و به او فرمان داد، تا راهها را نیک نگاهبانی کند، زیرا حسین بن علی (ع) رو به سوی عراق دارد و اخبار را روزانه به او گزارش دهد (طبری، 5/380؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 2/342؛ دینوری، 242).

اندکی پس از خروج امام (ع) از مکه، فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص، والی شهر، راه را بر کاروان آن حضرت بستند و حتى قصد داشتند ایشان را بازگردانند (بلاذری، همان، 3/375؛ دینوری، 244). گویا عبدالله بن جعفر، پسر عم امام (ع) برای آن حضرت، از عمرو بن سعید امان‌نامه گرفته بود، اما امام (ع) نپذیرفت و فرمود: «رسول خدا (ص) در رؤیا مرا به کاری فرمان داده است و من در پی آن راه می‌سپرم» (طبری، 5/387- 388؛ نیز نک‍ : دینوری، 244؛ ابن ‌عبد ربه، 4/377؛ مفید، 2/ 68). سپس کاروان آن حضرت به راه ادامه داد و در یکی از منزلگاههای نجد، بطن‌الرمه، امام (ع) در نامه‌ای به مردم کوفه، از نامۀ مسلم بن عقیل و اجتماع کوفیان بر نصرت ایشان، به نیکی تمام یاد فرمود و نامه را با قیس بن مسهر صیداوی به کوفه فرستاد (طبری، 5/394- 395؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 378؛ دینوری، 245).

در کوفه، گام بعدی ابن‌زیاد، که نقش بسیار مهمی در پیشبرد اهداف او داشت، نظارت دقیق بر راههای وصول به شهر بود، به نحوی کـه در واقع رفت‌و‌آمد به آسانی ممکن نمی‌شد (طبری، 5/ 392؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/377- 378؛ دینوری، 243) و بدین ترتیب، رابطۀ امام (ع) با یاران و دوستاران در کوفه قطع گردید. حتى فرستادۀ امام (ع)، قیس بن مسهر در قادسیه، به چنگ مزدوران ابن‌زیاد افتاد و چون در کوفه دلیرانه ایستاد و آشکارا در برابر مردم، از آمدن «خیر خلق الله»، به سوی کوفه سخن گفت و به ابن‌زیاد و پدرش نفرین فرستاد، به فرمان والی، او را از فـراز قصـر به زیر افکندند (طبـری، 5/395؛ نیـز نک‍ : بلاذری، همانجا؛ دینوری، 246؛ برای قتل دیگر فرستادۀ امام (ع)، نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 379؛ طبری، 5/ 398؛ مفید، 2/ 75؛ خوارزمی، 1/ 229).

از آنجا که مسیر کاروان امام (ع) نیز می‌باید در اختیار و نظارت مزدوران ابن‌زیاد قرار می‌گرفت، فرمانده گماشتگان والی عراق، حُصَینِ تمیمی، حر بن یزید ریاحی (ه‍ م) را با شماری سوار، به سوی مسیر امام (ع) گسیل داشت و به او فرمان داد تا آن حضرت را سخت تحت‌ نظر گیرد و هرگز از ایشان جدا نشود (طبری، 5/401؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/380؛ یعقوبی، همانجا). حر و سپاهیانش در منزلگاه ذی حسم، نزدیک کوفه، با کاروان امام (ع) رو‌به‌رو شدند و در برخورد نخست، حتى از لطف آن حضرت برخوردار گردیدند و به امامت ایشان نماز گزاردند. امام (ع) پیش و پس از نماز، در خطابه‌ای نامه‌نگاری کوفیان را یادآوری فرمود و حر اظهار بی‌اطلاعی کرد (همانجا؛ طبری، 5/402). سرانجام، چون امام (ع) عزم بازگشت فرمود، حر مانع شد و چنان‌که خود تصریح کرد، او فرمان داشت آن حضرت را تحت‌نظر داشته باشد تا سرانجام، ایشان را به کوفه و نزد ابن‌زیاد ببرد (طبـری، 5/ 401- 402؛ نیـز نک‍ : مفیـد، 2/80)، اما با پاسخ خشمگینانۀ امام (ع) رو‌به‌رو شد (بلاذری، همانجا؛ دینوری، 249). البته از گفتار و رفتار حر پیدا بود که مایل به درگیری نیست و با امام (ع) با ادب تمام سخن می‌گفت (طبری، 5 / 402- 403؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/380-381؛ دینوری، 250؛ ابوالفرج، 111). بنابراین، کاروان امام (ع) راهی دیگر از کنار کوفه در پیش گرفت (طبری، 5/ 400؛ دینوری، همانجا). در یکی از منزلگاهها امام (ع) بار دیگر به خطابه ایستاد و از جمله فرمود: من مرگ را جز شهادت، و زندگی با ستمگران را جز آزردگی و دشواری نمی‌بینم. پس از سخنان امام (ع)، زهیر بن قین، با شور و شوق تمام از پایداری در نصرت آن حضرت سخن گفت (طبری، 5/ 403). در منزلگاه دیگری، امام (ع)، ضمن اعلام سبب مخالفت با حاکمان، به معرفی خود پرداخت و از بیعت‌شکنی کوفیان با پدر و برادر خویش به تلخی یاد کرد و از جمله فرمود: این قوم گردن به طاعت از شیطان نهاده‌اند و طاعت خدای رحمان را رها کرده‌اند (همانجا؛ نیز نک‍ : بلاذری، انساب، 3/381). در میانۀ راه، امام (ع) پیشنهاد عزیمت به جایگاه قبیلۀ طی را نپذیرفت و به پیمان خود با حر، مبنی بر عدم بازگشت اشاره فرمود (طبری، 5/ 406). پس از عبور از منزلگاه قصر بنی مقاتل در کنارۀ فرات، به‌روایت عُقْبة بن سمعان ــ که در کربلا حضور داشت، اما جان بـه سلامت بُـرد (نک‍ : بـلاذری، 3/410؛ طبری، 5/407) ــ امام حسین (ع) بر اثر رؤیایی که در خوابی کوتاه‌مدت دیده بود، 2 یا 3 بار کلمۀ استرجاع و حمد خدای بر زبان آورد و علی بن حسین، اسب به سوی پدر راند و سبب پرسید. امام در پاسخ، از خوابی که دیده بود و به نحوی، از شهادت قریب‌الوقوع اصحاب خویش سخن گفت. در ادامۀ گفت‌وگو، چون علی بن حسین (ع)، از بر حق بودن چنین مرگی اطمینان یافت، به نحوی از آن استقبال کرد و امام (ع) او را دعای خیـر فرمود (همو، 5/407- 408). در منزلگاهی نزدیک قریۀ نینوا، در شرق کوفه، نامه‌ای از ابن‌زیاد به حر رسید که به او فرمان می‌داد کاروان امام (ع) را در جایی خشک و بی‌آب و پناه فرود آورد و نگاه دارد (همو، 5/404-405؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/385؛ دینوری، 251-252). به نظر برخی از اصحاب امام (ع) مانند زهیر بن قین، جنگ با سپاه حر، به‌سبب شمار اندک آنان، نتیجۀ مطلوب‌تری برای کاروان امام (ع) داشت، تا سپاهیان بعدی؛ اما امام (ع) تأکید فرمود که آغازگر جنگ نخواهند بـود (طبـری، 5/ 409؛ نیز نک‍ : بلاذری، همانجا). سرانجام، کاروان امام (ع) در 2 محرم 61 ق/ 2 اکتبر680 م، در شرق کوفه، بر سر راه شام، در سرزمین کربلا فرود آمد (طبری، 5/ 408؛ نیز نک‍ : دینوری، 251؛ مفید، 2/82). پشت اردوگاه کاروان امام (ع)، نیزار بود و گونه‌ای پوشش گیاهی داشت و بدین‌گونه، دسترسی به اردوگاه آن حضرت، تنها از رو‌به‌رو میسر بود و محاصرۀ آنجا برای دشمنان عملاً ممکن نمی‌شد (طبری،5/ 389، در روایتی به نقل از حضرت باقر (ع)).

از آن سوی در کوفه، ابن‌زیاد که نیک می‌دانست امام (ع) نباید به کوفه برسد، در تدارک سپاهی برای مقابله با آن حضرت بود و این کار را نیز با ترفندی پیچیده ممکن کرد: می‌دانیم که ولایات ایران در آن عهد، زیر نظر والی کوفه و بصره قرار داشت؛ از تعیین حاکم گرفته تا هرگونه فعالیت دیگر، از آن جمله، برای هرگونه تحرک نظامی، مانند ادامۀ فتوح در مرزها و نگهداری و ادارۀ سرزمینهای به‌دست‌آمده، یا سرکوب شورشها و از این قبیل، جنگجویان از مناطق عراق آن روزگار، به ویژه از کوفه به مناطقی از ایران مانند آذربایجان و ری و خراسان، گسیـل می‌شدند (بـرای تفصیل، نک‍ : علی، 118- 125، 404 بب‍‌ ) و هر یک از جنگجویان، بنابر رسمی از زمان عمر، با مراتبی خاص، از سهم غنایم و خراج، حقوق و مقرری سالیانه که به آن «عطا» گفته می‌شد، دریافت می‌کردند (همو، 165 بب‍ ، 192- 193؛ نیز نک‍ : خماش، 256 بب‍ ‌). ابن‌زیاد که می‌دانست تدارک سپاهی، تنها برای مقابله با امام (ع) به زودی ممکن نیست و ضمناً پرداخت مزد به جنگجویان، دست‌کم در ظاهر باید بهانه‌ای مناسب داشته‌باشد، نخست عمر بن سعد بن ابی وقاص را بر ولایت ری و همدان گماشت (ابن‌سعد، 6/435، 7/167؛ بلاذری، همان، 3/385؛ دینوری، 253؛ ابوالفرج، 112؛ برای سابقۀ پدرش در نبرد با دیلم در 25 ق، نک‍ : بلاذری، فتوح ... ، 319)، تا با جنگجویان کوفی، شـورشی را کـه گفتـه می‌شـد در نـاحیۀ دستبی ــ دشت وسیـع حاصلخیزی میان ری و همدان (نک‍ : همان، 321) ــ جریان داشت، سرکوب کنند (همو، انساب، همانجا؛ طبری، 5/ 409). شورش یا خودداری از پرداخت خراج و مانند آن، در آن ناحیه پیش‌تر بارها روی‌داده‌بود و سابقه داشت (بلاذری، فتوح، همانجا). ابن‌سعد در بیرون کوفه اردو زده بود (همانجا؛ ذهبی، همان، 2/ 576) که ابن‌زیاد به او فرمان داد به نبرد با امام (ع) رود (ابوالفرج، همانجا) و ابن‌سعد، گرچه نخست خود را مردد نشان داد، اما چون ابن‌زیاد خواست فرمان ولایت ری را از او پس گیرد (بلاذری، انساب، همانجا)، یا او را تهدید به تخریب منزل و حتى قتل کرد، سرانجام پذیرفت (ابن‌سعد، 6/435). بعید نیست که عمر بن سعد پذیرش فرماندهی سپاهی برای مقابله و نبرد با حسین بن علی (ع) را همان زمان یا بعدها، از روی اکراه و اجبار جلوه داده باشد، اما او به‌هرحال، همۀ فرمانهای ابن‌زیاد را بی‌کم‌و‌کاست و بدون آثار آشکاری از ناخشنودی اجرا کرد، گرچه شاید تمایل چندانی به درگیری با امام (ع) نشان نمی‌داد (نک‍ : دنبالۀ مقاله). نکتۀ قابل توجه اینجا ست که به نظر می‌رسد، تشکیل این سپاه برای سرکوب شورش در دستبی ــ صرف‌نظر از صحت و سقم خبر شورش در آنجا ــ از آغاز فریبی بیش نبود، زیرا ابن‌سعد و سپاهیان او، یک روز پس از واقعۀ کربلا، به کوفه بازگشتند (نک‍ : بلاذری، همان، 3/411؛ طبری، 5/455؛ دینوری، 259) و ازآن‌پس، از مأموریت ری و دستبی، در روایات موجود سخنی در میان نیست و این سپاه هرگز به آنجا نرفت. جالب است که در واقعۀ کربلا، نام «دیلم» را سران و اعضای سپاه کوفه به مناسبتهای گوناگون، چندین‌بار بر زبان آوردند (مثلاً نک‍ : بلاذری، همان، 3/392؛ طبری، 5/417؛ ابوالفرج، 114)، زیرا دستبی، ثغر (= مرز) دیلم بود و از دستبی به نواحی دیلم یورش برده می‌شد (بلاذری، فتوح، 319) و اشاره‌های مکرر به دیلم، در واقع تعریضی به دستاویز تشکیل این سپاه است.

باری، پس از گردآمدن سپاهی در نُخیله، بیرون کوفه به سمت شام (یاقوت، 5/ 278)، ابن‌زیاد به منبر رفت و در این روایت، بی‌آنکه نامی از امام حسین (ع) به میان آورد، نخست از نیکوییهای معاویه سخن گفت و اینکه او «اعطیات» را منظم و پیوسته پرداخت می‌کرده است؛ سپس به ستایش از یزید پرداخت و گفت که او بر میزان عطا افزوده و با لحن تهدیدآمیزی افزود: هیچ‌کس نباید از پیوستن به این سپاه خودداری کند. آن‌گاه برای آنکه بر اوضاع نظارت کافی داشته باشد، خود به اردوگاه نخیله رفت (ابن‌سعد، 6/436) و به مزدوران خویش، مانند محمد بن اشعث بن قیس و اسماء بن خارجه، دستور داد در کوفه، مردم را به «طاعت» بخوانند و آنها را از عواقب «فتنه» برحذر دارند و پیوستن به این سپاه را تشویق کنند (بلاذری، انساب، 3/386-387). سپس دستور پرداخت «عطا» را به جنگجویان صادر کرد (ابن‌سعد، 6/435؛ نیز نک‍ : ذهبی، سیر، 2/471) و البته باید دانست که عطا غالباً در ماه محرم پرداخت می‌شد (علی، 200- 201)، یعنی آغاز سال که حداکثر یکی دو روز دیگر فرا می‌رسید. چنان‌که ملاحظه می‌شود، افزایش و پرداخت «عطا»، نقش مهمی در تشکیل این سپاه داشت و بعدها شماری از سپاهیان کوفه، آشکارا گفتند که از بیم قطع «عطا» به نبرد با امام (ع) آمده‌اند (ابن‌سعد، 6/ 436). بدین ترتیب درواقع، «عطا» که مزد نبرد جنگجویان «مسلمان» با سرکشان غالباً «نامسلمان» بود، برای جنگ و مقابله با امام حسین (ع) ــ نوادۀ پیامبر (ص) ــ اختصاص یافت. البته چنین اقدامی بدون تبلیغ گستردۀ زمینه‌های فکری مناسب ــ که پایه‌های آن کمابیش از زمان معاویه نهاده شده بود ــ ممکن نمی‌شد: خروج بر «خلیفه» و «ترک طاعت»، از اجزاء اصطلاح «فتنه»، با «کفر» یکسان بود و با همین دستاویزها، مخالفان از سر راه برداشته می‌شدند؛ چنان‌که در دورۀ خلافت معاویه، با تمسک به همین الفاظ، حجر بن عدی و یارانش به قتل رسیدند (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ د، حجر بن عدی؛ برای اطلاق «رؤساء فتنة» از سوی معاویه به حجر و یارانش، نک‍ : دینوری، 224) و در جای جای واقعۀ کربلا نیز، کارگزاران بنی‌امیه و همفکران ایشان، این قبیل الفاظ را گاه با ناسزاهای شگفت‌انگیز، بـه امام (ع) و خاندان و یارانشان نسبت می‌دادنـد (نک‍ : دنبالۀ مقاله).

به‌هر‌حال، حتى پس از عزیمت عمر بن سعد نیز، ابن‌زیاد شبانه‌روز، همچنان به گردآوری و فرستادن سپاهیان بیشتر برای پیوستن به ابن‌سعد ادامه داد (بلاذری، همان، 3/387- 388). احتمالاً پس از رفتن عمر بن سعد، کمابیش آشکار شده بود که مأموریت اصلی این سپاه، نبرد با حسین بن علی (ع) است، زیرا پرداخت و افزایش عطا هم در شماری از مردم برای پیوستن به سپاه و نبرد با حسین بن علی (ع) مؤثر نیفتاد و کسانی از دسته‌های سپاهیان جدا می‌شدند و به همین سبب، ابن‌زیاد به تهدید روی آورد و سپس برای عبرت متخلفان، از قتل بی‌گناهی نیز خودداری نکرد (همان، 3/387- 388؛ دینوری، 254- 255). او مزدورانی را هم به دیدبانی و مراقبت بر کوفه گماشته بود تا کسی از سپاهیان به اردوگاه امام (ع) نپیوندد و سوارانی خاص هم مأموریت داشتند پیوسته اخبار وقایع را به ابن‌زیاد برسانند (بلاذری، همانجا). مجموعۀ این اقدامات، که به سرعت روی داد، رابطۀ معدود یاران باقی‌مانده در کوفه را با امام (ع) به کلی قطع کرد و از وضعیت آنها اطلاعی در دست نیست. گرچه دست کم یکی دو تن یا بیشتر، سرانجام، خود را به اردوگاه امام (ع) در کربلا رساندند (ابن‌سعد، 6/ 436)، مانند عمار بن ابی سلامۀ دالانی، از اصحاب امیرالمؤمنین علی (ع)، که گفته‌اند در نخیله درصدد قتل ابن‌زیاد برآمد، اما نتوانست (بلاذری، همان، 3/ 388؛ دربارۀ او، نک‍ : کلبی، 2/ 519؛ نیز نک‍ : طوسی، 103؛ برای سلام بر او در یکی از زیارات، نک‍ : مجلسی، 45/73، 98/ 273)؛ یا مسلم بن عوسجۀ اسدی که یکی از 4 فرمانده جنگجویان مسلم بن عقیل بود (طبری، 5/ 369؛ برای حضور او در کربلا، نک‍ : همو،5/ 419، 424). یکی از مشهورترین بیعت‌کنندگان با مسلم، مختار بن ابی عبید ثقفی، روز قیام مسلم بر سر زمین شخصی خود در بیرون کوفه به سر می‌برد و چون در هنگامۀ تشکیل سپاه به شهر بازگشت، گرچه سرانجام، از ضرب و جرح ابن‌زیاد بی نصیب نماند و به زندان افتاد، اما اشتیاقی هم برای پیوستن به امام (ع) نشان نداد (برای تفصیل، نک‍ : همو، 5/ 569-570).

 

یک روز پس از آنکه کاروان امام (ع) در دشت کربلا اردو زد، عمر بن سعد با سپاه خود در آنجا فرود آمد (طبری، 5/410). او نخست فرستاده‌ای به نزد امام (ع) گسیل کرد تا به ظاهر از مقصود آن حضرت از آمدن به کوفه اطلاع یابد (همانجا؛ نیز نک‍ : دینوری، 253). امام (ع) در پاسخ، دعوت کوفیان را یادآور شدند و ابن‌سعد، در نامه‌ای که برای ابن‌زیاد فرستاد، در ضمن، از تمایل آن حضرت برای بازگشت سخن به میان آورد. ابن زیاد در پاسخ، به ابن‌سعد دستور داد که حسین (ع) و یارانش را به بیعت با یزید بن معاویه بخواند و اگر امام (ع) پذیرفت، آن‌گاه در انتظار فرمان بعدی بماند (طبری، 5/411؛ نیز نک‍ : دینوری، 254). با توجه به تأیید ابن‌زیاد، عمر بن سعد میان دو سپاه، یک یا چند نوبت با امام (ع) دیدار و گفت‌وگو کرد و با آنکه این دیدارها، بنابر روایت، کاملاً خصوصی بود، شایعاتی از جزئیات گفت‌وگوها، به‌ویژه از زبان امام (ع) رواج یافت، از جمله اینکه آن حضرت به عنوان راه حل، پیشنهاد کرد به مدینه بازگردد یا به شام نزد یزید رود و دست در دست او نهد، یا او را به یکی از مناطق مرزی گسیل دارند (بلاذری، انساب، 3/390؛ طبری، 5/413؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/436؛ ابن‌عساکر، 14/220). سرچشمۀ این‌گونه شایعات شخص ابن‌سعد بود که می‌توانست چنین سخنانی را به عنوان حاصل دیدارها به امام (ع) نسبت دهد و همین مضامین را در نامه‌ای برای ابن‌زیاد نوشت (طبری، 5/414)، اما این احتمال هست که نامۀ مذکور، در واقع بخشی از یک توطئه، از جمله برنامۀ شایعه پراکنی برضد امام (ع) و تخریب وجهۀ آن حضرت بوده است، زیرا بسیار بعید به نظر می‌رسد که ابن‌سعد در باب این موضوع، تا این درجه، به ابن‌زیاد گزارش دروغ داده باشد. البته شایعات دیگری هم انتشار داشت، چنان‌که مدتی پس از واقعـۀ کربلا، حتى سلیمان بـن صرد خزاعـی (نک‍ : ه‍ د، توابین) نیز، شایعۀ امان‌خواهی امام (ع) را در نامه‌ای به یکی از بزرگان شیعه در مداین آورد (نک‍ : طبری، 5/555-556). در حالی که گذشته از پاره‌ای ملاحظات دیگر، حتى در همان روزگار هم، عقبة بن سمعان (نک‍ : سطرهای پیشین) گواهی داد که در سراسر مدت همراهی امام (ع) هرگز چنین سخنانی از آن حضرت نشنید (طبری، همانجا) و بنابر روایت دیگری، امام (ع) پس از ملاحظۀ اصرار ابن‌زیاد بر بیعت با یزید، در پاسخ نخست او به نامۀ ابن‌سعد، به‌ صراحت از مرگ استقبال کردند (دینوری، همانجا؛ نیز نک‍ : دنبالۀ مقاله).

شمار همراهان امام (ع)، خاندان و یاران، از هنگام حرکت آن حضرت به سوی مکه و سپس کوفه، تا سرزمین کربلا، ثابت نبود، گرچه گویا هیچ‌گاه حداکثر از 100 تن افزون نشدند. کسانی از یاران ایشان، در کربلا به اردوگاه آن حضرت پیوستند و حتى در کربلا و در گرماگرم نبرد نیز، کسانی با کسب اجازه از امام (ع) راه جدایی در پیش گرفتند، مانند ضحاک بن عبدالله مشرقی و فراس بن جعدۀ مخزومی (مثلاً نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 388؛ طبری، 5/444- 445). با توجه به شمار اندک یاران امام (ع)، حبیب بن مظاهر اسدی (ه‍ م) به آن حضرت پیشنهاد کرد خود نزد اعراب بنی‌اسد رود و از ایشان یاری بخواهد و امام (ع) پذیرفت. گرچه بر اثر کوششهای حبیب، سرانجام 70 مرد اسدی دعوت او را پذیرفتند، اما چون ابن‌سعد از موضوع اطلاع یافت، شماری از سپاهیان خود را فرستاد و از پیوستن آن گروه به اردوگاه امام (ع) ممانعت کرد (بلاذری، همانجا).

در 7 محرم، ابن‌زیاد در نامه‌ای به عمر بن سعد، به او فرمان داد اجازه ندهد حتى قطره‌ای آب به اردوگاه امام (ع) برسد، چنان‌که با «التقیّ الزکیّ المظلوم» عثمان بن عفان چنین کردند. ابـن‌سعد، عمـرو بـن حجـاج، از دعوت‌کنندگان امام (ع) (نک‍ : سطرهای‌ پیشین) را با 500 سوار بر سر شریعۀ آب فرستاد. جلوگیری از رسیدن آب، با ناسزاگوییهای شگفت‌انگیز شماری از مزدوران ابن‌زیاد، به ساحت امام (ع) همراه بود. چون عطش بر خاندان و یاران امام (ع) روی آورد، آن حضرت برادرش، ابوالفضل عباس (ع) را با شماری سواره و پیاده، با 20 مشک آب، بر سر شریعه گسیل داشت. آنها شبانه در پی مأموریت خویش رفتند و گرچه درگیری مختصری روی داد، اما سرانجام، توانستند مشکهای آب را به اردوگاه برسانند (طبری، 5/412-413؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 389؛ دینوری، 255؛ ابوالفرج، 17).

بنابر روایت مشهوری، از آن سوی در کوفه، نامۀ ابن‌سعد، مشتمل بر پیشنهادهایی که او به امام (ع) نسبت داده بود، به دست ابن‌زیاد رسید. او نخست خشنود شد و با ستایش از ابن‌سعد، به طور کلی مفاد نامه را پذیرفت، اما شمر بن ذی الجوشن کلابی که در خدمت والی بود، به او توصیه کرد، حسین بن علی (ع) را رها نکند، مگر آنکه دست در دست شخص ابن‌زیاد نهد و در برابر حُکم وی سر تسلیم فرود آورد (بلاذری، انساب، 3/390؛ طبری، 5/414). احتمالاً همۀ این صحنه‌سازیها صورت گرفت تا ابن‌زیاد در راه هدف خود، یعنی قتل امام (ع)، گامی جلوتر بردارد و موضوع اختلاف و نزاع را از بیعت با یزید، به تسلیم در برابر خود تبدیل کند، زیرا پیشاپیش پاسخ امام (ع) را می‌دانست. اقدامات وی، تا آن زمان و پس از دریافت نامۀ ابن‌سعد، نشان داد که او به توصیۀ امثال شمر نیازی ندارد، زیرا با خشم تمام نامه‌ای برای ابن‌سعد فرستاد که مضامین آن حاکی از کینۀ عمیق او نسبت به امام (ع) است. او در این نامه از جمله به ابن‌سعد فرمان داد که حسین بن علی (ع) و اصحابش را رها نکند تا سر تسلیم در برابر حکم وی فرود آورند؛ اگر پذیرفتند که ایشان را به سلامت نزد او گسیل دارد، وگرنه تیغ در میان آنان نهد و پیکرهایشان را پاره پاره کند و بنابر عهد و «نذری» که کرده است، چون حسین (ع) را به قتل آورد، سپاهیان را وادارد تا اسب بر پشت و سینۀ او بتازند، اگر این فرمانها را اجرا کرد، پاداش خواهد یافت، وگرنه کار سپاه و نبرد را به شمر بن ذی الجوشن بسپارد (بلاذری، همان، 3/390-391؛ طبری، 5/414؛ برای مضامینی از این نامه، نک‍ : دینوری، همانجا). سپس به شمر فرمان داد نامه را به نزد ابن‌سعد بَرَد و بر اجرای آنچه دستور داده است، نیک بنگرد؛ وگرنه خود امیر سپاه باشد و ابن‌سعد را گردن زند (همانجاها).

شمر در نهم محرم به کربلا رسید و نامۀ ابن‌زیاد را به ابن‌سعد تسلیم کرد. عمر بن سعد می‌دانست که امام (ع) هرگز تسلیم ابن‌زیاد نخواهد شد، و به شمر گفت که کار را تباه کردی و امید می‌داشتیم که صلح شود، اما سرانجام پذیرفت که فرمانده سپاه بماند و دستور ابن‌زیاد را اجرا کند (طبری، 5/416). شمر با مردی هم‌قبیلۀ خود، به نام عبدالله بن ابی محل کلابی به کربلا آمد و این مرد، از والی برای عباس بن علی (ع) و 2 یا 3 برادر دیگر آن حضرت، که مادر همگی آنها ام‌البنین، همسر امیرالمؤمنین علی (ع) بود، امان‌نامه گرفته بود، زیرا هم او و هم شمر با ام‌البنین نسبت نزدیک داشتند. ابن ابی محل و شمر به‌محض ورود به کربلا، امان‌نامۀ ابن‌زیاد را به عباس بن علی (ع) و دیگر برادران آن حضرت عرضه کردند، اما با پاسخ تند ایشان رو‌به‌رو شدند که به امان ابن‌زیاد نیازی ندارند (طبری، 5/ 415- 416).

 

اصحاب امام (ع) در برابر سپاه کوفه از نظر شمار چنان اندک به نظر می‌رسیدند که درنگ تا روز دیگر لزومی نداشت و افزون بر این، ابن سعد می‌خواست تا حد ممکن خود را گوش به فرمان والی کوفه نشان دهد. از آن سوی، امام (ع) در برابر خیمۀ خویش، در حالی که شمشیری پیش روی داشت، سر بر زانو نهاده بود. سپاه انبوه کوفه با هیاهو پیش می‌آمد که امام (ع) به خواهر خود زینب فرمود: اینک رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من گفت: تو نزد ما خواهی آمد. آن‌گاه برادرش عباس (ع) را خواند تا نزد سپاه کوفه رود و از قصد ایشان بپرسد. اندکی پس از پاسخ سپاهیان، مبنی بر تسلیم به ابن‌زیاد یا نبرد، امام (ع)، بار دیگر عباس بن علی (ع) را نزد ایشان فرستاد تا بامداد فردا درنگ کنند، زیرا قصد داشت آن شب را به نماز و دعا بگذراند و چنان‌که خود فرمود، به دعا و نماز و تلاوت قرآن دلبستگی تمام داشت (همو، 5/ 416-417؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/391-392؛ دینوری، 256).

شب هنگام امام (ع) اصحاب و مردان از خاندان خویش را گرد آورد و در خطابه‌ای فرمود: من خاندان و یارانی نیکوتر از شما نمی‌شناسم و چون فردا روز نبرد است، از من بر شما ذمتی نیست، پس اجازه می‌دهم که در تاریکی شب ره خویش پیش گیرید، اما نخست عباس بن علی (ع) و سپس دیگر اعضای خاندان، با شور و اشتیاق بسیار از همراهی با امام (ع) سخن گفتند و اینکه حاضرند با کمال میل جان و مال و خانوادۀ خود را فدای آن حضرت کنند. سپس دیگر اصحاب امام (ع) نیز، همچون مسلم ابن عوسجه و زهیر بن قین، از نبرد و یاری امام (ع) تا سرحد شهادت، سخن گفتند. حتى زهیر بن قین که هنگام عزیمت امام (ع) به سمت کوفه، قدری با ناخشنودی به دیدار آن حضرت رفته (نک‍ : بلاذری، همان، 3/ 378- 379؛ طبری، 5/ 369)، و پس از دیدار، با اشتیاق تمام به ایشان پیوسته بود، ضمن اعلام وفاداری، گفت که دوست می‌دارد خود را هزار بار فدای امام (ع) کند (طبری، 5/ 419-420؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/393؛ ابوالفرج، 117). پس از آن هم جلوه‌های شگفت‌انگیزی از وفاداری و استقبال از شهادت از یاران امام (ع) دیده شد (مثلاً نک‍ : طبری، 5/ 429-430). هم در آن شب، امام (ع) در برابر فرزندش، امام سجاد (ع)، خواهر خود، حضرت زینب را به شکیبایی و بردباری دعوت فرمود (همو، 5/420-421؛ نیز نک‍ : بلاذری، همانجا؛ ابوالفرج، 112-113). بخشی از آن شب را، امام حسین بن علی (ع) و یارانش، به دعا و نماز و ذکر و تلاوت به بامداد رساندند (طبری، 5/421؛ بلاذری، همان، 3/394).

اندکی پیش از آنکه خورشید 10 محرم 61 ق/ 10 اکتبر 680 م، روز عاشورا، بر دشت کربلا بتابد، امام (ع) با اصحاب نماز گزارد و دست به دعا برداشت (طبری، 5/423)، آن‌گاه سپاه اندک خویش بیاراست: 32 تن پیاده و 40 تن سواره؛ زهیر بن قین را بر سمت راست و حبیب بن مظاهر را بر سمت چپ گماشت و رایت سپاه به برادرش عباس سپرد (همو، 5/422؛ نیز نک‍ : بلاذری، 3/ 395؛ دینوری، 256). شب پیش، اصحاب امام (ع)، به فرمان آن حضرت، در پشت خیمه‌ها، در گودالی چوب و هیزم ریختند تا در وقت لزوم، از یورش سپاه کوفه از آن سو جلوگیری کنند و ضمناً خیمه‌ها نیز در امان باشند (طبری، 5/ 422؛ نیز نک‍ : بلاذری، همانجا؛ دینوری، همانجا). هم به فرمان آن حضرت، خیمه‌ها را به یکدیگر نزدیک‌تر کرده بودند (طبری، 5/421؛ نیـز نک‍ : بلاذری، همانجا) و از همان صبح یا شاید کمی دیرتر، سه چهار تن از اصحاب، لابه‌لای خیمه‌ها مراقب بودند تا از دشمن کسی نزدیک آنجا نشود و چند نفری از سپاه کوفه همان‌جا از پای در آمدند (طبری، 5/ 438؛ نیز نک‍ : بلاذری، 3/394). از آن سوی، عمر بن سعد پس از نماز صبح، کسانی را بر جناحهای چپ و راست و سوارگان و پیادگان سپاه گماشت (همو، 3/395؛ طبری، 5/422).

ناحیۀ پشت اردوگاه تازه به فرمان امام (ع) افروخته شده بود و آتش زبانه می‌کشید که شمر بن ذی الجوشن، سواره و با جنگ افزار کامل پیش آمد و به امام (ع) ناسزا گفت. با آنکه مسلم بن عوسجه به او نزدیک بود و آمادگی خود را برای تیراندازی به شمر اعلام کرد، اما امام (ع) فرمود که خواهان آغاز نبرد از جانب خود نیست. آن‌گاه امام (ع) در برابر سپاه کوفه به خطابه ایستاد تا حجت بر ایشان تمام کند. آن حضرت پس از یاد و حمد خدای، نخست خود را معرفی فرمود که فرزند دختر پیامبر (ص) و وصی و پسر عم او ست  و حمزه سیدالشهدا و جعفر طیار عموهای ایشان بوده‌اند؛ سپس به حدیثی از پیامبر (ص) اشاره کرد که فرمود: حسن (ع) و حسین (ع) سرور «شباب اهل‌الجنة»اند و اصحاب زندۀ پیامبر (ص) را گواه گرفت. سپس در ضمن خطابه، رو به فرماندهان سپاه کوفه، شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و قیس بن اشعث بن قیس، نامه‌نگاریهای ایشان را با همان عبارات، به یاد آنها آورد که البته همگی انکار کردند و سخن از تسلیم به میان آوردند و امام (ع) پاسخ داد: نه، به خدا سوگند که هرگز دست ذلت به سوی ایشان پیش نمی‌برم (طبری، 5/ 425-426؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/396).

از اصحاب امام (ع) زهیر بن قین نیز با سپاه کوفه در باب فضایل امام (ع) سخن گفت (طبری، همانجا)، گرچه از میان سپاهیان، شمر چنان‌که خود در میانۀ خطابۀ امام (ع) تصریح کرد، از این سخنان چیزی نمی‌فهمید (همو، 5/425) و سخنان زهیر را هم با ناسزاگویی پاسخ داد (بلاذری، همان، 3/397؛ طبری، 5/426)؛ یا عمرو بن حجاج، در میدان نبرد، به سپاه کوفه توصیه کرد بر «طاعت و جماعت» بمانند و در کشتن از «دین برگشتگان» درنگ و تردید نکنند و امام (ع) با خشم و شگفتی به او پاسخ دادند که آیا ما از دین برگشته‌ایم و شما بر دین ثابت مانده‌اید؟ آنان که از دین برگشته‌اند، در روز قیامت شناخته خواهند شد (همو، 5/435)؛ اما از سپاه کوفه، حر بن یزید ریاحی، که بیشتر از دیگران با سخنان و سلوک امام (ع) آشنایی حاصل کرده بود، سرانجام، امام (ع) را برگزید و به آن حضرت پیوست (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ د، حر بن یزید). جالب است که برادر یکی از اصحاب امام (ع) در سپاه دشمن بود و پس از شهادت برادرش، قصد داشت انتقام وی را از امام (ع) بگیرد (بلاذری، همان،3/ 399-400؛ طبری، 5/434).

باری، نبرد آن‌گاه آغاز شد که عمر بن سعد، تیری در کمان نهاد و رها کرد و گفت: گواهی دهید که نخستین تیر را من افکندم (بلاذری، همان، 3/ 398؛ طبری، 5/ 429). نبرد در کربلا، هم تن‌به‌تن بود و هم گروهی و در هر صورت، اصحاب اجازه نمی‌دادند از سپاه دشمن کسی به امام (ع) نزدیک شود (همو، 5/430).

نخستین تن از اصحاب امام (ع) که به شهادت رسید، مسلم ابن عوسجه بود (بلاذری، همان، 3/400) و صحنه‌ای که از حضور حبیب بن مظاهر بر بالین او در دم واپسین روایت شده، حاکی از مراتب بالای ایمان و یقین در میان بسیاری از اصحاب امام (ع) است (طبری، 5/ 435- 436). چنین به‌نظر می‌رسد که همۀ سپاه کوفه درگیر نبرد نبودند و در صورت لزوم وارد میدان کارزار می‌شدند، زیرا گفته‌اند سواران سپاه امام (ع) با وجود شمار اندک، پایداری بسیار نشان می‌دادند و سپاهیان کوفه از برابرشان می‌گریختند (همو، 5/ 436)، به همین سبب، ابن‌سعد ناچار شد 500 سوار به جنگ ایشان گسیل کند (همو، 5/437). تا هنگام ظهر نبرد با شدت تمام ادامه داشت و سپاهیان کوفه به سبب آتش پشت خیمه‌ها، ناچار بود از روبه‌رو با امام (ع) و اصحاب رویارویی کنند (همو، 5/437- 438). در میان فرماندهان سپاه کوفه، کمتر کسی مانند شمر بن ذی‌الجوشن به جنگ اشتیاق نشان می‌داد و حتى از عزم قتل زنان و آتش زدن خیمۀ امام (ع) در حضور آن حضرت خودداری نکرد (همو، 5/ 438- 439).

چون آفتاب عاشورا به هنگام ظهر رسید، یکی از اصحاب امام (ع)، عمرو بن عبدالله صائدی، از آن حضرت خواست تا پیش از دیدار پروردگار، واپسین نماز را با ایشان بگزارد و امام (ع) با خشنودی بسیار و دعا در حق او پذیرفت و چون امام (ع) برای اقامۀ نماز مهلت خواست، یکی از سپاهیان کوفه با جسارت تمام به آن حضرت گفت که نماز ایشان قبول نیست (همانجا). اصحاب امام (ع) برای کسب اجازه از آن حضرت و نبرد، اشتیاق بسیار نشان می‌دادند و برخی سخنان ایشان در برابر امام (ع)، یادآور عبارات زیارت نامه‌های سیدالشهدا ست به‌ویژه سلام بر آن حضرت که دو تن آن را تکرار کرده‌اند: «السلام علیک اباعبدالله، صلی الله علیک و على اهل بیتک و عرٰف بیننا و بینک فی جنّته» (همو، 5/443)؛ یا: «السلام علیک یا اباعبدالله، اشهد انی على هدیٰک و هدى ابیک» (همو، 5/444). سرانجام پس از اصحاب، اهل بیت امام (ع) برای نبرد پیش آمدند. نخستین تن از اهل بیت آن حضرت،علی بن حسین (ع) (بلاذری، انساب، 3/ 406؛ نیز نک‍ : ابوالفرج، 80)، پس از کسب اجازه از پدر (ابن‌نما، 68؛ ابن‌طاووس، 49)، پا به میدان نبرد نهاد و امام حسین (ع) در دعایی، او را از هر حیث، شبیه‌ترین مردم به رسول خدا (ص) دانست (ابوالفرج، 115- 116). علی بن حسین (ع) در رجزی که حین یورش به سپاه کوفیان می‌خواند، به انتساب خویش به پیامبر (ص) و امیرالمؤمنین علی (ع) افتخار کرد (طبری، 5/ 446؛ نیز نک‍ : بلاذری، همان، 3/361، 362). به احتمال بسیار، افتخار او از آنجا ناشی می‌شد که جدّۀ علی بن حسین (ع)، از طرف مادر، میمونه دختر ابوسفیان (ه‍ م) بود (طبری، 5/ 468؛ ابوالفرج، 80) و گفته‌اند، مردی از سپاه دشمن، با یادآوری نسبت وی با خلیفه یزید، او را به طلب امان خواند، اما علی بن حسین (ع) در پاسخ بر قرابت خویش بـا پیامبر (ص) تأکید کرد (نک‍ : زبیری، 57؛ برای تفصیل در خصوص نبرد او، نک‍ : ابوالفرج، 115- 116؛ نیز نک‍ : ابن‌شهرآشوب، 3/257؛ ابن‌طاووس، همانجا). علی بن حسین (ع) چندین بار بر صف دشمن هجوم آورد، اما سرانجام، به دست مُرّة ابن مُنقذ عَبدی به شهادت رسید و دیگر سپاهیان تیغ بر پیکر وی نهادند (زبیری، همانجا؛ طبری، 5/446؛ ابوالفرج، 114- 115؛ مفید، 2/106- 107؛ برای روایت دیگری از نحوۀ شهادت او، نک‍ : ابوالفرج، 115- 116). امام (ع) چندان محزون شد که بر بالین او فرمود: «علی الدنیا بعدک العفا»، و حضرت زینب (ع) در کنار پیکر او حاضر شد (طبری، 5/ 446؛ نیز نک‍ : زبیری، همانجا؛ ابن‌نما، 69).

 

دیگر برادران امام (ع)، پیش از عباس بن علی (ع) به شهادت رسیدند (طبری، 5/ 448- 449؛ ابوالفرج، 81 - 86) و ابوالفضل عباس (ع) که از سوی امام (ع) مأموریت یافت تا از شریعه آب بیاورد، در همان‌جا در نبرد با نگهبانان شریعه، نخست دستان خود را از دست داد و سپس به شهادت رسید (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ د، عباس بن علی). شماری از عموزادگان و دیگر اعضای خاندان امام (ع) نیز که به احتمال بسیار همگی جوان و نوجوان بودند، مانند قاسم بن حسن (ع)، در یورشهای سپاه کوفه یا در نبرد تن به تن به شهادت رسیدند و امام (ع) خود پیکر ایشان را در برابر خیمه‌ها در کنار دیگر شهیدان قرار می‌دادند (طبری، 5/447، 448؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/440، 442؛ دینوری، 256-257؛ ابوالفرج، 89 - 95).

اینک امام (ع) تنها مانده بود، اما از سپاه کوفه تا مدتی کسی برای رویارویی با آن حضرت پا پیش نمی‌نهاد. یک‌بار که امام (ع) قصد نوشیدن آب کرد، به دهان آن حضرت تیری افکندند و گفته‌اند چون اسب به سوی شریعه راند، راه را بر ایشان بستند (بلاذری، همان، 3/407؛ طبری، 5/ 449-450؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/440؛ دینوری، 258). اندکی پیش از شهادت اصحاب و خاندان، امام (ع) جامۀ دیگری پوشید و به عمد چند جای آن را از هم گسیخت تا پیکر ایشان پس از شهادت، از دستبرد اوباش سپاه کوفه مصون ماند، گرچه همین جامه‌ها هم دستخوش غارت شد (بلاذری، همان، 3/ 409؛ طبری، 5/451- 453). نخستین ضربت را، مردی از قبیلۀ کنده، بر سر امام (ع) فرود آورد (بلاذری، همان، 3/ 408؛ طبری، 5/ 448)، آن‌گاه شمر بن ذی‌الجوشن با 10 تن از پیادگان سپاه کوفه، به سوی خیمه‌های امام (ع) یورش آورد، اما امام (ع) با عتاب تمام به او فرمود: «وای بر شما! اگر دین ندارید و از روز معاد نمی‌هراسید، باری در کار دنیای خویش آزاده باشید» (بلاذری، همان، 3/407؛ طبری، 5/450؛ نیز نک‍ : ابن‌سعد، 6/440؛ ابوالفرج، 118).

پیادگان تحت امر شمر، امام (ع) را احاطه کردند و با آنکه به احتمال بسیار برای چنین مرحله‌ای‌، گزینش شده بودند، همچنان پیش نمی‌آمدند و شمر ناچار آنها را تشویق می‌کرد (بلاذری، همان، 3/407- 408) و عمر بن سعد بسیار نزدیک صحنۀ نبرد بود (طبری، 5/450، 453). امام (ع) با وجود زخمهای بسیار، همچنان چون روی به هر سو می‌کرد، پیادگان از برابرش می‌گریختند (بلاذری، همان، 3/ 408). سرانجام، با فریاد شمر، نخست بر آن حضرت ضربه‌های تیغ فرود آمد و درحالی‌که هنوز سخت می‌جنگید، سنان بن انس نخعی، با ضربت نیزه به سینۀ ایشان، امام (ع) را افکند و سپس در حالی که دیگران تیغ بر پیکر ایشان نهاده بودند، سنان بن انس سر آن حضرت را از بدن جدا کرد و به خولی بن یزید اصبحی سپرد (ابن‌سعد، 6/441، نیز 3/ 409؛ طبری، 5/453؛ ابوالفرج، همانجا؛ مسعودی، 3/ 258؛ قس: دینوری، 258). اندکی پس از پایان نبرد، عمر بن سعد، در اجرای فرمان ابن‌زیاد، به 10 تن داوطلب از سپاهیان، دستور داد تا بر پیکر امام (ع) اسب بتازند، آن‌گاه بر جنازه‌های کشتگان لشکر خود که 88 تن بودند، نماز گزارد و ایشان را دفن کرد، اما پیکر امام (ع) و اصحاب ایشان را فردای عاشورا، گروهی از بنی‌اسد، به خاک سپردند (بلاذری، 3/411؛ طبری، 5/ 455؛ مسعودی، 3/ 259؛ برای جزئیات بیشتر و حوادث بعدی، نک‍ : ه‍ د، کربلا، واقعه).

 

مآخذ:   ابن‌جوزی، عبدالرحمان، تذکرة خواص الامة، نجف، 1369 ق؛ ابن‌سعد، محمد، کتاب الطبقات الکبیر، به‌کوشش علی محمد عمر، قاهره، 1421 ق/2001 م؛ ابن‌شهرآشوب، محمد، مناقب آل ابی طالب (ع)، قم، المکتب العلمیه؛ ابن‌طاووس، علی، اللهوف علی قتلی الطفوف، نجف، 1369 ق؛ ابن‌عبدربه، العقد الفرید، به‌کوشش احمد امین و دیگران، قاهره، 1940 م؛ ابن‌عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، به‌کوشش علی شیری، بیروت، 1415 ق/1995 م؛ ابن‌نما، جعفر، مثیر الاحزان، قم، 1406 ق؛ ابوالفرج اصفهانی، علی، مقاتل الطالبیین، به‌کوشش احمد صقر، قاهره، 1368 ق/ 1949 م؛ بلاذری، احمد، انساب ‌الاشراف، به‌کوشش سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، 1417 ق/ 1996 م؛ همو، فتوح البلدان، به‌کوشش دخویه، لیدن، 1866 م؛ بیهقی، ابراهیم، المحاسن و المساوی، به‌کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1380 ق/1961 م؛ جنابی، کاظم، تخطیط الکوفة، بغداد، 1967 م؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، به‌کوشش سهیل زکار، دمشق، 1960 م؛ خماش، نجده، الادارة فی العصر الاموی، دمشق، 1400 ق/1980 م؛ خوارزمی، موفق، مقتل الحسین، نجف، 1367 ق؛ دینوری، احمد، الاخبار الطوال، به‌کوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، 1959 م؛ ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، به‌کوشش بشار عواد معروف، بیروت، 1424 ق؛ همو، سیر اعلام النبلاء، به‌کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، 1404 ق/1984 م؛ زبیری، مصعب، نسب قریش و اخبارها، به‌کوشش لوی پرووانسال، قاهره، 1953 م؛ طبری، تاریخ؛ طوسی، محمد، رجال، به‌کوشش جواد قیومی اصفهانی، قم، 1415 ق؛ علی، صالح احمد، الکوفة و اهلها فی صدرالاسلام، بیروت، 2003 م؛ کلبی، هشام، نسب معد و الیمن الکبیر، به‌کوشش ناجی حسن، بیروت، 1988 م؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، 1404 ق؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به‌کوشش شارل پلا، بیروت، 1974 م؛ مفید، محمد، الارشاد، قم، 1413 ق؛ یعقوبی، احمد، تاریخ، نجف، 1358 ق.

دائرةالمعارف بزرگ اسلامی؛ جلد بیستم

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما