خراسان- ترکیب قومی جمعیت/ علی بلوکباشی
|۱۲:۰,۱۳۹۵/۷/۱۹| بازدید : 4420 بار

 

گسترۀ جغرافیایی پراکندگی و گونه‌گونی اقوام:   مرزهای جغرافیای سیاسی، فرهنگی و انسانی سرزمین خراسان از آغاز دورۀ اسلامی تا کنون بر اثر رویدادهای سیاسی، نظامی و اجتماعی آن و در جریان تهاجمها و مهاجرتهای بیرونی و درونی گروههای قومی گوناگون، دگوگونیهایی یافته، و بارها تغییر وضعیت داده است. در ترسیم محدوده و مرزهای جغرافیایی سرزمین خراسان کهن در نوشته‌های تاریخی و جغرافیایی و مسالک و ممالک اختلافهایی دیده می‌شود. بنابر استنتاجی از نوشته‌های قدما، حدود جغرافیایی خراسان کهن تا پیش از پدیدۀ شوم قوم مغول و حملۀ آنها در اوایل سدۀ 7 ق/13 م به ایران، موقعیتی چنین داشته است: از شمال به خوارزم و خیوه، از شرق به رود جیحون، از جنوب به سیستان و کویر مرکزی ایران، و از غرب به گرگان و قومس (دامغان) محدود بوده است (مولوی، 1/ «الف»).
گسترۀ جغرافیای سیاسی این سرزمین نیز در طول دوره‌های تاریخی بعد و در زمان حکومتهای مختلف ایران در تغییر و تحول بوده، و گاهی به وسعت آن افزوده، و گاهی هم از آن کاسته شده است.
زین‌العابدین شیروانی در بستان السیاحه به تاریخ آشفتۀ سرزمین ایران پس از انقراض دولت نادری و فضای آشوب‌زدۀ خطۀ خراسان در زمان تألیف کتاب خود (1247 ق/1831 م) اشاره کرده، و به حضور اقوام مختلف در هر ناحیۀ آن و ادارۀ این منطقه به شکل ملوک‌الطوایفی پرداخته، و از طوایف و اقوامی که بر خراسان حکومت می‌کرده‌اند، بدین شرح یاد کرده است: اولیای دولت قاجار از بسطام تا مشهد؛ جماعت افغان در هرات و نواحی آن؛ ترکمان در بادغیس، سرخس، مِهنه، و نسا؛ ازبک در بلخ، خُلّم، و قُندُز؛ جماعت افشار در اندخوی، و شبرغان؛ فرقۀ جلایر در کلات؛ حکام بخاری در مرو و توابع آن؛ طایفۀ قرائی در تربت حیدریه؛ قوم هزاره در باخرز و جمعی دیگر در جبال هرات و جاهای دیگر؛ تیموری در خواف و لواحق آن؛ قبایل عرب در تون، طبس، و فرقه‌ای در قائن؛ طایفۀ کرد در خَبوشان (قوچان کنونی) و چناران؛ جمعی در غور و «غرجستان»؛ و بسیاری دیگر در گوشه و کنار خراسان، که سر اطاعت به هیچ کس فرونمی‌آوردند (1/ 698- 699).
این مقاله به جغرافیای فرهنگی و انسانی سرزمین خراسان و گروههای قومی ترکیب‌دهندۀ جمعیت آن از گذشتۀ دور تا امروز که به 3 استان خراسان رضوی با مرکزیت مشهد، خراسان شمالی با مرکزیت بجنورد، و خراسان جنوبی با مرکزیت بیرجند تقسیم شده است، بدون توجه به تغییرات جغرافیای سیاسی آن در دوره‌های مختلف، نظر دارد (برای آگاهی از جغرافیای سیاسی و تاریخی، نک‍ : بخش II. تاریخ، نیز بخش III. جغرافیا، در همین مقاله).
سرزمین خراسان از دیرباز نشیمنگاه تشکلهای انسانی از گروههای قومی، زبانـی و دینـی گوناگون بـوده است. سکونت ـ گزینی چندمرحله‌ای اقوام در این سرزمین، یعنی کوچانده‌شدن ایلات و طوایف از اقوام گوناگون به جایی و استقرار در آنجا برای مدتی، سپس رانده یا کوچانده‌شدن به جایی یا جاهای دیگر، یا مهاجرت خودخواستۀ گروههای قومی از مکانی به مکانی دیگر به سبب ناسازگاری با محیط و وضعیت آب و هوایی، مسئله و مشکل زمین و مرتع، نقصان آب، خشک‌سالی و قحطی و مسائل دیگر اقتصادی اثراتی بسیار فراوان در ساختار و شیوۀ معیشتی و هویتی آنها پدید آورد. همزیستی و آمیزش گروههای انسانی با خاستگاههای قومی و جغرافیایی مختلف با یکدیگر و با بومیان هر ناحیه، ترکیب جمعیتی و هویت اجتماعی و فرهنگی مردم هر ناحیه را کم‌وبیش تغییر داد. ترکیب جمعیتی و تنوع قومی، فرهنگی و زبانی هر ناحیه از این سرزمین و گونه‌گونی پاره‌فرهنگهای خراسان، نقشۀ قوم‌نگاری تاریخی و اجتماعی سرزمین خراسان بزرگ را سخت پیچیده و درهم کرده است. مستقر نبودنِ پایدار و کوچها و مهاجرتهای پیاپیِ خودخواسته یا اجباری ایلات و طوایف در گسترۀ پهناور خراسان و آمیزش و وصلتهای برون‌همسری میان برخی از آنها از سویی، و با بومیان از سوی دیگر و در نتیجه از دست دادن هویت اصلی و یافتنِ هویتی جدید، همچنین آشفتگی در منابع مکتوب تاریخی و بیان یا تکرار روایتهای متناقض و مشکوک و گاه افسانه‌ای و دادن آمارهای تخمینی نادرست و بی‌پایه و غلوآمیز، و مهم‌تر از همه کمبود اسناد و مدارک معتبر برخاسته از پژوهشهای مردم‌نگاری میدانی، همگی به ناشناخته ماندن ترکیب جمعیتی اقوام و نظامهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مردم تشکیل‌دهندۀ جامعه‌های ایلی، روستایی و شهری سرزمین خراسان کمک کرده است. با در نظر گرفتن همۀ این کمبودها و نارساییها، ناگزیر از بهره‌گیری از این مدارک و اسناد کتبی تاریخی و سبک‌وسنگین‌کردن اعتبارِ داده‌های آنها در شکل بخشیدن به محتوای مقاله بوده‌ایم.
در میان این آثار چند اثر تحقیقی میدانی مستند هم وجود دارند که بسیار مفید واقع شده‌اند. نخستین و قدیم‌ترین پژوهش میدانی دربارۀ اقوام پراکنده و زبانها و گویشهای قومی مردم خراسان را ولادیمیر ایوانف، محقق روسی در دهۀ 1920 م/1300 ش در این سرزمین ارائه کرده است. در میان مقالات تحقیقی او، مقالۀ «یادداشتهایی دربارۀ قوم‌شناسی خراسان»1 که در 1926 م چاپ و منتشر شده است، هم از لحاظ تاریخی، و هم از نظر روش تحقیق و مشاهدات شخصی و مصاحبه با آگاهان محلی بسیار اهمیت دارد. در این مقاله به گروههای قومی عمده و مشهور ساکن در خراسان، شامل فارس، کرد، ترک، بلوچ، هزاره یا بربری، تیموری، عرب، و کولی همراه با محدوده‌های جغرافیای زیستی قلمرو هریک از آنها پرداخته شده، و نکته‌هایی هرچند مختصر، ولیکن مفید دربارۀ زبان و زندگی و معیشتشان داده شده است.
آثار شماری از پژوهشگران محلی و غیر محلی در بررسی قومها و ایلات و طوایف کُرد و جغرافیای انسانی پاره‌ای از نواحی خراسان، به‌ویژه نتیجۀ پژوهشهای میدانی دوتن جغرافی‌دان در فراهم آوردن محتوای این مقاله بسیار کمک‌کننده بوده‌اند. داده‌ها و اطلاعات منابع تاریخی و این چند تحقیق میدانی نشان‌دهندۀ چگونگی ترکیب جمعیتی قومها و ایلات و طوایف پراکنده در این سرزمین و تحولات در سازمان اجتماعی ـ فرهنگی و معیشتی گروههای کوچنده و یک‌جانشین در این سرزمین است.
در این مقاله، با توجه به آگاهیها و داده‌های موجود برگرفته از منابع تاریخی و پژوهشهای معاصر به طور فشرده و به اختصار به معرفی کلی قومها و ایلات و طوایف بزرگ و تأثیرگذار در شکل‌دهی جمعیت و فرهنگ ترکیبی مردم خراسان پرداخته شده، و از گروههای قومی، زبانی و دینی کوچک که اهمیت چندانی در ترکیب اجتماعی نداشته‌اند، چشم‌پوشی شده است.
1. اقوام با خاستگاه ایرانی   
1) فارس:   گـروهـی قومـی ـ زبانـی در حـوزۀ جغرافیایـی فرهنگی خراسان بزرگ که می‌توان آنها را قومی ایرانی متمایز از اقوام ایرانی دیگر مانند کُرد، لُر، بلوچ و جز آن دانست، فارسها هستند: فارسها بخش بزرگی از جمعیت سرزمین خراسان، به‌ویژه جمعیت روستایی و شهری را شکل می‌داده و می‌دهند. این گروه به لحاظ قومی به شاخۀ اقوام هندوایرانی و از لحاظ زبانی به خانوادۀ زبانهای هندواروپایی تعلق دارند (بلوکباشی، «ترکیب ... »، 10).
گویش این قوم فارسی خراسانی است که بنا به نظر اُ. مان1 به گروه زبانهای جنوب غربی تعلق دارد. بنابر تحقیق ایوانف، فارسی خراسانی به‌جز در نظام واجی آن، که نشانه‌هایی از فرسایش زبانی را بیش از صورتهای عامیانۀ فارسیِ «بازاری» می‌نمایاند، جدایی اساسی کمتری با فارسی محاوره‌ای دارد. این گویش را با در نظر گرفتن ویژگیهای محلی آن می‌توان به 3 گروه عمده تقسیم کرد: گویشهای شمالی، شامل جوین، سبزوار و نیشابور؛ گویشهای مرکزی، شامل تُرشیز و گناباد؛ و گویشهای جنوبی، شامل قائن، تون و بیرجند. اختلافها میان این گروه گویشها بسیار کم است و میان هریک از آنها و زبان «بازاری» معمول میان مردم شمار فراوانی صورتهای انتقالی وجود دارد («درباره ... »2، 145، برای توضیح اصطلاح «بازاری»، نک‍ : حاشیه).
فارسهای خراسان در هر منطقۀ جغرافیایی‌ای که به سر می‌برند، به نام همان منطقه نامیده می‌شوند و در هر ناحیۀ فرهنگی از مناطق گوناگون خراسان هم معمولاً دارای گویش و حتى گویشها و لهجه‌های محلی ویژۀ همان ناحیه‌اند؛ مانند گویشها و لهجه‌های مشهدی، بیرجندی، قائنی، نیشابوری، و اسفراینی (نک‍ : بلوکباشی، همانجا). برای نمونه، در آغاز این سده در بیرجند تیره‌ها و گروهها و خانواده‌هایی از مردم روستاهای آن گرد آمده‌بودند که هرچند قُهستانی بودند، لیکن «بیرجندی‌تبار» نبودند و به نام خاستگاههای روستایی‌شان نامیده می‌شدند، مانند اَلقوری، بَهلگردی، چَهکَندوکّی، خُراشادی، خوسفی و دهها گروه دیگر. این گروهها به لحاظ گویش و لهجه و حتى شیوۀ زندگی و نوع پوشاکشان از هم باز شناخته می‌شدند. اینها همه با یکدیگر آمیخته، و جامعۀ اجتماعی و فرهنگی بیرجند را پدید آورده‌اند (رضایی، 216-217، برای آگاهی از تمامی گروههای روستایی ترکیب‌دهندۀ جامعۀ بیرجند، نک‍ : 217).
در وضعیت جمعیتی خاص خراسان و آمیختگی اجتماعی، فرهنگی و زبانی قومهای تشکیل‌دهندۀ مردم شهرها و روستاها، یافتن فارس خالص، همان‌طورکه ایوانف نیز در حدود یک سده پیش بیان داشته است، بسیار دشوار می‌نماید، مگر در پاره‌ای از روستاهای دورافتادۀ این سرزمین.
پراکنش فارسها در سراسر خراسان به این ترتیب بوده است: در شمال جمعیتی از فارسها در نواحی اسفراین، جاجرم و کم‌وبیش در محلهایی در امتداد مرز روسیه می‌زیستند. فارسهای استقراریافته در این نواحی، تازه‌واردانی بودند که از بخشهای گوناگون ایران، پس از اینکه حملات ترکمانان به این محال در اثر تصرف ماورای خزر3 توسط روسها، متوقف شده بود، به این منطقه آمده بودند. در جنوب خراسان جماعتی از فارسها در روستاهایی نسبتاً کهن زندگی می‌کردند که در دامنه‌های شمالی رشته‌کوههای جغتای در ناحیۀ جوین قرار داشتند. گروه فارسهای جوین با اینکه در تماس نزدیک با ترکها و کردها بودند، زبان خراسانی مهجور خود را بهتر از روستاییان نواحی دیگر حفظ کرده بودند.
در طرف دیگر این رشته کوه، در نواحی سبزوار، نیشابور، همچنین تُرشیز، تربت حیدریه و تا حدی سرجام و جام نیز، فارسها در روستاهایی عمدتاً واقع بر روی تپه‌ها یا مجاور شهرها می‌زیستند. در ناحیۀ باستانی توس، ابیورد، سرخس و تا اندازه‌ای سرجام، که گهگاهی جمعیتش کاهش می‌یافت، شماری اندک فارس زندگی می‌کردند. نواحی مشهد از این قاعده مستثنا بودند، زیرا ترکیب قومی جمعیتی آنها یک موزۀ واقعی از طوایف و نژادهای مختلف و مردم مهاجر از شهرها و شهرستانهای دیگر را شکل می‌داد. در نیشابور جمعیت فارسها کم بود و بیشترین فارسها در اطراف شهر نیشابور و در ویرانه‌های شهر باستانی آن به سر می‌بردند (ایوانف، همان، 146، نیز حاشیه‌ها).
در تمامی نواحی شمالی خراسان شامل سبزوار و نیشابور فارسها اقلیتی کوچک را تشکیل می‌دادند و مردم بسیاری از این مناطق بیشتر ترک، کرد، بلوچ و بربری بودند.
جمعیت فارس ساکن در نواحی‌ای که به سمت جنوب خراسان منتهی می‌شود، مانند بجستان، بشرویه، اَرشک و کاهک در مغرب، و خواف، باخرز، جام و تایباد در مشرق بسیار اندک بود. این شمار اندک هم بیشتر در روستاهای تپه‌های خشک و بی‌آب و علف و در چند واحۀ بیابانی زندگی می‌کردند.
کهن‌ترین نواحی روستایی خراسان، به لحاظ جمعیت فارس‌نشین، نواحی گناباد، نیم‌بلوک، قائن، تون و بیرجند بودند که در گذشته‌ای نه چندان دور ارتباط اصلی‌شان با هرات بود. در این مدت گناباد تغییرات جمعیتی پیاپی‌ای داشت و مردم برخی از روستاهای آن با ترکها درآمیخته بودند، به‌طوری‌که یک فرد گنبدی از لحاظ ترکیب جسمانی از هر فرد خراسانی دیگر متفاوت می‌نمود.
در سراسر نواحی خراسان، فارسها در روستاهایی زندگی می‌کردند که بیشتر آنها جدا و با فاصلۀ طولانی ازهم قرار داشتند. در میان فارسهای بومی مقیم برخی از روستاها نیز اقوامی کوچنده و نیمه‌کوچنده زندگی می‌کردند (همان، 147، نیز حاشیه).
اصلی‌ترین مسائلی که می‌توانست نیروی «مقاومت قومی» روستایی فارس را نشان دهد، عبارت بود از: وصلت به‌ندرت آنها با کوچندگان؛ ارتباطات بسیار فراوان و همگانی آنها با ساکنان ترک و کرد، به‌ویژه با بربریهای شمال خراسان؛ نامناسب شمردن ازدواج با کولیها، عربها، همچنین تیموریها و بلوچها که بیشترشان سنی‌مذهب بودند (همان، 148).
2) گروههای کرد:   حضور قوم کرد در خراسان را برخی در سده‌های آغازین دورۀ اسلامی دانسته‌اند (نک‍ : شاکری، 55). این تصور برمبنای روایات جعلیِ برآمده از یک بیت شعر از شاعر و دلقک دربار منصور، خلیفۀ عباسی است که در قصیده‌ای هجوآمیز، ابومسلم خراسانی (د 137 ق/754 م) را کُرد خوانده است (ه‍ د، 6/ 229). ازاین‌رو، روایتِ جعلی کُرد بودن ابومسلم به مثابۀ یک واقعیت تاریخی و نشانی از حضور کرد در خراسان درآن زمان پنداشته شده است، درحالی‌که یافتن اثر و نشانی از گروههای کرد در خراسان تا پیش از سدۀ 10 ق/16 م دشوار است؛ اگر هم احتمالاً کردهایی در آن خطه حضور داشته‌اند، اطلاعی جامع و معتبر از آنها تا کنون به ما نرسیده است.
بنابر اسناد موجود، تاریخ حضور کرد در خراسان از دورۀ صفوی پیش‌تر نمی‌رود. به گفتۀ بدلیسی، خلیل بیک، از میرزاده‌های کردهای ایران که منصب امیرالامراییِ 24 طایفه کُرد، به‌جز طایفه‌های سیاه‌منصور و چند طایفۀ دیگر را داشت، چون از عهدۀ امور این منصب برنیامد، در حدود سال 960 ق/ 1553 م به فرمان شاه طهماسب (سل‍ 930-984 ق/1524-1576 م) به خراسان فرستاده شد. در خراسان طوایف کُرد از فرمان او سر باززدند و پراکنده شدند و او به طایفۀ سیاه‌منصور پیوست و تا پایان حیات در خراسان حکومت کرد (ص 425-426).
نخستین گروههای کردی که از غرب ایران به خراسان کوچانده شدند، از طوایف کرد چَمُشگَزَک، ازجمله طایفۀ سیاه‌منصور بودند (همو، 425؛ برای توضیح دربارۀ نام چمشگزک، نک‍ : روشنی، 137- 138) و کردانی که اکنون در شمال و غرب خراسان و در شهرستانهای درگز، قوچان، شیروان، بجنورد و اسفراین و در جاهایی دیگر از این استان پراکنده‌اند، از همین کردهای چمشگزک‌اند. آنها در آغاز در محل چمشگزک، دیاربکر، حوالی دریاچۀ وان، چخور سعد، بتلیس و در ارتفاعات محل سرچشمۀ دو رودخانۀ دجله و فرات به سر می‌برده‌اند (همانجا).
در عالم‌آرای نادری به روانه کردن نزدیک به 000‘30 خانوارِ کرد از آذربایجان به خراسان، و سکنا دادن آنها در نواحی خبوشان (قوچان) تا آلاداغ، پس از تسلط شاه عباس (سل‍ 996- 1038 ق/ 1588- 1629 م) بر نواحی ارزروم و بلباس از نواحی اورمیه اشاره شده است (محمدکاظم، 1/4-5). تاریخ این کوچ را 1011 ق/ 1602 م (میرنیا، ایلها ... کُرد ... ، 49)، و شمار کوچ‌داده‌شدگان را حدود 000‘40 خانوار دانسته‌اند (ییت، 181). کوچاندن این تعداد خانوار به خراسان، بنابر نوشتۀ کرزن (I/98) به سبب مقاومت برخی از سران طایفه‌های کرد تحقق نیافت و به 000‘15 خانوار تقلیل یافت. این گروه بنابر نوشتۀ بارتولد در کوهستانها و جلگه‌های بین استراباد و چناران سکنا داده شدند، و با استقرار آنها 5 ولایت کردنشین در امتداد سرحد تشکیل داده شد. از این ولایات فقط 3 ولایت بجنورد، قوچان و درگز کردنشین پابرجا ماندند. در درگز هم حکومت در دست کردها نبود، بلکه خاندانی ترک در آنجا حکومت می‌کرد (ص 121).
از سدۀ 11 ق/17 م مهاجرت گروههای کرد به خراسان شتاب گرفت، لیکن بیشترین مهاجرت آنها در دورۀ نادر شاه در سدۀ 12 ق/ 18 م روی داده است (ایوانف، «درباره»، 150).
کرد کوچانده‌شده را مردوخ 7 عشیره به نامهای زافرانلو (= زعفرانلو)، کیوانلو، شادلو، ادامانلو، عمارلو، پچاوند، و باوه نور نوشته، و بر آن است که همۀ آنها به طایفۀ بزرگ حسنانلو تعلق داشته‌اند (1/113). کرزن فقط به 4 عشیرۀ نخست اشاره کرده است (همانجا) و او و شیل هردو، نام و گروه ادامانلو را امانلو آورده‌اند و شیل جمعیت امانلوها را 500‘1 خانه و چادر ساکن نوشته است (همانجا؛ شیل، 400). برخی با توجه به نوشتۀ اعتمادالسلطنه ( مطلع ... ، 1/156-157)، ایلهای زعفرانلو، شادلو و قراچورلو (میرنیا، همان، 50)، و برخی دیگر این 3 ایل همراه با دو ایل کاوانلو و عمارلو (شاکری، 54) را گروههایی جداشده از بزرگ‌ایل چمشگزک می‌دانند.
طایفۀ دیگری از مهاجران کرد به خراسان، طایفۀ چگینی بود که بنابر نوشتۀ بدلیسی، 500 نفر از بزرگان ایشان به قصد گریز از خشم شاه طهماسب با خانواده‌هایشان از آذربایجان به سوی هندوستان روانه شدند، ولیکن به خراسان که رسیدند، حکومت هرات آنها را از رفتن بازداشت و آنها را با احترام در همان‌جا سکنا داد (ص 429-430).
ظاهراً طوایف بزرگ ایل چمشگزک ابتدا تماماً به خراسان نرفتند و دسته‌ای از آنها پیش از رفتن به آن سرزمین دوسه‌سالی در ورامین ماندند (اعتمادالسلطنه، همان، 1/157؛ نیز نک‍ : پاپلی، کوچ‌نشینی ... ، 89) و در آنجا اُلکا (زمین، یورت) داشتند. پس از سلطۀ شاه عباس بر خطۀ هرات، مرو، مهنه، چهچه، باورد و نسا، و سرکوب ازبکها، طوایف چمشگزک ورامین را به ناحیۀ آخال منتقل کرد و شاهقلی سلطان جد بزرگ ایلخانان زعفرانلو را منصب امیرالامرایی داد و در «خط» آخال گمارد (اعتمادالسلطنه، همانجا؛ نیز نک‍ : شاکری، 56). در دوران سلطنت شاه سلطان حسین (1105-1135 ق/1694-1723 م) که اختلالاتی در امور مملکتی آشکار شد، کردهای چمشگزک از آخال بیرون رانده شدند و آنان به کوهها و قلعه‌های جنوب خراسان روی آوردند؛ سپس به قوچان، شیروان، بجنورد و سملقان که ترکهای گرایلی در آنها سکنا داشتند، آمدند و با گرایلیها به زد و خورد پرداختند وآنها را از جایگاه خود بیرون کردند (اعتمادالسلطنه، همان، 1/157- 158؛ شاکری، همانجا).
قراخان نوۀ شاهقلی سلطان و پسر مهراب بیگ که وکیل کردها بود و ایلخانی چمشگزک را داشت، پس از استیلا بر این نواحی شیروان را یورت خود کرد و تمام خانوارهای کرد زعفرانلو، شادلو، کاوانلو (کیوانلو)، عمارلو، و قراچورلو را در یورتهای قوچان، شیروان، بجنورد و مضافات آنها با تعیین قلمرو هریک سکنا داد؛ از چناران علیا تا چناران سفلا در حوالی بجنورد را به زعفرانلوها، و از چناران سفلا تا سملقان را به شادلوها اختصاص داد و یورت کاوانلو را به سمت مشهد انداخت. به این ترتیب، کوه شمال چشمۀ گُل‌اسب، معروف به چشمه‌گیلاس را که کوه عمارت نام دارد و یک سمت آن کلات و درگز است و سمت دیگرش جلگه که راه قوچان ـ مشهد در آن واقع است، مسکن کاوانلوها، و از اول خاک چُلای‌خانه در شمال مشهد تا قلعۀ یوسف‌خان در چهارفرسخی شمال قوچان را یورت طایفۀ جانی‌قربانی قرار داد (اعتمادالسلطنه، همان، 1/ 158).
در «آمار مالی و نظامی ایران در 1128 ق»، نوشته‌ای از دورۀ فتحعلی شاه قاجار، در شرح ایلات کرد ساکن در خراسان در زمان شاه سلطان حسین صفوی، از 4 طایفۀ زعفرانلو، سعدانلو، کوانلو (یا کاوانلو، کیوانلو) و دوانلو (نک‍ : 2-1. زعفرانلو، در همین بخش مقاله) نام برده شده است. نام نواحی قُرُق ایلات و سرداران هریک از آنها نیز ذکر گردیده، و جمعیت هریک تخمین زده شده است (مستوفی، 410-411). از 4 گروه زعفرانلو، عمارلو، شادلو (یا شادیلّو) و کیوانلو (یا کاوانلو) که به طور سنتی کردهای اصلی شناخته می‌شدند، دو گروه عمارلو و کیوانلو بسیار کوچک شده، و در 100 سال پیش به صورت ایلات و طوایفی خرد درآمده بودند. بیشتر افراد دو گروه دیگر نیز با جماعت ترکها آمیخته بودند و به ترکی سخن می‌گفتند (برای آگاهی از این تحول، نک‍ : ایوانف، «درباره»، 150؛ برای آگاهی دربارۀ هریک، نک‍ : دنبالۀ مقاله).
بیشتر کوچندگان کرد به سبب شیوۀ زندگی عشیره‌ای به نواحی سرسبز خراسان، به‌ویژه نواحی کوهستانی شمال خراسان رفتند و شمار بزرگی از آنها هم که در ده و شهر سکنا گزیده بودند، رفته‌رفته با اقوام ترک، ترکمن و فارس خراسانی درآمیختند و مصاحب و دم‌خور شدند. پس از چند سده همزیستی کردها با این اقوام، بسیاری از آنها به‌ویژه آنانی که یک‌جانشین شده بودند، اندک‌اندک هویت قومی و زبانی خود را از دست دادند و هویتی دیگر و آمیخته یافتند. امروزه بسیاری از طایفه‌های کرد با ترکها وابستگی نزدیک دارند، به‌طوری‌که شناخت قومیت افراد هر یک از این دو قوم و تفکیکشان از یکدیگر دشوار می‌نماید (نک‍ : ایوانف، همانجا).
ایوانف فهرستی از 21 طایفه و زیرطایفه از کردهای مستقر در گستره‌ای از شمال تا جنوب خراسان آورده که تا زمان تحقیق او، هویت قومی خود را تا حدودی حفظ کرده بودند و به‌جز شادیلوهای بیرجند و زعفرانلوهای شیروان که بیشترشان به زبان ترکی صحبت می‌کردند، بقیه به زبان کردی سخن می‌گفتند. از این گروه، 9 طایفه کوچنده، و 12 طایفۀ دیگر در حال گذار از شیوۀ زندگی کوچندگی به یک‌جانشینی و نیمه‌کوچندگی بودند و این گذار در تمامی طوایف به‌تدریج در حال تحقق یافتن بود. نیمه‌کوچندگان در تابستان زراعت می‌کردند و در زمستان می‌کوچیدند و به برخی مناطق گرمسیر می‌رفتند (برای نام این 21 طایفه و محل زندگی هریک از آنها، نک‍ : همان، 151؛ برای اطلاع از وضعیت کوچندگی و نیمه‌کوچندگی ایلات کرد در سالهای اخیر، نک‍ : پاپلی، کوچ‌نشینی، 226 بب‍‌ ). طوایف مختلف کرد با یکدیگر وحدت داشتند و آثار دشمنی در میان آنها دیده نمی‌شد. احساس ملی در میانشان قوی، و از بومیان فارس روستانشین بیشتر، و وصلت درون طایفگی در میان آنها بسیار فراوان و عمومی بود (ایوانف، همان، 152).
زبان کردهای خراسانی به زبان شمالی یا خانوادۀ زبان اصلی کردی تعلق دارد و گویشی وابسته به زبان مُکری است که در عین حال اختلافهایی هم با زبان اصلی دارد. زبان کردی خراسانی به سبب قطع رابطه با زبان کردی رایج در کردستان از سویی، و مـراوده و بـده ـ بستان بـا زبان فارسی خـراسان، تحت تأثیر قواعد واج‌شناسی فارسی خراسانی بوده است و پاره‌ای از ویژگیهای زبان کردی را از دست داده، و ویژگیهای تازه‌ای پذیرفته است. ازاین‌رو واژگان این زبان در محلهای مختلف باهم تفاوت دارد. واژگان زبان کردهای جنوب خراسان آکنده از واژه‌های فارسی، و واژگان زبان کردهای شمال پر از واژه‌های ترکی است. بسیاری از خانواده‌های کرد کرمانج، به‌ویژه آنهایی که در شمال خراسان به سر می‌برند، دو زبانه و چند زبانه‌اند و بسیاری ترکی را بهتر از کردی صحبت می‌کنند (همانجا؛ ترقی، 71-72، نیز برای آگاهی از آثار پژوهشی زبان‌شناختی دربارۀ گویش کرد کرمانج خراسان، نک‍ : سراسر مقاله).
چند نسل همزیستی و هم‌جواری طوایف کرد و ترکان گرایلی، شاملو، استاجلو و قاجار و تیره‌هایی از ترکان مغول در شمال، غرب و جنوب خراسان با یکدیگر و آمیزش اجتماعی و فرهنگی و وصلتهای برون‌گروهی میان آنان موجب تغییر زبان و فرهنگ کردها و کاربرد زبان غالب و رایج ترکی در شمار بزرگی از طایفه‌ها و زیرطایفه‌های کرد شده است. روشنی زعفرانلو نیز همچون ایوانف جداکردن تیره‌ها و دسته‌های کُرد را از یکدیگر و از طوایف ترک ساکن در خراسان دشوار می‌داند. او می‌نویسد: هم‌جواری ایلات کرد خراسان با طایفه‌های ترکمن قراقویونلو و آق‌قویونلو از همان زمان که هنوز در غرب ایران به سر می‌بردند، بر روی فرهنگهای یکدیگر به‌ویژه بر زبان مردم کرد اثرگذار بوده است. این اثرگذاری آن‌چنان بوده است که یکی از محققان ترک، کُردان منطقۀ چمشگزک ترکیه را شاخه‌ای از قراقویونلوها می‌شناساند. در این زمان مردم طوایف کرد به همان آسانی که زبان مادری خود را صحبت می‌کنند، به زبان ترکی هم سخن می‌گویند و واژه‌های کردی و ترکی را همان‌گونه که در زبان گفت‌وگوهای روزانه به کار می‌برند، در مکتوبات و ادبیات خود نیز به کار می‌گیرند (ص 148- 149؛ نیز نک‍ : ایوانف، همان، 150).
در میان مردم طوایف کرد، ترک، ترکمن و فارسِ ساکن در شهرستان درگز دوگونه ترکی رایج است: یکی زبان ترکی مخصوص افشارها و آذربایجانیهای مهاجر، و دیگری زبان ترکی میان بومیان، ترکمنان و بیشتر مردم کرد و ترک و فارس شهرستان درگز که آمیخته‌ای از ترکی آذربایجانی و ترکمنی سلجوقی است. بیشتر کردهای روستاهای درگز به زبان کردی سخن می‌گویند که به آن کرمانج هم گفته می‌شود. زبان فارسی هم میان یزدیها و مردمی که با شهر ارتباط بیشتری دارند، رواج دارد (تکلیفی، 23).
از 127 طایفۀ کرد پراکنده در سرزمین خراسان ــ که فهرست آنها را میرنیا در ایلها و طایفه‌های عشایری خراسان داده است ــ 115 طایفـه نامشان پسوند نسبت تـرکیِ « ـ لو» دارد (ص 111- 148)، و46 طایفه از 76 طایفۀ ترک خراسان نیز همین پسوند را همراه نامشان دارند (نک‍ : روشنی، 150). پسوند نسبت ترکیِ « ـ لو» در پایان اسامی طوایف ایرانی و کردی تقریباً از اواخر سدۀ 8 ق/14 م، بـر اثر تسلط پردامنۀ سیاسی ـ نظامی ترکمانان، ازجمله قراقویونلوها و آق‌قویونلوها در نواحی غربی ایران و سرزمین «جبال» قدیم کمابیش تداول و کاربرد فزاینده یافت (اذکائی، 271).
روشنی زعفرانلو کردان خراسان را از لحاظ حفظ هویت قومی به یک‌جانشینان روستایی و شهری و کوچندگان صحراگرد تقسیم می‌کند. بنابر نوشتۀ او، تمیز هویت قومی تیره‌ها و طایفه‌های کرد یک‌جانشین از یکدیگر بسیار دشوار است، و از راه نام خانوادگی یا اسناد و قبالۀ ملکی می‌توان کم‌وبیش به هویت آنها پی‌برد؛ لیکن تمیز و تشخیص تیره‌ها و طایفه‌های کرد کوچنده، برخلاف یک‌جانشینان، چندان دشوار نمی‌نماید (ص 150-151).
چنان‌که پژوهش میدانی هوشنگ پورکریم نشان می‌دهد، یکی از تیره‌های چادرنشین طایفۀ زعفرانلوی قوچان به نام باچوانلو در 1348 ش هویت قومی و سازمان ایلی خود را هنوز حفظ کرده بودند. باچوانلوها از حوالی مراوه‌تپه، ناحیۀ گرمسیری در شمال شرقی گنبد کاووس، به ارتفاعات حوالی قوچان، ناحیۀ سردسیری آمده بودند. باچوانلوها با گروههای دیگر کرد این ناحیه به «کرد قوچان» شهرت داشتند. در همین پژوهش از چند تیرۀ سرشناس طایفۀ زعفرانلو ازجمله توپکانلو، قهرمانلو، کُمکلانلو، هَوَدانلو، سیف کانلو و ... هم نام برده شده است («کردان ... »، 23، 26، نیز برای اطلاعات بیشتر، نک‍ : سراسر مقاله).
بنابر تحقیق میدانی پاپلی یزدی در ایلات کوچنده در شمال خراسان، گروههای کوچندۀ این ناحیه تا 1357 ش، به‌جز یک طایفۀ بلوچ 17خانواری، 17 طایفۀ کرد بودند («مختصری ... »، شم‍ 65، ص 7- 8) که دو طایفه از آنها در بیرون از محدودۀ شمال خراسان در ناحیۀ اسفراین و سبزوار به سر می‌بردند (همان شم‍ ، ص 4، کوچ‌نشینی، 83-84). هریک از طوایف کرد که خود را ایل می‌خواندند، شاخه‌ای از ایل بزرگ چمشگزک، یا زعفرانلو و یا شادلو بودند و به چند «نیمه‌طایفه» و «ربع‌طایفه» تقسیم می‌شدند.
در طایفه‌ها تشکیلات سلسله مراتب ایلی وجود نداشت و در هر ایل یک یا چند خانواده نقش بزرگ‌تر و ریش‌سفید را داشتند، درصورتی که هریک از این طایفه‌ها یا تیره‌ها در پیش از آن زمان، رئیس یا خانی داشتند که زیر نظر ایلخان زعفرانلو در قوچان و بجنورد عمل می‌کردند (نیز نک‍ : زعفرانلو). حکومت آخرین ایلخان قوچان نیز در 1304 ش پایان یافت (پاپلی، «مختصری»، همان شم‍ ، ص 5، برای فهرست نام طایفه‌های کرد کوچنده و نمودار تقسیم‌بندی طایفۀ توپکانلو و قهرمانلو، نک‍ : ص 7- 8، نیز کوچ‌نشینی، 84-85).
مناطق ییلاقی و قشلاقی کردهای کوچندۀ خراسان در 1357 ش چنین بوده است: ییلاقات عشایر در کوههای هزارمسجد، شاه‌جهان و بینالود، و قشلاقات آنها در سرزمینهای کم‌ارتفاع سرخس، پساکوه، درگز، بخش مانه و سملقان، ناحیۀ اسفراین، سبزوار و به‌ویژه ترکمن‌صحرای شرقی (منطقۀ معروف به مراوه‌تپه تا چات) (همو، «مختصری»، همان شم‍ ، ص 20، برای آگاهی از مناطق قشلاقی درون و بیرون از خطۀ خراسان در منابع مکتوب تاریخی، نک‍ : ص 20-24، برای آگاهی از مناطق ییلاقی و قشلاقی و پاییزی 14 طایفه از کردان خراسان، نک‍ : ص 28- 29: جدولها، نیز برای اطلاع از پراکندگی محلات چادرنشینان کرد در ییلاقها و قشلاقها، نک‍ : ص 30-32).
پس از تاتهای بومی، قدیم‌ترین اقوام در ترکیب جمعیتی    ناحیۀ اسفراین کردها بودند که شمار طایفه‌های آنها را 39 یاد کرده‌اند: طایفه‌های استاجلو، آجقانلو، توپکانلو، جهانبگلو، جافکانلو، چگنی، حاجی‌کانلو، دیرانلو، شادکانلو، سارکانلو (یا سارمانلو)، حسنانلو، قِرکانلو، قراقاشلو، و میلانلو ازجمله معروف‌ترین آنها به شمار می‌آیند (برای آگاهی از نام طایفه‌ها و آبادیهای محل سکونت و شرح وضعیت هریک از آنها، نک‍ : توحدی، 60-65). توپکانلوها که در محل به توپان معروف‌اند، بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین طایفه‌های کرد کرمانج‌اند که هنوز شیوۀ چادرنشینی و گله‌داری را حفظ کرده‌اند و در تمامی شهرها و روستاهای شمالی استان خراسان پراکنده‌اند و فرهاد خانِ توپکانلو ایل بیگ آنها بوده است.
جافکانلوها را گروهی وابسته به ایل جاف جوانرود دانسته‌اند که زیستنگاه نخستین آنها کرمانشاه در ایران و شهرزور در کردستان عراق بوده است. حسنانلوها را بازمانده از بزرگ‌ایل حسنانلوی ساکن در کردستان ترکیه (نک‍ : مردوخ، 1/113، که تمامی 7 عشیرۀ کرد مهاجر از غرب به خراسان را منشعب از حسنانلو دانسته است)، و کلمیشیانها و سارکانلوها را دو طایفه از ملانلو (میلانلو)، شاخه‌ای از ایل بزرگ میلان در آذربایجان غربی شناسانده‌اند (توحدی، 63-64). میلانلوها گله‌دار و کشاورز بوده‌اند و تا پیش از شهرستان شدن بخش اسفراین در 1339 ش، نام اسفراین هم‌ردیف و گاه تحت تأثیر نام میلانلو بود (همانجا).
رشته‌کوههای سالوگ (آلاداغ) و شاه‌جهان که سراسر نواحی شمال دشتهای اسفراین را فراگرفته، با چشمه‌سارها و مراتع حاصلخیزش، از سردترین مناطق ییلاقی خراسان، و جلگه‌های جنوبی آن در 50کیلومتری جنوب شهرستان اسفراین با هوای گرم و معتدلش مناسب‌ترین مناطق قشلاقی برای کوچ و چرای دام و گلۀ عشایر خراسان بوده است. عشایر کرد این ناحیه فاصله‌ای بیش از 70 کمـ برای ییلاق و قشلاق کردن نمی‌پیمودند، و دشتهای اسفراین، صفی‌آباد، گراتی، میان‌دشت و دامن‌کوه در این ناحیه قلمرو بهره‌برداری عشایر کوچ‌رو بود و هنوز هم هست، درحالی‌که عشایر شمال خراسان برای رفتن به قشلاق در مراوه‌تپه (در شمال شرقی مازندران)، ناگزیر از پیمودن مسیری در حدود 650 تا 700 کمـ بودند (همو، 85).
دشت وسیع اسفراین که پهنۀ بزرگی از سراسر نواحی شهرستان اسفراین را از روستای بام تا خرابه‌های شهر قدیمی اسفراین در بر می‌گیرد، در اثر زراعت روستاییان در آن، به زمینهای کشاورزی تبدیل شده است. ازاین‌رو، عشایر دامدار اسفراین پس از برداشت محصولات کشاورزی، گله‌های خود را در ته‌چَرهای این دشت و در تپه و ماهورهای کشت‌نشدۀ بین دشت اسفراین و میان‌دشت می‌چرانند. گروهی از عشایر کوچنده، به‌ویژه قهرمانلوها هم چند ماه از سال را (از اواخر پاییز تا آخر فصل بهار) در روستاهای کوران، تپه‌سرخ و چهل‌دختران می‌گذرانند و در 5 ماه دیگر (از اواخر تیر تا پایان آبان ماه) برای چراندن گله‌های خود در ته‌چرهای مزارع به دشت می‌روند (همو، 85-86).
عشایر توپکانلو، شادکانلو، قهرمانلو، میلانلو و رودکانلو پس از بازگشت از کوهستان از طریق روستای بام به سوی جنوب می‌روند و وارد دشت صفی‌آباد گراتی (دشت چارم) می‌شوند و گله‌هایشان را در ته‌چرهای مزارع چغندرقند این منطقه می‌چرانند و بعد به سوی میان‌دشت پیش می‌روند. تمامی عشایر کوچ‌رو منطقۀ اسفراین در بازگشت (از آبان تا نیمۀ اول فروردین) در حاشیۀ میان‌دشت و رودکال‌شور فرود می‌آیند و این چند ماه را زیر چادر به سر می‌برند و بعد به نواحی کوهستانی شاه‌جهان کوچ می‌کنند و از اردیبهشت تا نیمۀ اول تیر در آنجا اقامت می‌نمایند (همو، 86-87).
2-1. زعفرانلو،   یکی از ایلاتِ (یا طوایفِ) بزرگ ایل چمشگزک بود که به چند طایفه و تیره تقسیم می‌شد. مرکز اصلی ایل و ایلخان‌نشین آنان قوچان بود و رئیس آن سرپرستی همۀ ایلهای کرد خراسان را برعهده داشت (میرنیا، ایلها ... کرد، 50). جمعیت زعفرانلوها را در دورۀ قاجار مستوفی نزدیک به 000‘180 خانوار (ص 410) برآورد کرده، و شیل 000‘14 چادر و خانه در قوچان (ص 400) تخمین زده است. محل استقرار زعفرانلوها قلعۀ چناران، در جادۀ اصلی مشهد ـ قوچان بود و به کوهستانهای اخلومد ییلاق، و به ایشایان قشلاق می‌کردند و ممش خان سردارشان بود (مستوفی، همانجا؛ فیلد، 249). در 1236-1237 ق/ 1821-1822 م، یعنی حدود یک سده پس از گزارش مستوفی (1128 ق) کریم خان نوۀ ممش خان که در چناران می‌نشست، با نظر و حمایت شاه، ریاست ایل زعفرانلو را برعهده داشت و یکی از حامیان سردار عباس‌قلی خان در کلات بود (فریزر، 551).
عنوان ایلخانی در خانوادۀ سرکردۀ کرد قوچان (جماعتی از طوایف مختلف کرد در قوچان ازجمله زعفرانلو) ارثی بود (کرزن، I/99). طبق اسناد موجود محمدحسین خان پسر سام بیک و نوۀ قرا خان نخستین ایلخان کرد بود که از دولت لقب ایلخانی گرفت (اعتمادالسلطنه، مطلع، 1/ 158). نادرشاه در پی نافرمانی محمدحسین خان و شورش کردها، وقتی در 1160 ق/1747 م برای سرکوب و دفع شورش آنها به قوچان می‌رفت، در اردوگاهش کشته شد (مستوفی، 411؛ نیز نک‍ : کرزن، I/98؛ فریزر، «پیوست ب.»1، 43). جان پری نیز از نافرمانیهای کردان قوچان در دورۀ نادر شاه و همکاری نکردن آنها با حکومت مرکزی خبر می‌دهد و می‌نویسد: سرانجام عادل شاه در پاییز 1160 ق به آنها حمله کرد و استحکامات کردها را درهم کوبید (ص 4).
محمدحسین خان در سالهای آخر قرن 12 ق/ 18 م در شیروان حکومت می‌کرد. پس از او پسرش امیرگونه خان در سالهای نخستین سدۀ 13 ق/ 19 م به قوچان آمد و با ترکمانها درگیریهایی پیدا کرد (کرزن، I/100). امیرگونه خان را سردار طایفۀ سعدانلو نوشته‌اند (مستوفی، 410-411). سبب درگیری او با ترکمنها این بود که گروهی ترکمن از طایفۀ تکه در 1197 ق/ 1783 م به قوچان حمله کردند و رضاقلی خان پسر او را اسیر، و شهر قوچان را چپاول کردند و شماری از اهالی را هم به اسارت بردند. امیرگونه خان آنها را تعقیب کرد و در نزدیک ابیورد با آنها درگیر و مغلوب شد و به بجنورد گریخت. به یاد این رویداد ترکمنها ترانه‌ای سرودند و می‌خواندند که الکساندر شوادزکو آن را ضبط کرده است (نک‍ : قورخانچی، 89).
در 1231 ق/1816 م رضاقلی خان پدرش را از مقام ایلخانی برکنار کرد و خود به جای او نشست و حدود 50 سال حکومت کرد. پس از او پسرش، سام خان جای او را گرفت. هنگام سفر کرزن به قوچان، در حدود سال 1308 ق/1891 م امیرحسین خان برادر جوان‌تر سام خان، ایلخان طایفۀ زعفرانلو بود که 24 سال پیش جانشین او شده بود. امیرحسین خان نیز هردو لقب امیرالامرا و شجاع‌الدوله را داشت که لقب دوم را فتحعلی شاه به او اعطا کرده بود و در زمان تألیف مطلع الشمس در 1301 ق حکمران شیروان و قوچان بود (نک‍ : اعتمادالسلطنه، 1/ 158؛ کرزن، I/100-101). آخرین ایلخان قوچان امیرحسن خان شجاع‌الدولۀ سوم (زعفرانلو) بود که در حدود سال 1302 ش/1923 م (33 سال پس از گزارش کرزن) به حکومت منصوب شد و دو سال بعد، در 1304 ش حکومت او پایان یافت و ادارۀ قوچان به دوایر دولتی سپرده شد (پاپلی، «مختصری»، شم‍ 65، ص 5).
ناصرالدین شاه در سفر به خراسان در 1300 ق/1883 م از دو ایل قوچه‌کانلو و زعفرانلو از ایلات چادرنشین در صحرای قوچان نام می‌برد. او طوایف چادرنشین کی‌کانلو در شیروان و قوچه‌کانلو را دو طایفۀ بسیار معتبر از ایل زعفرانلو معرفی می‌کند (ص 150). نام هر دو طایفه با جزئی تغییر(به صورت قاچ‌کانلو و کاوانلو) در فهرست طوایف کرد کوچندۀ شمال خراسان آمده است (پاپلی، «مختصری»، همان شم‍ ، ص 7).
ییت در سفرنامه‌اش (1893 م/1311 ق) به چادرنشینهای کرد زعفرانلو اشاره می‌کند که برای چرای دامهای خود از قوچان به دشت جنوب غربی درۀ اسفراین آمده، و با کردهای کوچندۀ شادلوی بجنورد ساکن در دهکده‌ها درآمیخته بودند (ص 382).
اعتمادالسلطنه در مطلع الشمس به طوایف دیگری از کردان ساکن در شیروان، به نامهای زعفرانلو، شادلو و کاوانلو اشاره می‌کند که با شماری از مردم اقوام دیگر مانند خورده‌اویماق هم‌آبادی بودند (1/ 145). همو پهلوانلوها را از ایل زعفرانلو دانسته است. پهلوانلوها در آبادی جِلیان (کلیان) علیا از اعمال شیروان زندگی می‌کردند و حدود 50 خانوار بودند (همان، 1/140-141). حدود 000‘1 خانوار کرد از طایفۀ ملانلو نیز در کوهستان شاه‌جهان سکنا داشتند که وابسته به کرد قوچان (همان زعفرانلو) بودند (همان، 1/146). دوانلوها در قلعۀ مجیریک (واقع در شمال غربی قوچان) زندگی می‌کردند و از مجیریک تا نواحی جاجرم (از بخشهای بجنورد) ییلاق و قشلاق می‌کردند؛ جمعیتشان در حدود دو لک و 000‘20 خانوار بود و سردارشان اسکندرخان نام داشت (مستوفی، 411). میرنیا از سکونت این طایفه در جاجرم بجنورد که به کشاورزی اشتغال دارند، یاد می‌کند ( ایلها ... خراسان، 118).
2-2. شادلو،   یا شادیلو از کردهایی هستند که گفته می‌شود در اوایل سدۀ 11 ق/17 م به دستور شاه عباس به خراسان کوچانده، و در نواحی شمال خراسان که مرکزش در آن زمان ناحیۀ درون (در غرب نسا، عشق‌آباد کنونی) بود، اسکان داده شدند (سهام‌الدوله، 1-2). اذکائی شادلوها را از قوم ماد، و نام کهنشان را شادیگان منتسب به نیای باستانی آنها «شادی» دانسته است که در خراسان در زمرۀ کردهای کرمانج به شمار می‌آیند. او پسوند « ـ لو» را هم از نشانه‌های نسبت ترکمنی شمرده که در نواحی جبال غرب ایران رایج بوده، و به «نامْویس»1 این گروه افزوده شده است و از آن پس شادلو، شادیلو خوانده شده‌اند (ص 271).
خانوادۀ خانهای شادلو از اولاد یوسف سلطان بودند که شاه عباس در سالهای آخر سلطنتش حکومت کردهای خراسان را به او داد. پس از او حکومت کردها به خانوادۀ زعفرانلو رسید، لیکن ایل شادلو تحت ریاست اولاد یوسف‌سلطان باقی ماند. بانی شهر بجنورد دولی خان شادلو بود که از متنفذترین سرداران خراسان به شمار می‌رفت. در دورۀ آقا محمد خان قاجار، ابراهیم خان رئیس ایل شادلو بود و پس از او فرزندانش تا دورۀ ناصرالدین شاه سرپرستی ایل و حکومت بجنورد را بر عهده داشتند (سهام‌الدوله، 2-3).
ناصرالدین شاه در سفرنامۀ خراسان به دو طایفه از ایل شادلو به نامهای غم‌پرانلو و دیرانلو اشاره نموده، و طایفۀ دیرانلو را شاخۀ اصلی ایل معرفی کرده است و در آن زمان، می‌نویسد که کردهای شادلو عمدتاً در دو آبادی میاب و کُپکَن، واقع در صحرا و در فاصلۀ نه‌فرسنگی میان قوچان تا محمدآباد، مرکز درگز، و دو طایفۀ غم‌پرانلو و دیرانلو در قلعۀ الله‌وردی خان و ارک محمد خان، از توابع بجنورد زندگی می‌کنند. این دو طایفه برای چرا به ییلاق در اطراف ده فیروزه می‌آیند. همچنین آورده است که هنگام سفرش، یک دسته دهل‌زن و سرنانواز از آنها به استقبال اردوی او می‌روند. او آنها را به نوازنده‌های چچنی در قفقاز تشبیه می‌کند و از معلق و وارو زدن مردانِ ریش‌دار آنها شگفت‌زدگی نشان می‌دهد (ص 112، 119، 150).
کرزن بیشتر کردهای بجنورد را که در ارتفاعات جلگۀ بجنورد، هم‌مرز شیروان و قوچان زندگی می‌کردند، از طوایف ایل شادلو دانسته که ایلخانی از خاندان خانهای شادلو آنها را سرپرستی می‌کرده است (I/191؛ نیز نک‍ : فیلد، 249). ییت هم در دیدارش از سملقان می‌نویسد که در درۀ این ناحیه 13 دهکده بود که حدود 700-800 خانوار از کردهای شادلو در آنها گرد آمده بودند (ص 209). این خانوارهای کرد باید همان شادلوهایی باشند که گفته شد قراخان پسر مهراب بیگ، وکیل و ایلخان چمشگزک پس از استیلا بر این منطقه، آنان را از چناران سفلا تا سملقان سکنا داد (اعتمادالسلطنه، همان، 1/ 158).
در برخی نواحی سرحدی شمال شرقی خراسان ازجمله در بجنورد و درگز، عشایری بودند که به جای پرداخت مالیات به دولت، سالانه سهمی به صورت بُنیچه از نیروهای سپاهی او را برای حفظ مرزها تأمین می‌کردند. ایلخانان شادلوی بجنورد هم از آنهایی بودند که در برابر دادن بنیچه از مالیات معاف بودند (لمتن، 163).
مسعود کیهان جمعیت شادلوهای اطراف بجنورد را 000‘18 خانوار نوشته است که 000‘2 خانوار آنها چادرنشین بوده‌اند (2/105) و شیل جمعیت آنها را در بجنورد 000‘ 3 چادر و خانه تخمین زده است (ص 400).
تیره‌هایی از شادلوها در شهرستانهای بجنورد، اسفراین و در مناطق جاجرم، مانه، سملقان، راز و جنگلان پراکنده بوده‌اند. 4 طایفۀ آجقانلو، قرکانلو، قراقاشلو و دیرانلو منشعب از ایل شادلو و تیره‌هایی از آن دانسته شده‌اند (نک‍ : توحدی، 60-64: ذیل نام آنها). در روزنامۀ سفر خراسانِ ناصرالدین شاه، کردهای همزۀ (حمزۀ) کانلو ساکن در قلعه‌جات و مزارع بلوک کلمکان ــ کـه نیشابور و چشمه‌سبز در این بلـوک واقع‌اند ــ از شادلوها شناسانده شده‌اند (حکیم‌الممالک، 205). بیشتر افراد طوایف شادلو به ترکی سخن می‌گویند (بهتویی، 84؛ برای شرح مفصل دربارۀ آنها، نک‍ : سهام‌الدوله، سراسر کتاب).
2-3. کیوانلو،   یا کاوانلو یکی از 4 گروه کرد اصلیِ بزرگ ایل چمشگزک که ایوانف آن را بسیار کوچک‌شده دانسته است («درباره»، 150). مرکز طایفۀ کاوانلو در رادکان و قلعۀ آن بود که بنابر نوشتۀ مستوفی، از رادکان تا کوههای کلات ییلاق و قشلاق می‌کردند (ص 411).
پاپلی یزدی (تا 1357 ش) کاوانلو را در زمرۀ 14 طایفه از کردان کوچنده در شمال خراسان نام برده، و مناطق ییلاقی، قشلاقی و پاییزی آنها را به ترتیب چنین داده است: کله‌کیسمر در هزارمسجد و کوه چاهک در شاه‌جهان (ییلاقات)؛ نارمی و آق‌قلعه در ترکمن‌صحرا (قشلاقات)؛ حصارچه و تکمران در جرگلان و کمال ایمانی (منطقۀ پاییزی) («مختصری»، شم‍ 65، ص 28: جدول).
بنابرگزارش ییت، در اوایل دهۀ 1310 ق، 3 طایفه از کیوانلوها قلمروی از ناحیۀ رادکان تا چشمه‌گیلاس را در اختیار داشتند و در تابستان به کوهستانهای هزارمسجد می‌رفتند. 5 طایفۀ آنها هم در تپه‌های مرز درگز زندگی می‌کردند، و طوایف دیگری نیز در خراسان پراکنده بودند. در ناحیۀ جوین در جنوب اسفراین نیز300 تا 400 خانوار از کیوانلوها به سر می‌بردند. آمار جمعیت کیوانلوها را خود مردم ایل، پس از تقلیل یافتن تدریجی آن، بیش از 000‘12 خانوار به ییت داده‌اند. ییت به نقل از روزنامۀ سفر ناصرالدین شاه به خراسان، جمعیت ایل را در 1284 ق/1867 م، 000‘5، لیکن خود او حدود 000‘ 3 خانوار نوشته (ص 364)، و مستوفی به طور اغراق‌آمیزی در حدود 4 لک (000‘40 خانوار) احتمال داده است (همانجا). شیل جمعیت آنها را در رادکان 000‘2 چادر و خانه داده است (ص 400).
خان کیوانلوها در زمان اقامت ییت در میان ایل، محمدابراهیم خان پسر محمدرضا خان بوده است که ادعا می‌کرده نیاکانش به طور موروثی چند نسل حکمرانی نواحی رادکان، قوچان و بجنورد را برعهده داشته‌اند (ص 364-365). شاید ابراهیم خان پسر شاهوردی خان را که مستوفی سردار کاوانلوها در زمان فتحعلی شاه معرفی می‌کند (همانجا)، از اجداد همین خانها باشد. بعداً ریاست توارثی کیوانلوها در جریان تحولات در ایران و منطقه، از میان رفت و حکمران محلی به جای آنها گماشته شد (ییت، همانجا). امروزه مردم کرد این طایفه، هویت قومی خود را از دست داده، و با غیرکردها آمیخته‌اند (روشنی، 152).
2-4. عمارلو،   از دستۀ کردهای اولیه که برابر با داده‌های تاریخی در دورۀ شاه عباس صفوی از غرب به خراسان کوچانده شدند (نک‍ : مباحث پیشین). بنابر نوشتۀ مطلع الشمس، عمارلوها در زمان نادرشاه (1148-1160 ق/1735-1747 م) از کردستان به جلگۀ ماروس نیشابور که به «درۀ سفید» مشهور است، کوچانده شدند و جمعیت آنان حدود 500 خانوار بود که به 5 طایفه به نامهای بکی‌ارلو، اُرتُکانلو، عزلو، بائی، و هفتادودوملت تقسیم می‌شدند و در دهات متعددی به سر می‌بردند (اعتمادالسلطنه، 3/73: نامهای روستاهای محل سکونت آنها). جلگۀ ماروس یا درۀ سفید که عمارلوها در آن مستقر بودند، به «خاک عمارلو» و نیز «کردستان» شهرت داشت. این جلگه با وجود کوچک بودن، حاکم‌نشین بود و حکمران مستقل داشت (همانجا). بنابر نوشتۀ روشنی زعفرانلو، امروزه عمارلوها هویت قومی و فرهنگی اولیۀ خود را از دست داده‌اند (همانجا).
2-5. زنگنه،   از ایلات کرد وابسته به گروه کردهای مشهور به گوران که با کردهای سیاه‌منصور، چگنی، و پازوکی (بدلیسی، 17) همگن‌اند و در یک رسته قرار می‌گیرند. بنابر روایت شفاهی مردم، زنگنه و سیاه‌منصور و چگنی 3 برادر بودند که از ولایت لرستان، و به روایتی دیگر از گوران و اردلان، زادگاه خود بیرون رفتند و در خدمت سلاطین وقت هریک به مرتبۀ امارت رسیدند و مردم بسیاری دور آنها گرد آمدند و هریک طایفۀ بزرگی شکل دادند (همو، 424). شیل اصل قومیت زنگنه‌ها را لک می‌داند (ص 400).
به گفتۀ بدلیسی، طایفۀ زنگنه در زمان شاه اسماعیل صفوی جایگاهی رفیع داشت و پس از محسود واقع شدن پراکنده شد و به خدمت امرای قزلباش درآمد. در زمان شاه عباس اول گروهی از آنها به خراسان رفتند و گروهی دیگر در 1086 ق/ 1675 م به عراق و فارس و کهگیلویه و خوزستان کوچیدند (ص 431؛ نیز نک‍ : زنگنه، 29).
بنابر تحقیق ابراهیم زنگنه، کردهای زنگنه در 3 نوبت به خراسان مهاجرت کردند و در شرق این سرزمین سکنا گزیدند. بار اول در اوایل دورۀ صفوی یا احیاناً در زمان شاه عباس. زنگنه‌های روستای مرزی نیازآباد خواف از اولاد این دسته‌اند. از رؤسای معروف این طایفه جعفر خان زنگنه در زمرۀ رجال و شعرای خواف بود که در دورۀ کریم خان زند به نادم خوافی تخلص می‌کرد. بار دوم، دسته‌ای از زنگنه‌ها که در زمان صفویه به مرو و هرات تبعید شدند و بعدها از آنجا به قاسم‌آباد آمدند. سرکردۀ این دسته بدیعا زنگنه بود. بار سوم، زنگنه‌هایی که در زمان نادر شاه افشار به سرکردگی نوروزخان به صورت تبعید یا برای مرزداری از همدان به قاسم‌آباد خواف منتقل شدند (ص 36-37). امروزه بازماندگان این مهاجران در بسیاری از روستاها و آبادیهای نواحی خواف و تربت حیدریه و تایباد به سر می‌برند (برای نام روستاها و جمعیت خانوار زنگنه در هر روستا، نک‍ : همو، 35-37).
شیل به پراکنده بودن طایفۀ زنگنه در تربت حیدریه و در میان طایفه‌های ساکن در سرحدات مرز مشهد اشاره می‌کند و شمار آنها را در تربت حیدریه حدود 000‘1 خانه و چادر تخمین می‌زند (همانجا).
سنت ازدواج درون‌طایفه‌ای و برون‌طایفه‌ای به هر دو صورت در میان زنگنه‌های این نواحی رواج دارد. برای نمونه، زنگنه‌های قاسم‌آباد به طایفه‌های دیگر مانند طایفۀ ترک جوانشیری، و عرب حُفاجه و میش‌مست دختر می‌دهند و از آنها می‌گیرند، درحالی‌که در میان زنگنه‌های روستاهای نیازآباد و اسدآباد ازدواجها به شیوۀ درون‌طایفه‌ای است (زنگنه، 38، نیز حاشیه).
3) بلوچ:   یکی دیگر از گروههای قومی مهم ساکن در خراسان بلوچها (برای قوم‌نگاری بلوچ، نک‍ : ه‍ د، بلوچ) هستند. بلوچها بنابر نوشتۀ اعتمادالسلطنه، در 1251 ق/1835 م از بم بلوچستان به خراسان کوچیدند (مطلع، 3/74).
شیل که در سالهای 1849-1853 م/1266-1270 ق در ایران به سر می‌برده است، از حدود 000‘2 چادر و خانۀ بلوچ در تربت حیدریه و همان تعداد در تُرشیز خبر می‌دهد (همانجا). اعتمادالسلطنه در 1301 ق به سکونت حدود 000‘ 3 خانوار بلوچ در ولایت خراسان، و کوچ گستردۀ آنها در خطۀ خراسان اشاره می‌کند و می‌نویسد: بلوچ و تیموری (طایفۀ ترک) دو گروه از طوایفی بودند که همیشه باهم برای چرای دام می‌کوچیدند و تابستانها به جلگۀ نیشابور می‌رفتند. بلوچها در سمت غربی و تیموریها در سمت شرقی جلگه ییلاق می‌کردند (همانجا). در زمان تحقیق ایوانف در خراسان در نخستین سالهای دهۀ 1340 ش بیشتر بلوچهای خراسان کوچنده، و تک و توک خانوارهایی به طور پراکنده یک‌جانشین بودند («درباره»، 152).
بلوچهایی که قلمرو کوچشان تا شمال خراسان گسترده بود، در محالی از جوین، نیشابور، ترشیز و جاهای دیگر زندگی می‌کردند. این گروه بلوچ، زبان اصلی‌شان را ازدست داده، لیکن بلوچهای جنوبی‌تر زبان خود را حفظ کرده بودند و واژگان آنها بـا واژگان زبان اصلی، یعنی گـویش مَکرانی ـ بلوچـی همانندی داشت. بیشتر بلوچهای خراسان سنی‌مذهب بودند و از رابطه برقرارکردن با فارسها پرهیز می‌نمودند. آنها فقط با تیموریها که سنی بودند، وصلت می‌کردند. از نظر جسمانی و شکل نیز از فارسها و کردها متمایز بودند (همان، 152-153).
امروزه بیشتر بلوچهای خراسان تخته‌قاپو شده‌اند و در یکی دو نسل اخیر جملگی وابستگی‌شان را با قوم بلوچ همان‌طور که ایوانف پیش‌بینی کرده بود (همان، 152)، از دست داده‌اند و با مردم فارس بومی محل درآمیخته‌اند (فیروزان، 31). بنابر پژوهش میدانی پاپلی یزدی («مختصری»، شم‍ 63-64، ص 563) تنها 17 خانوار بلوچ که در 1340 ش از کاشمر به درۀ کال‌ایمانی، واقع در شمال بجنورد آمده بودند، در 1357 ش دست به جابه‌جایی با بُرد کوتاه می‌زدند.
مشخص کردن تمامی طایفه‌های بلوچ ساکن در خراسان به سبب پراکندگی آنها برای ایوانف دشوار می‌نمود؛ با این حال 7 طایفۀ پراکنده در سراسر خراسان را نام می‌برد که احتمال می‌دهد از قوم بلوچ باشند. وی نام این طوایف و محل استقرارشان را چنین داده است: 1. خانزایی، در نواحی سبزوار و ترشیز؛ 2. رشکانلو، در ناحیۀ سرخس؛ 3. کُرد، در سرخس و در منتهاالیه جنوب، در امتداد مرز افغانستان؛ 4. علی‌میرزایی، که احتمالاً باید زیرطایفۀ کُرد (شم‍ 3) باشد؛ 5. شَهوزایی، در امتداد مرز افغانستان؛ 6. جان‌بیگی، در نواحی تربت، گنبد و خواف؛ 7. بَهلولی، عمدتاً در جنوب غربی بیرجند. مهم‌ترین این طایفه‌ها جان‌بیگیها بودند که به قالی‌بافی اشتغال داشتند و تمامی قالیهای اصیل بلوچی بازار مشهد را آنها تولید می‌کردند (ایوانف، همان، 153). در میان این طوایف، کُرد و رشکانلو را همان‌طور که از نامشان پیدا ست، نمی‌توان بلوچ به شمار آورد. طایفۀ بهلولی که نامش معمولاً همراه نام برخی از تیره‌ها و طوایف قومهای دیگر مانند عرب آمده است (نک‍ : اعتمادالسلطنه، مرآة ... ، 4/1887)، احتمالاً باید به قوم کولی وابسته باشند (نک‍ : 3. کولی، درهمین مقاله).
فیلد از طایفه‌های بلوچ کوچنده در سرخس که از آنجا در فصلهای مختلف به قیصور (= قیصار، از توابع بخش خوسف شهرستان بیرجند) می‌کوچیدند، یاد می‌کند و 5 طایفۀ مهم آنها را نام می‌برد: سالارخانی، با 500 خانوار در ناحیۀ خواف؛ ابراهیم‌خانی که زمستانها در حوالی جنگل، باغ‌بخشی و قیصور چادر می‌زدند و تابستانها باهم در نزدیکیِ شاهانِ بالا و علیاک جمع می‌شدند؛ زردادخانی که محال کوچ آنها را نمی‌دهد؛ جان‌بیگی که در ماههای زمستان به طور پراکنده می‌کوچیدند و در تابستان نزدیک سرخس و ظهرآباد به سر می‌بردند؛ و مرادخانی که حدود 100 خانوار بودند و محال کوچ آنها را هم مشخص نکرده است (ص 253).
فیروزان به تیره‌هایی دیگر از بلوچ به نام نوقانی، دَه‌مَرده (ه‍ م) و براهویی اشاره می‌کند که در سرخس، بیرجند و طبس، و در برخی جاهای دیگر با گروههایی از قوم ترک تیموری زندگی می‌کنند. همچنین می‌نویسد که برخی از طوایف بلوچ مانند نارویی و براهویی همه‌ساله تا کوههای نِهبَندان و بیرجند کوچ می‌کنند (ص 31). سایکس از بلوچهایی که شاید از همان طایفۀ نارویی و براهویی باشند، صحبت می‌کند که برای چرای دامهایشان از سیستان به نواحی جنوب قائنات می‌آمدند و در اواخر تابستان به آنجا باز می‌گشتند (ص 404).
سعیدی در ترکیب اقوام جمعیت روستاهای سرخس به بلوچهایی از تیره‌های نارویی، یارمری، دامَرده (= ده‌مرده، نک‍ : ه‍ م) اشاره می‌کند که در روستاها با براهویی و طایفه‌ها و تیره‌هایی از اقوامی مانند تیموری، عرب، ترک شاهسون و قومهای دیگر و مهاجران سیستانی به سر می‌برند. بلوچها با توجه به همزیستی با قومهای دیگر بنابر نوشتۀ سعیدی هنوز بسیاری از ویژگیهای قومی و زبانی خود را حفظ کرده‌اند (ص 153، 156، 161-162، 176- 178، 188، جم‍‌ ). او بـرای نمونـه از بلوچهایـی یاد می‌کند که با تیموریها و زابلیها در روستای چکودر زندگی می‌کنند، سپس می‌گوید: در این ده تنها بلوچها هستند که به زبان بلوچی در میان خود صحبت می‌کنند، درحالی‌که دو گروه دیگر فقط به فارسی سخن می‌گویند (ص 185).
4) زند:   برخی این طایفه را به سبب موقعیت جغرافیایی استقرار اولیه‌شان در خط مرزی میان کرمانشاه و لرستان، لک و شاخه‌ای از طوایف لک لُرستان، و برخی دیگر کُرد کرمانشاهی یا لُر لرستانی به شمار آورده‌اند. فرهنگ و زبان این طایفه نیز آمیزه‌ای از کردی و لری و لکی است (پری، 17، حاشیۀ 10). بنابر روایات، مردم زند خود را متمایز از همسایگانشان از سویی لرهای فیلی، و از سوی دیگر کردهای اردلان می‌دانند. طوایف لک که گویششان ویژگیهای زبان کردی را بیش از لری نشان می‌دهد، احتمالاً از مهاجران شمالی‌ترین منطقۀ کردستان بوده‌اند، یا شاه عباس آنها را به آنجا آورده، و مستقر کرده بوده است. ازاین‌رو در اواخر دورۀ صفوی زندها را هم مانند لکها لر می‌شناختند (همانجا).
طایفۀ زند گروهی شبان بودند که از دامنۀ زاگرس به روستاهای پَری یا پریه و کَمازان در نزدیکی ملایر کوچ کردند. پس از اینکه باباخان چاوشلو (چاپشلو) به دستور نادر شاه در 1145 ق/1732 م بسیاری از سران طایفۀ زند را با خدعه از میان برد و همۀ چادرها و اموالشان را نابود و غارت کرد، رهبران زند و شمار بزرگی از خانواده‌های این طایفه را از آبادیهای پَری و نواحی مجاور ملایر به شمال خراسان تبعید کرد و در ابیورد و درگز، در نزدیکی کلات محل ترک‌تازی ترکمانان جای داد (موسوی، 4- 5؛ پری، 18). گروهی از طایفۀ زند نیز در زمان حکومت زندیان همراه سپاه زند یا به طور جداگانه به خراسان مهاجرت کردند. جان پری از حدود 30 تا 40 خانواده از این طایفه پس از مرگ نادر خبر می‌دهد که هنوز در درگز سکنا داشتند. وی می‌نویسد: این طایفه را دو برادر به نامهای اُیناق و بوداق اداره می‌کردند. پس از مرگ دو برادر، کریم بیک پسر ارشد ایناق به رهبری طایفه پذیرفته شد (همانجا).
میرنیا در فهرست طوایف امروز درگز به طایفه‌ای لر به نام زند و لک (که احتمالاً باید از بازماندگان طایفۀ زند باشند) اشاره می‌کند که در دورۀ نادرشاه به آبادیهای دستگرد، کپکان و محمدآباد (مرکز درگز) آورده شده بودند (سردارانی ... ، 16).
5) افغان:   افغانها گروهی از مردم پشتون‌اند که از افغانستان به ایران آمده‌اند و در خراسان زندگی می‌کنند. پشتونها از شاخه‌های اقوام آریایی‌اند که به زبان پشتو، از گروه شرقی زبانهای ایرانی سخن می‌گویند (آکینر، 364-365؛ ایرانیکا، I/504؛ نیز نک‍ : ه‍ د، 9/522 بب‍‌ ). پشتونها یا افغانها به دو گروه بزرگ دُرّانی یا اَبدالی و غَلجایی (یا غَلزایی)، تقسیم می‌شوند (نک‍ : ه‍ د، افغانستان، قوم‌نگاری). غلجاییها مرکز اصلی‌شان قندهار بود و در همان حوالی هم ییلاق و قشلاق می‌کردند. ابدالیها در هرات سکونت داشتند و پس از تسلیم شدن و پیوستن به نادر در سپاه او می‌جنگیدند (ملکم، 404- 405).
افغانهای ساکن در خراسان هم دو دسته از اقوام ابدالی یا درّانی و غلجایی بوده‌اند که زین‌العابدین شیروانی به آنها اشاره می‌کند (1/695). طایفۀ ابدالی در جنوب مشهد و در نواحی سنگان و به‌دادینِ خواف زندگی می‌کردند. نادر در زمان شاه طهماسب در جنگ با طایفۀ ابدالی در ذیحجۀ 1139 قلعۀ به‌دادین را مسخر کرد (مینورسکی، 15-16) و در 1145 ق در زمان سلطنتش حدود 000‘60 ابدالی دیگر را نیز از حوالی هرات به مشهد، نیشابور و دامغان آورد و مستقر کرد (لمتن، 214).
ابدالیها دو طایفه به نام مامیزایی و بارکزایی بودند که احمد شاه درّانی سرسلسلۀ پادشاهان کابل از خاندان سدوزاییِ طایفۀ مامیزایی برخاسته بود و او نام ابدالی را به درانی تغییر داد (نک‍ : ه‍ د، احمدشاه درانی؛ ملکم، همانجا). غلجاییها دو طایفه به نام هوتکی و توخی بودند که پیوسته ناآرامیهایی برای حکومت مرکزی پدید می‌آوردند؛ نادرشاه در 1150 ق آنها را سرکوب، و قلعۀ قندهار محل استقرارشان را تخریب کرد. پس از برپا ساختن    نادرآباد، نادر ابدالیها را به آن مکان کوچاند و طایفۀ هوتکی غلجایی را به مکان پیشین ابدالیها برد و ساکن کرد (استرابادی، 302-303).
بنابر نوشتۀ اعتمادالسلطنه، در حدود سال 1250 ق/1834 م نیز چند خانوار افغانی از طایفۀ کامران شاه به نیشابور آمدند و در بلوک درب قاضی در نزدیکی قریۀ جیلو و قریۀ شوراب از بلوک طاغُن‌کوه سکنا گزیدند (مطلع، 3/74).
زین‌العابدین شیروانی جمعیت درّانیها را حدود 000‘20 خانه، و جمعیت غلجاییها را نزدیک به 000‘30 خانه تخمین زده است (همانجا). شیل هم به 000‘2 خانوار غلجایی مستقر در ناحیۀ جوین ــ که به اشتباه آنها را ترک دانسته است ــ اشاره دارد (ص 400).
2. اقوام با خاستگاه غیرایرانی
1) عرب:  عربها گروهی سامی‌نژاد و از فرزندان عرب مهاجر به سرزمین ایران‌اند. مهاجرت قبیله‌هایی از قوم عرب به خراسان و اقامت در آن بنابر اطلاعات تاریخی از سده‌های آغازین اسلامی شروع شد. منابع تاریخی در این مورد هرچند اطلاعاتی چندان دقیق و کافی نمی‌دهند، لیکن تا حدودی مهاجرت و حضور نخستین گروههایی از خانواده‌های عرب را در دفعات مختلف و همراه با مردان جنگی به این سرزمین گزارش می‌کنند. قدیم‌ترین گروه عربِ گسیل‌شده به خراسان احتمالاً 000‘50 خانوار همراه مردان جنگی از اعراب بصره و کوفه در 51 یا 52 ق/671 یا 672 م بوده است که جمعیت آنها را دست‌کم 000‘200 تن برآورد کرده‌اند (رحمتی، 130-131؛ زرین‌کوب، 368). پس از آن هم در 64 ق/ 684 م و در زمانهای دیگر، به‌ویژه در زمان هارون‌الرشید ــ که مرو در خراسان بزرگ ولیعهدنشین، و بعد هم دارالخلافۀ مأمون عباسی شد ــ دسته‌هایی از طوایف عرب به سرزمین خراسان آمدند. از این طایفه‌ها، شماری در شهرها اقامت گزیدند و شماری هم زندگی صحراگردی پیشین خود را در واحه‌ها و صحراهای خراسان پیش گرفتند. اعراب شهرنشین محله‌هایی مخصوص خود در شهرها داشتند و در بیرون از شهرها هم به کشاورزی و ستورداری می‌پرداختند (همانجا).
زین‌العابدین شیروانی، مؤلف بستان السیاحه به مهاجرت قوم عرب به خراسان در زمان خلفای اموی (40-132 ق/660-750 م) و عباسی (132-656 ق/750- 1258 م) اشاره می‌کند. او شمار مهاجران عرب در خراسان را بیش از 000‘30 «باب خانه» تخمین زده است (1/695). همو به قلمروهای استقرار این اقوام در 1247 ق/1821 م با کم‌وبیش اختلافهایی اشاره دارد و از نشیمنگاههای عرب خزیمه در ولایت قائن و قبیلۀ عرب شیبانی در تون و طبس یاد می‌کند (1/373).
برخی مدعی‌اند که اعراب خزیمه در نیمۀ سدۀ 2 ق (دهۀ 150 ق) همراه خازم بن خزیمه از امیران عرب برای بیرون آوردن سرزمین خراسان از دست استادسیس و گروهی از ایرانیان ضد اعراب به خراسان و بعد به قهستان آمدند و گروهی از طایفۀ خزیمه در آنجا ماندگار شدند و حکومت قهستان را به دست گرفتند. اقتدار این طایفه در زمان مأمون به دست طاهر ذوالیمینین از میان رفت (سایکس با استناد به گفتۀ خود آنها خلاف آن را بیان داشته، و خاندان امیران قائن را از اعقاب عربهای خزیمه و طاهر ذوالیمینین را رئیس آنها دانسته است، ص 399) و مدتها به طور پراکنده و بی‌نام‌ونشان در نواحی مختلف قهستان مانند قائن و طبس زندگی می‌کردند. آنها در دورۀ صفوی دوباره سر برآوردند و چون شیعه بودند، مورد لطف قرار گرفتند و امرای آنان به مناصب عالی رسیدند (آیتی، 100؛ نیز نک‍ : سعیدی، 148). برخی دیگر باور دارند که امرای عرب‌تبار طوایف خزیمه و شیبانی در دورۀ صفوی (907-1135 ق/1501-1723 م) به قهستان آمدند و در آن ناحیه، به ویژه طبس خرما (گلشن) و بیرجند استقرار یافتند و امرای خزیمه به تدریج بیرجند را مرکز حکومت خود قرار دادند. پس از آن نام این خطه از قهستان به قائنات تبدیل، و بیرجند مرکز و حاکم‌نشین آن شد (بهنیا، 130- 131).
نخستین امیر و بزرگ قبیلۀ خزیمه امیراسماعیل خان بود که در 1144 ق به دستور نادر شاه حاکم قائنات شد و تا 1323 ش 7 نسل از این خاندان بر این منطقه حکومت می‌کردند. آخرین رئیس از این خاندان نیز امیر محمدابراهیم خان شوکت‌الملک بود (همو، 138). پس از قتل نادر (1160 ق)، امیرعلم خان شورید و جملگی ترکها و کردهای الکای خراسان را مطیع خود ساخت. پس از چندی احمد شاه افغان به خراسان تاخت و با همکاری امرای الکای یادشده بر امیرعلم خان مسلط شد و او را بیرون راند (موسوی، 52).
از طوایف عرب خزیمه، نخعی، و لاری (یا لالویی) پیوسته مردانی تفنگچی در سپاه نادر خدمت می‌کردند. گفته شده است که در جنگ نادر در سردرۀ خوار، در حوالی ورامین 000‘5 تا 000‘6 تفنگچی از این طوایف حضور داشته‌اند (استرابادی، 101).
طوایف دیگری هم از قبایل عرب در چند قرن متوالی به خراسان آمدند و در نقاط مختلف و به‌ویژه در جنوب خراسان اقامت گزیدند. مثلاً در 1147 ق گروهی از عربهای بنادر جنوب و خوزستان پس از سرکوب شدن امیرشان شیخ احمد مدنی و ویرانی قلعۀ آنها از راه کرمان به خراسان روانه شدند (همو، 230).
تجمع قبایل عرب در ناحیۀ قائنات و جمعیت فراوان آنها در منطقۀ وسیعی از آن، چنان بود که ولایت قائنات را در دورۀ قاجار اصطلاحاً «عرب‌خانه» می‌نامیدند، همان‌طور که بوزنجرد (بجنورد) مرکز ولایت شمال خراسان را به سبب فراوانی و تجمع طوایف کرد، «کردخانه» می‌نامیدند (هدایت، 10/ 328؛ نیز اعتمادالسلطنه، مرآة، 1/947). امروزه عرب‌خانه به سبب مهاجرتهای گروهیِ عربها به دیگر مناطق خراسان، گستردگی پیشین خود را از دست داده، و قلمرو جغرافیایی آن بسیار محدود شده است. بنابر تقسیمات جدید کشوری، عرب‌خانه یکی از دهستانهای بخش شوسف شهرستان نهبندان به شمار می‌رود (جعفری، 1292).
در فهرستی، از 20 عشیرۀ عرب خراسان همراه طوایف عرب ساکن در عرب‌خانۀ بیرجند نام برده شده که بنام‌ترین آنها طوایف خُزاعی، خزیمه، خدری، زنگویی، شیبانی و میش‌مست است (میرنیا، ایلها ... خراسان، 151-163). در فهرستی دیگر از قبایل عرب خراسان به‌ویژه در قائنات از طایفه‌هایی مانند نخعی، لالویی، رمضانی، خنجری، هامری، عنانی، سالاری، بنی‌اسد و فلاحی نام برده شده است (آموزگار، 31) که در فهرست میرنیا نیامده‌اند. اعتمادالسلطنه از ایلات عرب شهر ترشیز مانند لالویی، میش‌مست، طاهری و مقصودی، و از ایلات ولایت تون 3 طایفۀ لالویی، نخعی و زنگویی (مرآة، 1/674، 816) را نام می‌برد و طایفۀ بهلولی را از طوایف عرب ساکن در قریۀ جاپور در ترشیز ذکر می‌کند (همان، 3/1887). برخی معتقدند که بسیاری از طوایف عرب پراکنده در نقاط مختلف خراسان از قبایل ساکن در قائنات بودند که بعداً، به‌ویژه در دورۀ نادر شاه به نواحی دیگر خراسان مهاجرت کردند یا کوچانده شدند (نک‍ : سعیدی، سراسر کتاب؛ نیز میرنیا، همانجا).
مستوفی به طایفه‌های عرب میش‌مست، زنگویی و عمری اشاره می‌کند و از جمعیت تقریبی و محل سکنای هریک از آنها در 1128 ق/1716 م در خراسان خبر می‌دهد. او می‌نویسد: میش‌مستها درحدود دو لک (ح 000‘20) خانوار بودند و در روستاهای ترشیز و بیشتر در قائنات می‌زیستند. سرداران آنها در آن زمان مصطفى‌قلی خان و امیرعلی خان بودند؛ زنگوییها حدود یک لک (ح 000‘10) خانوار بودند و در شهر طبس می‌زیستند و امیرحسن خان سردارشان بود؛ عمریها هم حدود 000‘10 خانوار بودند که در محال مختلف خراسان به سر می‌بردند (ص 414-415).
میرزا محمدحسین مهندس در 1311 ق از حضور عربها در سرخس و کشت‌وزرع آنها در اراضی بیابانی آن خبر می‌دهد. این عربها در گوشه‌ای داخل قلعۀ سرخس، خانه‌های مخروبه‌ای داشتند که محلۀ عربها خوانده می‌شد و گاو و گوسفند و حشمشان را با خود در خانه‌هایشان نگهداری می‌کردند (ص 148- 149).
ایوانف از نژاد سامی در سرزمین خراسان دو قوم یهود و عرب را نام می‌برد. شمار یهودیها را اندک برآورد کرده، و نوشته است که در زمان تحقیق او، از یهودیهای بسیاری که در دوران گذشته در شهرهای خراسان پراکنده بودند، فقط گروه کوچکی از اخلاف آنها بازمانده بودند و در شهر مشهد به سر می‌بردند. این یهودیها به اسلام گرویده بودند و به «خانواده‌های جدید» شهرت داشتند. عربها که بیشترشان کوچنده بودند، در مرزهای جنوبی استان خراسان و در نواحی بیرجند در محلی به نام عرب‌خانه (در 40-50 مایلی/ ح 64-80 کیلومتری جنوب شهر) و در صحرا، در امتداد جادۀ نهبند ـ خبیص به سر می‌بردند. شماری از آنها هم در سرخس و بیشتر در روستاهای نزدیک کلات نادری و در سمت مرز غربی روسیه در ناردین، و قُتلیش و روستاهای دیگر پراکنده بودند («درباره»، 156).
فیروزان به عربهای نواحی دیگر خراسان ازجمله عربهای بَخوزی در باخَرز (تایباد)، نادی در بیرجند و سربیشه، و ابوبَخش در مشرق سِدِه اشاره می‌کند (ص 30). در روستایی به نام عربها از توابع بخش چاپشلو در درگز هم گروهی از قبایل عرب خوزستانی زندگی می‌کنند که به نوشتۀ میرنیا، نیاکانشان در    دورۀ
نادر شاه از خوزستان به درگز مهاجرت کرده‌اند (سردارانی، 17).

عربهای عرب‌خانۀ بیرجند بسیار فقیر بودند و بسیاری از آنها برای حمالی و عملگی به شهرها رفته بودند. ایوانف با درک اثرات زوال نژادی در مردم طوایف عرب خراسان، زبان عربها را بسیار نامفهوم و درآمیخته با واژه‌های فارسی توصیف می‌کند (همانجا). امروزه در برخی از روستاهای عرب‌نشین مانند دهستان عرب‌خانه در بخش شوسف شهرستان نهبندان که تعدادشان هم اندک نیست، به سبب آمیزش اندک مردم عرب با فارسی‌زبانان منطقه و در حاشیه قرارگرفتن آنها، هنوز زبان عربی در مکالمات و محاورات روزمرۀ آنها به کار می‌رود. در مناطقی که قبایل زنگویی، نخعی، خزائلی (ظاهراً باید خُزاعی قبیلۀ مشهور عرب باشد نه خزائلی) و فلاحی به سر می‌برند، مانند خور، خوسف، سربیشه، مختاران و جز آن، زبان عربی از میان رفته است و مردم این قبایل به فارسی سخن می‌گویند (آموزگار، 36، 38).
شیل در سالهای دهۀ 1850 م/1270 ق، شمار عربهای ساکن در ترشیز، تون و طبس، و قائن را به ترتیب 000‘4، 000‘ 7، و 000‘12 چادر و خانه می‌دهد (ص 400).
در سالهای آغازین دهۀ 1350 ش، طوایف عرب سرخس بیشتر در روستاهای جنوب شهر و در آبادیهایی مانند قوش‌خزاعی یا قوش‌عرب در حاشیۀ رود تجن زندگی می‌کردند. برخی از آنها خود را از طایفۀ خازم خزیمه، و برخی دیگر از اعراب عراق و فرات می‌دانستند. اعراب خزیمه در حدود سال 150 ق (برخی در دورۀ صفوی، نک‍ : سطرهای پیشین) به قهستان، و حدود سال 1236 ق/1821 م به ناحیۀ سرخس آمدند. عربهای عراق نیز در زمان نادر ابتدا به قهستان کوچانده شدند و بعد از حوالی بیرجند و قائنات به دیگر نواحی خراسان و در آن میان به کلات و سرخس مهاجرت کردند و در روستاهای آنجا پراکنده شدند (سعیدی، 148). خشک‌سالی در قائنات و بیرجند را سبب مهاجرت شمار بزرگی از قبایل عرب به سرخس نوشته‌اند (همو، 192). این گروه عرب‌زبان بوده، بسیاری از آداب و سنتهای فرهنگی نیاکان خود را هنوز حفظ کرده بودند و ازدواج در میان آنها معمولاً درون‌گروهی بود و با غیرعرب وصلت نمی‌کردند (همو، 148). هرچند ممکن است برخی از قبایل عرب، به‌ویژه آنهایی که هنوز ویژگیها و خوی و خصلت عشایری و شیوۀ معیشت بیابان‌گردی دارند، در این زمان به هویت قومی ـ عربی خود کم‌وبیش پایبند باشند، لیکن همچنان‌که اطلاع داریم، بسیاری از آنان از همان قرون نخستین اسلامی چنان با زبان و فرهنگ ایرانی خو گرفته بودند که در سپاه ابومسلم مثل سایر ایرانیان به فارسی سخن می‌گفتند (زرین‌کوب، 370).
2) گروههای ترک:   پس از فارسها و عربها، قدیم‌ترین قوم ساکن در سرزمین خراسان ظاهراً ترکها بوده‌اند. ترکهای کنونی بازماندگان موجهای پیاپی از مهاجمان ترک ترکستان از سدۀ 4 ق/10 م به بعد به ایران و خراسان‌اند که با مهاجرتهای درون سرزمین ایران و جابه‌جاییهای محلی در نقاط مختلف خراسان سکنا گزیدند (ایوانف، «درباره»، 154).
از دورۀ صفوی به این سو نیز دسته‌هایی از طوایف مختلف ترک از غرب ایران و آذربایجان و از نقاط دیگر به انگیزه‌های گوناگون به سرزمین خراسان کوچانده شدند یا خودخواسته مهاجرت کردند. در دورۀ شاه عباس به دستور او دسته‌هایی از طوایف ترک را بارها از غرب ایران به خراسان کوچاندند. یک بار 500‘4 خانوار ترک افشار را از نواحی اورمیۀ آذربایجان به نواحی ابیورد و دره‌جز (درگز)، بار دیگر جمعی از طایفۀ قاجار ساکن در نواحی تبریز را به مرو، و یک بارهم جمعی از طوایف قاجار گنجه و قراباغ را به استراباد کوچاندند و سکنا دادند (محمدکاظم، 1/4-5).
طایفه‌هایی کوچک و بزرگ از قوم ترک در سرزمین خراسان زندگی می‌کنند که معمولاً با ترکمنها و کردها در بسیاری از روستاها همزیستی دارند. مثلاً یکی از دسته‌های ترکِ پراکنده در خراسان طایفۀ جلایر است (میرنیا، ایلها ... خراسان، 54-55) که برخی مانند مستوفی آنها را به اشتباه کُرد معرفی کرده‌اند (ص 410-411). رؤسای این طایفه قلعۀ کلات را در تصرف خود داشتند و قلمرو ییلاق و قشلاقشان تا نواحی مرو شاه‌جهان و تمامی کوهستانهای آن را در بر می‌گرفت. جمعیت این طایفه را نزدیک به یک لک (ح 000‘10) خانوار تخمین زده بودند (همو، 411-412؛ زین‌العابدین، 1/ 698). کرزن سکنۀ کلات را بیشتر ترک و از طایفه‌های جلایر و بیات دانسته که در دو روستای جلگه‌ای به نامهای ارغوان‌شاه و گیوک‌گنبد همراه با شماری اندک خانواده‌های کرد و عرب زندگی می‌کردند. او کل جمعیت مردم کلات نادری را کمتر از 000‘1 نفر دانسته (I/139)، و شیل حدود 500‘1 خانه تخمین زده است (ص 400) که هر دو در قیاس با آمار مستوفی، تا حدی واقعی‌تر به نظر می‌رسند. همچنین در برخی روستاهای اسفراین مانند سرخ‌قلعه ترکهایی معروف به تیمورتاش با طایفه‌هایی از اقوام دیگر می‌نشینند که آنها را شاخه‌ای از ترکهای شهریاری می‌دانند که احتمالاً از شهریار تهران به این ناحیه کوچیده‌اند (توحدی، 65). در آبادیهای اطراف نردین، از توابع شهرستان شاهرود هم طایفه‌هایی از ترکهای تیمورتاش به سر می‌برند (کیهان، 2/105).
گروههای ترک خراسان در دهه‌های نخست سدۀ 14 ق/20 م، به گویشهایی سخن می‌گفتند که با ترکی ترکمنی و ترکی آذربایجانی متفاوت بود. شگفت اینکه در برخی موارد در یک روستای ترک‌نشین مانند خَفر در 16 مایلی (ح 25 کیلومتری) نیشابور، نیمی از مردمش به یک گویش، و نیمی دیگر به گویش دیگر صحبت می‌کردند (ایوانف، «درباره»، 154). اکنون در میان مردم ساکن در درگز نیز دو گونه ترکی رایج است: یکی ترکی آذربایجانی که زبان مخصوص افشارها و آذربایجانیهای ساکنِ آنجا ست، و دیگری ترکی ترکمنی مردم بومی محل که آمیخته‌ای است از ترکی آذربایجانی و ترکمنی سلجوقی. بیشتر مردم شهرستان درگز هم به زبان ترکی ترکمنی سخن می‌گویند (تکلیفی، 23). ایوانف نشانه‌های زوال قومی را در میان ترکهای خراسان بیشتر از کردها و فارسهای روستانشین می‌دید. بسیاری از خانواده‌های ترک خراسان مدعی نَسَب‌بری از خاندانهای بزرگ و کهن و اصیل ترک بودند. مثلاً ترکهای بیات و بایندُر که در بخش شمال نیشابور زندگی می‌کردند، مدعی خویشاوندی با ایلات مشهور آذربایجان بودند (ایوانف، همانجا). احتمالاً باید این طایفه‌ها همانهایی باشند که گفته می‌شود شاه عباس آنها را به این ناحیه کوچاند. شیل در سالهای 1265- 1269 ق/ 1849-1853 م، از استقرار 000‘10 چادر و خانۀ ترک بیات و خورشاهی در نیشابور خبر می‌دهد (همانجا).
طوایف ترک خراسان کمتر کوچ و ییلاق و قشلاق می‌کردند. برخی از گروههای ترک، به‌ویژه آنهایی که صاحبان گله‌های بزرگ بودند، یک نوع زندگی نیمه‌کوچنده داشتند. دهکده‌های ترک‌نشین معمولاً زنده و پررونق بود (همانجا).
2-1. گرایلی و بُغایری،   دو دسته از ایلهای ترک خراسان. اعتمادالسلطنه گرایلیها را از قوم مغول و هم‌نژاد، هم‌مذهب و هم‌زبان با مغولان، لیکن متمدن‌تر از آنها توصیف می‌کند و می‌نویسد: شهر قراقروم پایتخت اونک خان پادشاه گرایلی بود و پیش از آنکه مغول آنجا را تصرف کند، آنجا مدنیت شهری داشت. احتمالاً گرایلیهای ساکن ایران پس از چنگیزخان و همراه هلاگوخان به ایران آمدند و در خراسان در دره‌ای که قوچان در آن واقع است تا بجنورد و جاجرم و کالپوش مسکن گزیدند. پس از حملۀ کرد چمشگزک و استیلای قراخان ایلخانی بر این محال، گرایلیها را از آنجا بیرون راندند و در منطقه متفرق ساختند (مطلع، 1/156- 159).
بنابر گزارشهایی، صفی خان بُغایری دو طایفۀ گرایلی و بغایری را در اواخر دورۀ صفوی و آغاز حکومت نادر شاه، در حدود سال 1145 ق/1732 م از سرخس به ناحیۀ اسفراین کوچ داد. جمعیت بزرگی از طایفۀ بغایری در بام، صفی‌آباد و جوین، و طایفۀ گرایلی در نواحی شمالی سکونت داشتند و امروزه هم در همین جاها زندگی می‌کنند (ایوانف، «درباره»، 154؛ توحدی، 65). جنوبی‌ترین طایفه از گرایلیها که در بخشی از ناحیۀ تربت حیدریه و گنبد به سر می‌بردند، جملگی در زمان حضور ایوانف در آنجا تقریباً با فارسها آمیخته بودند (ایوانف، همانجا). استرابادی از سکـونت بغـایریها در قلعـۀ کهنۀ مشکان در میان راه سبـزوار ـ نیشابور (ص 79)، و از گرایلیهای جاجرم (ص 66) خبر می‌دهد. طایفۀ رمضانلو که خانها و بزرگان گرایلی از آن برخاسته بودند، به گفتۀ اعتمادالسلطنه، یکی از طوایف ده‌گانه‌ای بود که در زمان نادر شاه از محل کالپوش به جاجرم کوچانده شدند (مطلع، 1/112).
در روزنامۀ سفر خراسان به این دو طایفۀ ساکن در دو آبادی واقع در هشت‌فرسنگی جنوب قوچان اشاره می‌شود: یکی بغایری در بام و دیگری که نامش برده نشده است، در صفی‌آباد. جمعیت بغایری 700 خانوار و رئیسشان اللٰهیار خان، اولاد محمد خان بغایری، و جمعیت طایفۀ دیگر حدود 500 خانوار، و سرکردۀ آنها لطفعلی خان بود که هردو ایشان برگزیدۀ دولت بودند. این دو طایفه بیشتر اوقات با یکدیگر خصومت و عناد داشتند. کوه جهان‌ارقیان قلمرو این دو طایفه با ایل زعفرانلو را از یکدیگر جدا می‌کرد. شمال کوه در تصرف زعفرانلوها، و جنوب آن در تصرف بغایریها و گرایلیها بود (حکیم‌الممالک، 314؛ برای آگاهی بیشتر از بغایری و گرایلی، نک‍ : میرنیا، ایلها ... خراسان، 35- 38، 97-100).
2-2. چاپشلو،   یا چاوشلو، یکی از ایلات ترک ساکن در درگز که زادگاه اولیه و دیرین آنها را در ماوراءالنهر به نام قارشی‌قوزی دانسته‌اند (قاسمی، 356). این ایل قبلاً در قلعۀ چاپشلو که منتسب به آنها ست و تا 1291 ق/1874 م آباد بود، زندگی می‌کردند. بعداً این قلعه در اثر تاخت‌وتازهای ترکمنهایِ تکه ویران شد و چاپشلوها پراکنده شدند (همو، 108). اعتمادالسلطنه از سکونت حدود 100 خانوار از ترکهای قارشی‌قوزی در قریۀ اصطخری، در یک فرسخیِ جنوب شرقی جلیان از توابع شیروان اطلاع می‌دهد (همان، 1/142). اسکندربیک ترکمان از پسران بابا الیاس چاوشلو که در جنگ چالدران در سپاه شاه اسماعیل شرکت داشتند، نام می‌برد؛ سپس از ناخشنود بودن شاه عباس اول از اویماق چاوشلو که داعیه‌هایی در سر می‌پروراندند، سخن می‌گوید (1/42، 2/ 439).
قاسمی به نقل از جرج چرچیل می‌نویسد که این ایل از ترکستان به درگز آمده، و اولین ایلخان آن باباخان بیگ چاپشلو، یکی از سران بزرگ سپاه نادر بوده است؛ درحالی‌که مردم محل معتقدند که جد بزرگ آنان کردو خان بوده، و بابا خان پسر او بوده است (ص 354).
ییت به ده چاپشلو در درگز اشاره می‌کند و می‌نویسد: در آن ده 400 خانوار کرد و ترک با هم زندگی می‌کردند و خان جوانی به نام کردو خان، پسرعموی بیگلربیگی درگز، ده را اداره می‌کرد. مردم ده همگی به زبان ترکی سخن می‌گفتند. همو بابا خان را نخستین رئیس ایل چاپشلو معرفی می‌کند که با چندصد تن از قبیله‌اش به خراسان مهاجرت کرد و زمین بزرگی در درگز از حکومت ابیورد گرفت. بابا خان مورد توجه نادر شاه بود و او را در تمامی مبارزاتش همراهی می‌کرد و حکومت هرات را هم به او داده بودند (ص 162-165).
قاسمی به حساسیت حکومت قاجار به نام چاپشلو اشاره می‌کند و می‌گوید که چاپشلوها به سبب دشمنی قاجاریان با این خاندان، نام چاپشلو را از پس اسامی خود برداشتند و قارشی‌قوزی، نام زادگاه دیرین خود را به جای آن برگزیدند. ازاین‌رو، امروزه در درگز، برخی چاپشلو و قارشی‌قوزی را دو طایفۀ جدا از هم می‌دانند؛ درصورتی‌که هر دو طایفه از یک دودمان‌اند (ص 356).
2-3. شاهسون،   گروهی کوچک از ایل ترک شاهسون است که افراد آن به طور پراکنده در شمال خراسان و در آبادیهای سرخس به سر می‌برند. شاهسونها به ترکی آذربایجانی سخن می‌گویند و شیعه‌مذهب‌اند. شاهسونهای خراسان باید ظاهراً از طوایف شاهسونی باشند که نادرشاه از آذربایجان به نواحی دیگر ایران ازجمله فارس، زنجان، ساوه و قم کوچ داد. شاهسونهایی که اکنون در سرخس پراکنده‌اند، بنابر گفتۀ مطلعان محلی، فرزندان کسانی‌اند که از شیراز به این ناحیه مهاجرت کرده بودند. سعیدی در سرخس دیروز و امروز به این گروه ترک و پراکندگی آنها در آبادیهای سرخس و هم‌روستابودنشان با مردم قومهای دیگر اشاره می‌کند. مثلاً می‌نویسد:   جمعیت آبادی بغبو که در مسیر راه حاشیۀ کشف‌رود به سرخس قرار دارد، شاهسون‌اند که از شیراز به آنجا مهاجرت کرده‌اند (ص 175)؛ یا در روستای نوپایی به نام پل‌گزی 18 خانوار شاهسون زندگی می‌کنند (ص 176)؛ همچنین در جنوب سرخس در کنار بخش علیای کشف‌رود شماری شاهسون به سر می‌برند (ص 189).
2-4. بیات،   گروهی ترک که آنها را برخی از اعقاب کهن ترکمن (لوگاشوا، 19-20)، و برخی دیگر از ترکهای افشار (مستوفی، 413) شناسانده‌اند. سرزمین یا یورت اصلی و قدیم ایل بیـات را عراق و بر سر راه بغداد ـ سلیمانیـه (انوار، 528) و شماری ایران، توران، هندوستان و روم، و اصل ایشان را از ترکستان نوشته‌اند (زین‌العابدین، چ سنگی، 179).
بنابر نوشتۀ منشی بغدادی، مردم بیات هنگام سکونت در عراق، گروهی مذهب تشیع و گروهی دیگر مذهب تسنن داشتند و به زبانهای ترکی، کردی و عربی سخن می‌گفتند. از اشتغالات مهم آنها پرورش اسب بود که در عراق معروف بوده است (نک‍ : انوار، 528- 529).
به دستور شاه عباس دسته‌ای از طایفۀ بیات را که در ایروان به سر می‌بردند، به نیشابور کوچاندند و سکنا دادند (محمدکاظم، 1/4-5). در سدۀ 12 ق/ 18 م ناحیۀ نیشابور به بیات تعلق داشت، و ادارۀ آن با آنها بود (لوگاشوا، همانجا). استرابادی از 000‘2 خانوار طایفۀ بیات ساکن در هشت‌فرسخی کرکوک خبر می‌دهد که نادر شاه آنها را به خراسان کوچاند (ص 193).
کرزن جمعیت مردم کلات را کمتر از 000‘1 تن تخمین زده است که از طوایف ترک، کرد و عرب بوده‌اند که در میان آنان شمار ترکهای جلایر و بیات بیشتر بوده است (I/139).
2-5. قرایی،   از گروههای ترک ترکستان که گفته می‌شود نخستین‌بار یکی از شاهان مغول آنها را از ترکستان به سوریه برد و سکنا داد. امیر تیمور (770- 808 ق/ 1369-1405 م) قراییها را به فارس آورد و در آنجا ساکن کرد و شاه اسماعیل صفوی (904- 929 ق/ 1499-1523 م) آنها را از آنجا به خراسان کوچاند. آنان پس از مدتی اقامت در مرو و هرات، سرانجام به تربت حیدریه آمدند و در آنجا اقامت گزیدند (ییت، 53-54). مستوفی آنها را از ایلات ایرانی‌تبار دانسته است (ص 412).
قراییها مهم‌ترین گروه ایلی از اقوام ساکن در تربت حیدریه و ترشیز بودند که از تربت تا جام و لنگر ییلاق و قشلاق می‌کردند و جمعیت آنها را به اختلاف بسیار حدود یک لک (ح 000‘10) خانوار (همانجا)، 000‘5 چادر و خانه (شیل، 400)، 000‘4 خانوار (فیلد، 253)، و در 1311 ق /1893 م ــ هنگامی که ییت در ایران به سر می‌برده است ــ 000‘ 3 خانوار تخمین زده‌اند (ییت، 53).
قراییها با 000‘2 خانوارعشایر بلوچ و 000‘1 خانوار عشایر لک و 000‘2 خانوار از اقوام مختلف دیگر هم‌جواری داشتند و به فارسی سخن می‌گفتند (شیل، همانجا). رئیس ایل قرایی در 1128 ق/1716 م زمان شاه سلطان حسین صفوی، عیسى خان (مستوفی، همانجا) و زمان فتحعلی شاه، اسحاق خان بود که در دورۀ او ایل شهرت و نفوذ بسیار فراوان یافت. در 1229 ق/ 1814 م قراییها همراه ایلات دیگر شورش کردند و به سوی مشهد پیش رفتند که سرکوب شدند. سرانجام، اسحاق خان و پسرش در 1232 ق به دست محمدولی میرزا حاکم خراسان دستگیر و کشته شدند (ییت، همانجا). پس از او پسر دیگرش محمد خان به جای او ایل قرایی را رهبری می‌کرد. در زمان او حوادثی روی داد و ایل به نیمه‌استقلالی دست یافت و از حکومت قاجار پیروی نمی‌کرد. پس از مرگ او، ایل قرایی استقلال خود را از دست داد و رفته‌رفته رهبری سنتی آن از میان رفت و ایل تحت فرمان حکومت درآمد (همانجا). از آن پس ایل یک فوج پیاده‌نظام برای خدمت به حکومت فراهم می‌کرد (همو، 54).
3) گروههای ترکمن:   ترکمن قومی با ویژگیهای فرهنگی ـ زبانی مخصوص خود است که از درآمیختن قبیله‌هایی چند با وابستگیهای خونی با هم در سده‌های 8- 9 ق/14- 15 م شکل گرفت و بعدها گروههای قومی دیگری به تدریج به آنان پیوستند و با همزیستی طولانی با آنها، ویژگیهای فرهنگی و رفتاری قوم ایشان را گرفتند و به قومیت ترکمنی درآمدند (برای اطلاع بیشتر از این قوم، نک‍ : ه‍ د، ترکمن، قوم). زبان مردم ترکمن از شاخۀ ترکی جنوبی یا جنوب غربی (اُغوز) و هم‌خانواده با زبانهای ترکی آذربایجانی و چند زبان دیگر است (نک‍ : ه‍ د، ترکمنی).
ترکمنها در سدۀ 10 ق/16 م گروه‌بندیهای متعددی را به صورت پراکنده ازجمله در قلمرو ایران پدید آوردند. در این سده قبیله‌هایی از تکه، یکی از گروههای بزرگ ترکمن در شمال خراسان می‌زیستند که ظاهراً در سدۀ 9 ق/ 15 م به آنجا آمده بودند. در سدۀ 11 ق/17 م به سبب ستم و استثمار خانهای خیوه و فئودالهای قالمیق، گروههای بسیار دیگری از ترکمنهای شمالی به شمال خراسان و به جلگه‌های رودخانۀ گرگان و اترک کوچ کردند. این کوچها در سراسر سدۀ 11 ق/17 م و آغاز سدۀ 12 ق/ 18 م ادامه داشت و طایفه‌هایی از ترکمنهای تکه و یموت به ابیورد و نزدیکی کلات و نقاط دیگر خراسان و ایران کوچیدند (برای آگاهی از گروه‌بندی ترکمنها و پراکندگی قبیله‌هایی از آنها در ایران، نک‍ : لوگاشوا، 18-20).
ترکمنهای ایـران پیوستـه مشغـول ترک‌تـازی بـه روسـتاها  و شهرهای مختلف خراسان بودند و به اموال و احشام مردم دستبرد می‌زدند و بیش از 150 سال با حمله و گریز به شمال شرقی خراسان امنیت منطقه را به مخاطره انداخته بودند. مردم برای آگاهی از حملات ترکمنها تدبیری اندیشیده و برجهای دیده‌بانی در گرداگرد آبادیها و قلعه‌های خود ساخته بودند و بر بالای آنها دیده‌بانی می‌کردند و هرگاه نشانی از حملۀ ترکمنها می‌دیدند، مردم را آگاه می‌نمودند تا بتوانند در برابرشان مقابله کنند یا از محل بگریزند (سعیدی، 142).
در 1159 ق/1746 م پس از اینکه نادرشاه شورش ترکمنها را در استراباد و مازندران سرکوب کرد، گروهی از ترکمنهای این نواحی را به منطقۀ نیشابور و نقاط دوردست دیگر کوچاند. در همین زمان در شمال خراسان حکومتهای متعددی با خاستگاههای قومی گوناگون کُرد و ترک افشار در خبوشان، درگز و ابیورد فرمان می‌راندند (لوگاشوا، همانجا).
تکه‌ها در سده‌های بعد همراه طایفه‌های دیگر ترکمن از شمال خراسان به مناطق دیگر ایران ازجمله کلات و نواحی ابیورد کوچیدند. تکه‌ها پس از کوچیدن به اتک (دامنۀ کوههای شمالی سرحدات خراسان، از توابع ابیورد)، کوشیدند تا واحه‌های تجن (در 1256 ق/1840 م) و سرخس (در 1266 ق/1850 م) را هم تصرف کنند، اما بومیان ایرانی ساکن در آن واحه‌ها مانع رسیدن آنها به این هدف شدند و از آنجا دورشان راندند. تکه‌ها در 1271 ق/1855 م واحۀ مرو را تصرف نمودند و طوایف دیگر ترکمن را از آنجا بیرون کردند. سرانجام در 1301 ق/1884 م، واحۀ تجن را هم به دست آوردند و مناطق سفلای رودخانۀ مرغاب و تجن‌رود و واحه‌های اتک و آخال (بیرون از مرزهای ایران و خراسان) را زیستگاه دائمی خود ساختند و بخشی از آنها نیز در نواحی دیگر خراسان باقی ماندند (همو، 19-21؛ نیز نک‍ : گلی، 214). منطقۀ ماورای تجن که مقر ترکمانان به شمار می‌آمد، تا میانۀ سدۀ 12 ق/ نیمۀ نخست سدۀ 18 م از خاک ایران به شمار می‌رفت (سعیدی، 31).
به‌جز گروهی از طوایف تکه، عمده‌‌ترین گروههای دیگر که از قدیم در ایران می‌زیسته‌اند، یُموت و گوکْلَن یا گوکلان بوده‌اند. در حالی که شمار بزرگی از ترکمنهای ایران که از دو طایفۀ جعفربای و آتابای‌اند، در ناحیۀ دشت گرگان (ترکمن‌صحرا) به سر می‌بردند، ترکمنهایی از طایفه‌های گوکلن، نَخورلی و تکه در کوههای شمال غربی و مغرب بجنورد زندگی می‌کردند (پورکریم، «ترکمنها ... »، شم‍ 61-62، ص 49). گوکلنها پیش از یموتها به ده‌نشینی و کشت‌وورز روی آوردند و بنا بر شرایط اقلیمی که در آن زندگی می‌کردند، توانستند دامداری خود را با زندگی روستایی تطبیق دهند و از روستاییان بومی حوالی بجنورد که با ایشان همسایه شده بودند، فنون و تجربه‌هایی در شیوۀ زندگی روستانشینی، ازجمله ابزارسازی و خانه‌سازی بیاموزند (همان، شم‍ 63، ص 28؛ نیز رابینو، 157).
وامبری گوکلنها را صلح‌جوترین و متمدن‌ترین ترکمنها دانسته که به زراعت اشتغال داشته‌اند (سیاحت ... ، 388). شماری از طایفه‌های گوکلن نیز در جلگه‌های کوههای قوچان و درگز، و شماری از طایفه‌های تکه، ساریق و سالور در نواحی شمال بجنورد، در شمال خاوری خراسان و در روستاهایی از شهرستانهای مشهد و سرخس زندگی می‌کنند (قورخانچی، 58؛ شوقی، 2). در گذشته، ترکمنهای این ناحیه از راههای کاروان‌رو قدیمی مرو و سرخس به جاهای دیگر هجوم می‌آوردند و در تهاجمات خود معمولاً افرادی را به اسارت می‌گرفتند و به بازارهای برده‌فروشی مرو و بخارا و بازار سرخس می‌بردند و می‌فروختند (سعیدی، 143).
قلمرو زیستی ترکمنهای خراسان در پایان قرن 13 و آغاز قرن 14 ش به طور پراکنده چنین بوده است: گوکلانها در دامنه‌های کوهها و جلگه‌های شهرستان قوچان و جرگلان بجنورد زندگی می‌کردند. روستاهای کوهستانهای شمال بجنورد تکه‌نشین بودند و گروههایی از تکه مانند تـوختامیش بیـک و وکیـل، اتامیش ـ سیچماز و بخشی (بیگدلی، 301؛ گلی، 209) و نَخور (یا نخورلی)، ایگدری، مخیلی، ایمرلی، آنااولی، علی‌ایلی، مورچلی، سونچلی، خضرلی و اشکاباتلی در آنجا زندگی می‌کردند (لوگاشوا، 21). ترکمنهای روستاهای دامنۀ کوههای شمال غربی و مغرب بجنورد به کشاورزی و دامداری اشتغال داشتند و قالیچه‌بافی و گلیم‌بافی و نمدمالی از صنایع آنها بود (میرنیا، طوایف ... ، 106). در شهرستانهای مشهد و سرخس، نیز روستاهای ساریق و سالور، طایفه‌های کوچک‌تر ترکمن می‌نشستند (لوگاشوا، همانجا).
نادر شاه اجداد ترکمنهای ساریق و سالور را که در آبادیهای محمودآباد، چشمه‌گل و آبادیهای دیگر قوچان زندگی می‌کردند، به این منطقه کوچانده بود. گروههایی از تیره‌های ترکمن خواجه، مختوم، شیخ و آتا در دامنۀ کوهها و جلگه‌های خراسان در درگز به سر می‌بردند (میرنیا، همان، 107- 108). بیگدلی ترکمنهای ساکن در درگز را تیره‌ای از ایل قراقویونلو می‌داند که در دورۀ صفویان و قاجاریان برای تقویت مناطق درگز از آذربایجان به این منطقه کوچانده شدند. این گروه نخست در محلهای قراقویونلو و درون (نوخندان) مسکن گزیدند و بعد اللٰهیار خان (1270-1281 ق/1854-1864 م)، حاکم درگز، گروهی از آنها را در اطراف دستجرد سکنا داد و این گروه دهی به نام سعدآباد برای خود بنیاد نهادند و در آن مستقر شدند (ص 301، حاشیۀ 6).
3-1. سالور،   از جسورترین ایلهای ترکمن که خود را به تولی خان پسر چنگیز خان ملقب به سالور خان منسوب می‌دانند. نشیمنگاه سالورها در زمان فتحعلی شاه قلعۀ سرخس بود (سپهر، 2/65، 101). چون آنان هرج و مرج و قتل و غارت به راه می‌انداختند و اسیر می‌گرفتند و در ناحیه ناامنی پدید می‌آوردند، عباس میرزا در 12 جمادی‌الآخر 1247 به قصد تنبیه آنان به سرخس کهنه حمله کرد و قلعۀ سرخس را تخریب نمود (برای شرح واقعه، نک‍ : همو، 2/ 65، 101-104).
3-2. تکه،   یکی از چشمگیرترین و مقتدرترین گروههای ترکمن که در 1280-1281 ق/1863-1864 م در دو زیستگاه مهم، یکی در آخال واقع در شرق تجن، و دیگری در مرو می‌زیستند و جمعیتی حدود 000‘60 چادر داشتند. آنان چون فاقد زمین زراعتی بودند، زندگی را از راه غارتگری می‌گذراندند و پیوسته گرفتاریهایی برای مردم شمال شرق ایران و هرات پدید می‌آوردند (وامبری، سیاحت، 387، نیز نک‍ : زندگی ... ، 263).
در نیمۀ دوم سدۀ 13 ق/ 19 م گروه بسیاری از ترکمنان تکه از سرزمین آخال به یک فرسنگی شمال سرخس کهنه آمدند و قلعه‌ای ساختند و در اطراف آن اقامت گزیدند. اینان چون گله و رمه‌ای نداشتند، و کوچ هم نمی‌کردند، به راهزنی کاروانها می‌پرداختند و گهگاه نیز با نیروهای حکومتی درگیر می‌شدند. در 1272 ق/1856 م و در زمان حکومت سلطان مراد میرزا حسام‌السلطنه در خراسان، تکه‌ها به سوی مرو که در دست ایل ساروق ترکمن بود، کوچ کردند و با کمک تکه‌های آخال با جنگ و ستیز ساروقها را از مرو بیرون کرده، به سوی یولتان و پنج‌ده راندند و خود در آنجا ساکن شدند (طاهری، 121-122).
3-3. افشار،   یا اوشار، گروهی ترک و از قوم اغوز یا ترکمان و یکی از 22 تیرۀ آن قوم (استرابادی، 26؛ نیز نک‍ : ه‍ د، افشار). افشارها پس از سلطۀ مغول در ترکستان، آنجا را ترک کردند و به ایران آمدند، به آذربایجان رفتند و در آنجا پناه گرفتند. بنابر منابع تاریخی، چند بار گروهی از افشارهای آذربایجان به خراسان کوچانده شده‌اند. نخستین‌بار در دورۀ شاه اسماعیل، وی شاخه‌ای از آنها به نام قرقلو را به خراسان شمالی کوچاند و در سرچشمۀ میاب کُپکان در کوهستانهای جنوبی مضافات ابیورد ساکن کرد. ییلاقشان همین کوهستانها، و قشلاقشان در حوالی دستگرد و درگز بود (استرابادی، 26-27؛ مینورسکی، 8- 9). بار دیگر به دستور شاه عباس اول، حدود 500‘4 خانوار افشار از اورمیه همراه ایلات دیگر برای مقابله در برابر تجاوزات ازبکان به نواحی ابیورد و درگز فرستاده شدند (محمدکاظم، 1/4-5). نادر شاه نیز در 1143 ق/1730 م، 000‘12 خانوار افشار را همراه ایلات دیگر از فارس و عراق و آذربایجان به خراسان آورد. 000‘2 تن از آنها از طایفۀ قرقلو بودند که آنان را در همان میاب کپکان، و بقیه را در کلات نشاندند و ییلاق و قشلاقشان را تعیین کردند (استرابادی، 179-180؛ برای آگاهی از افشارهای خراسان، نک‍ : ه‍ د، افشار).
طایفه‌های افشار ساکن در خراسان را در زمانها و مکانهای مختلف به اختلاف یاد کرده‌اند. استرابادی از طایفه‌های عمدۀ افشار در نواحی مختلف خراسان در دورۀ نادری پاپالو، اَمِرلو یا امیرلو، قرقلو، کوسه‌احمدلو، و کندرلو یا کوندرزلو (ظاهراً همان گندوزلو) را نام می‌برد (نک‍ : ه‍ د، 9/496). میرزا محمدحسین مستوفی به 3 طایفۀ شاملو، قرخلو و سروانلو اشاره دارد که در شهر توس قدیم و ینجان می‌زیستند (ص 412). میرنیا شمار طایفه‌های کنونی پراکنده در نواحی درگز را 10 دانسته است که اَرَشْلو، اوتانلو، اَیْدَلو، اَیْمانْلو (معروف به عبدالملکی)، تکللو یا تَکه‌لو، زَنْگانْلو و سَرْوَرْلو به‌جز طایفه‌هایی‌اند که منابع قدیم آورده‌اند ( ایلها ... خراسان، 25 بب‍‌ ). اوبرلینگ هم به نقل از بروگ به اقامت برخی طایفه‌های افشار در جنوب بجنورد، قوچان و نواحی میان سبزوار و نیشابور اشاره دارد (نک‍ : ایرانیکا، I/584). شیل و ایوانف نامی از افشارهای خراسان نمی‌برند و آماری از جمعیت و محل سکونت آنها نمی‌دهند.
مرکز ایل افشار بخش مرکزی منطقۀ ییلاقی کُپکان، معروف به دربندی بود که به پاس وطن‌پرستی و شکست دادن قوای ازبک به صورت سیورغال (املاک اعطایی شاه) به آنان بخشیده شده بود. قشلاق ایل، شمالی‌ترین قسمت این بخش به نام اتک است که آنان با رسیدن سرما، از کپکان  به آنجا، درگز، و ابیورد کوچ می‌کردند و وقتی بهار گرم ابیورد و درگز آغاز می‌شد، همراه قبایل دیگر از گردنۀ کوه الله‌اکبر می‌گذشتند و در سراسر کوهستانهای جنوبی پخش می‌شدند (قدوسی، 15).
پس از درگذشت شاه عباس دوم و برخاستن هرج و مرج از خراسان در 1060 ق/1650 م، ایلات درگز دو دسته شدند: یک دسته به سرکردگی ایلات قاجار احمدلو، پاپالو، امرلو و گوندوزلو به ازبکان و ترکمنان نزدیک شدند و به حمایت آنها برخاستند؛ و دستۀ دیگر مانند قرقلو و چاپشلو که به سرکردگی افشارهای قزلباش، به آنها نپیوستند و به دشمنی با ازبک و ترکمن با آنها بنای جنگ گذاشتند (همو، 22).
3. اقوام با خاستگاههای آمیخته و مبهم   
1) چهاراویماق:  اتحادیه‌ای از 4 گروه یا قبیله با خاستگاههای قومی گوناگون که در سده‌های 10-11 ق/16-17 م به نام چهاراویماق (اَیماق یا اویماق: قبیله، طایفه) تشکیل شد. گروههای تشکیل‌دهندۀ چهاراویماق را به اختلاف برخی تیموری، تیمنی یا تیمانی، هزاره و زوری، و برخی دیگر تیموری، تیمنی، جمشیدی و فیروزکوهی و مانند آن نوشته‌اند. برخی نیز جمشیدی و فیروزکوهی را دوشاخه از هزاره به شمار می‌آورند. به هر روی، دو طایفۀ جمشیدی و هزاره عمده‌ترین طوایف چهاراویماق‌اند (برای آگاهی بیشتر، نک‍ : فردیناند، سراسر مقاله؛ جاناتا، I/14؛
نیز ه‍ د، چهاراویماق). گروهی بزرگ یا کوچک از هریک از طایفه‌های چهاراویماق در خراسان و بیشتر در نواحی مرزی مشهد زندگی می‌کنند. صاحب بستان السیاحه به گروههای هزاره، جمشیدی، تیمنی و تیموری اشاره دارد و می‌نویسد: جمعیتی حدود 000‘50 «خانه» از مردم طوایف چهاراویماق از حد جبال بامیان تا خواف و باخرز پراکنده‌اند (زین‌العابدین، 1/695، 698).
1-1. تیموری،   یکی از قبیله‌های مهم سنی‌مذهب اتحادیۀ چهاراویماق که قومیت آنها را عرب دانسته‌اند (کرزن، I/199)، لیکن گاهی به سبب روابط نزدیک و وصلت تیموریها با بلوچها، آنها را با بلوچ اشتباه می‌گرفته، و بلوچ می‌شناخته‌اند (ایوانف، «درباره»، 153). بنابر گزارش ایوانف تیموریها در نزدیکی مرز افغان در نواحی جام و باخرز و خواف زندگی می‌کردند و وابستگی‌شان را با قبیلۀ خود در جنوب هرات حفظ کرده بودند (همانجا).
طایفۀ تیموری زیر نظر حاکم عرب‌نژادی به نام نصرت‌الملک اداره می‌شده است. جمعیت کوچکی از تیموریها نیز در دیگر نقاط خراسان مانند نیشابور و سبزوار پراکنده بودند (کرزن، همانجا). بنا بر آمارِ شیل جمعیت تیموریهای خواف حدود 000‘4 خانه و چادر، و جمعیت تیموریهای کِزْقون، از توابع تُرشیز حدود 000‘2 چادر و خانه بوده است (ص 400).
شیندلر در سفرش به خراسان در دورۀ ناصری از گروه بزرگ تیموری در تربت حیدریه یاد می‌کند. بنابر گفتۀ او، در 1293 ق/ 1876 م، 400 خانوار از آنها را از تربت حیدریه به دوزباد، یکی از آبادیهای کنار رودخانۀ سراوان بردند و مسکن دادند. سرکردۀ این گروه عطاءالله خان تیموری بود و 100 سواره به دیوان داده بود که این سواره‌ها در قلعۀ سنگ‌بست در پنج‌فرسخی مشهد جای داشتند (ص 199). تیره‌ای از تیموریها به نام سربوزی نامیده می‌شوند که حدود سال 1320 ش از حوالی تربت حیدریه به قوچ‌سربوزی سرخس آمدند و با بلوچها هم‌روستا شدند. بعداً ده را که از اراضی خالصه بود، به بلوچها واگذاشتند و مزارعی در ده چکودر خریدند و همگی به آنجا رفتند و سکنا گزیدند (سعیدی، 153). سعیدی می‌نویسد که از جمعیت 578نفرۀ چکودر (در زمان تحقیقش)،   سربوزی و بقیۀ جمعیت بلوچ و زابلی بوده‌اند. بلوچها در میان خود به بلوچی، و تیموریها و زابلیها به فارسی صحبت می‌کرده‌اند (ص 185).
تیموریهای کوچنده با جمشیدیها در آمیخته بودند و با بلوچها نیز روابط نزدیکی داشتند و با آنها وصلت می‌کردند. مراتع چرای اصلی احشام تیموریها در اطراف کاریز در ناحیۀ تایباد قرار داشت و بسیاری از مراتع آنها در باخرز و جام و خواف پراکنده بود (ایوانف، همانجا). گروهی از طوایف تیموری و جمشیدی در صحراهای سرخس مرتع و چراگاه داشتند و چون گله‌های گوسفندشان به نوقان‌کاری مردم زیان می‌رساندند، به دستور حکومت بنا شد در حدود نوقانها گوسفند نچرانند (منشی، 33-34).
از عهد امیر تیمور گورکان امارت و ایلخانیِ ایل تیموری با اعضای خانوادۀ شوکت‌الدوله از سلسلۀ سادات و اولاد نصرت‌الملک بود. جد اعلای ایشان میر شمس‌الدین محمد در هرات خانقاه و مریدان بسیار داشت. امیر تیمور گورکان که به سادات ارادت می‌ورزید، به هنگام عزیمت به قصد فتح هندوستان به خانقاه او رفت و از او طلب کمک کرد. بعد طایفۀ تیموری را به خاک خراسان آورد و به آنها مرتع و مسکن داد و آنها را رعیت و مرید میر شمس‌الدین محمد کرد. پس از او منصب امارت و ایلخانی به فرزندان او رسید. مرقد او در خاک هرات در خواجه‌طاق است. ایلخانی ایل تیموری در خانوادۀ میراسدالله خان شوکت‌الدوله بود و 000‘10 خانوار از آنها رعیتی شوکت‌الدوله را می‌کردند و 700 سوار از ایل تیموری در اختیار او گذاشته بودند (افضل‌الملک، 116-117).
زبان تیموریها فارسی با ویژگیهای خاصی است که از لحاظ زبان‌شناسی هنوز بررسی نشده است. ایوانف از طوایف اصلی تیموری 8 طایفه را نام برده است که عبارت‌اند از: 1. زوری، 2. بوروتی، 3. مردشاهی، 4. هاودانی، 5. سنگ‌شولی، 6. یعقوب‌شاهی، 7. میرزادوستی، 8. خیری. محل اقامت 4 طایفۀ نخست در نواحی تایباد، و پنجم در روستاهای سرجام، و طوایف 6 و 7 در نزدیکی مزنگان و سرخس، و آخری در ناحیۀ تربت است. جمعی از زوریها نیز در سرخس اقامت دارند (همان، 153؛ برای آگاهی بیشتر، نک‍ : جمشیدی).
1-2. جمشیدی،   یک گروه ایلی از تبار ایرانی و سنی‌مذهب (کرزن، I/198-199) که نام ایل را مردمش برگرفته از جمشید، پادشاه افسانه‌ای ایران، و بنیان‌گذاران آن را ایرانیانی به نام کیانی و میر از سیستان و نسل جمشید می‌دانند که حدود 300 سال پیش توسط شاه عباس در بادغیس به پاسداری از مرزها گمارده شدند. ایل جمشیدی را متشکل از 67 طایفه دانسته‌اند (جاناتا، I/14-15).
نادر شاه افشار گروهی از جمشیدیها را همراه طوایف دیگر فارسی‌زبان به نواحی جام، لنگر و اطراف مشهد کوچاند (استرابادی، 95). در نیمۀ دوم سدۀ 19 و اوایل سدۀ 20 م مردم طایفه ناگزیر به زندگی کوچندگی شدند و تمامی یا شمار بزرگی از آنها در نواحی مختلف ایران، خیوه و شمال شرقی افغانستان پراکنده شدند (جاناتا، I/15). جمشیدیهایی که پس از آخرین جنگ ایران و افغان، از شمال هرات به ایران آمده بودند، جمعیت برخی از روستاهای نیشابور را شکل می‌دادند. این گروه خود را بلوچ می‌نامیدند و به زبان فارسی سخن می‌گفتند و مذهب اسماعیلی داشتند. جمشیدیهای نواحی شرقی‌تر مانند کوشک و روستاهای دیگر نیمه‌کوچنده بودند (ایوانف، همان، 146، حاشیه). گروهی از جمشیدیها همراه با افراد طایفۀ ترکمن ساروق در میمنه و ماروچاق، از توابع مرو، سکنا داشتند که بیگلربیگی آنها مهدیقلی خان بود (لشکرنویس، 95).
1-3. فیروزکوهی،   گروهی دیگر از قبایل چهاراویماق که برخی آنها را ایرانی، و از فیروزکوه ایران دانسته‌اند که به دستور تیمور به افغانستان و محلی که بعداً به نام آنها معروف شد، کوچانده شدند. برخی دیگر، ازجمله سران آنها معتقدند که آنان از نسل اَچکزَی پشتون درانی‌اند و نامشان را هم از فیروزکوه پایتخت غوریان در هری‌رود علیا، در سده‌های 6-7 ق/ 12-13 م گرفته‌اند. این گروه به دو دستۀ شرقی و غربی تقسیم می‌شوند که مجموعاً شامل 42 طایفه‌اند (نک‍ : ه‍ د، 19/442؛ نیز جاناتا، I/14-15). در «روزنامۀ مسافرت هرات» از فیروزکوهیها به نام ایل نام برده شده است که آنها را ظهیرالدوله به قلعه‌نو آورد و سکنا داد (ص 35).
2) هزاره، یا بَربَری:   یکی از گروههای قومی بزرگ افغانستان و ایران که اصلیتی آمیخته و مبهم دارند، ولیکن ظاهراً از دو گروه مردم هندوایرانی ساکن در منطقۀ هندوکش و گروههای مغولی و ترک که در سده‌های 7- 8 ق/13-14 م بر این منطقه سلطه یافته بودند، منشأ می‌گیرند. در ایران هزاره‌ها که از بند بربر در هزارجات به خراسان آمده‌اند، به بربری (نک‍ : ه‍ د، هزاره) شهرت دارند. بربریها پس از گذشت سده‌ها، ایرانی شده‌اند و به زبان فارسی سخن می‌گویند و شیعه‌مذهب‌اند و با هزاره‌های سنی‌مذهب هزارجات تفاوت دارند (کنفیلد، I/328؛ نیز نک‍ : ایوانف، «درباره»، 155؛ فیلد، 252). کرزن به اشتباه آنها را سنی دانسته است (I/198). ایوانف دربارۀ زبان بربریها می‌نویسد که آنها به گویش هزارگی که نوعی زبان صنفی1 فارسی است، سخن می‌گویند. شمار بزرگی از هزاره‌ها (حدود   آنها) خود را سیّد و از فرزندان حضرت علی (ع) می‌دانند و شماری هم خود را از نسل اسکندر می‌شناسانند و طبق سنت فرهنگی، فقط با گروههای فارس و ترک وصلت می‌کنند (ایوانف، همانجا).
تاریخ مهاجرت هزاره‌ها به خراسان، برخلاف نوشتۀ توحدی که آن را در اواخر دورۀ قاجار دانسته (ص 65)، به نظر ایوانف خیلی پیش از آن است و به تدریج که آنها می‌آمدند و در مناطق شرقی سلسله کوه هزارمسجد سکنا می‌گزیدند، فارسها و ترکها را از آنجا بیرون می‌راندند (همان، 154-155).
بنابر تحقیقی، مهاجرت هزاره‌ها در 3 دورۀ متفاوت صورت گرفته است:
دورۀ اول در زمان نادرشاه افشار که از هزارستان افغانستان به خراسان آمدند و بیشتر در جام و باخرز و سرخس اسکان یافتند. امروزه، اسکان آنها از منطقۀ جام و سرخس تا کلات نادری مشهود است و روستاهای این منطقه یک‌درمیان هزاره‌نشین و کردنشین‌اند. چنین شیوۀ اسکان‌دهی به گفتۀ مردم محل به سبب نظارت بر این طایفه بوده است.
دورۀ دوم مهاجرت در زمان ناصرالدین شاه و پس از تسخیر هرات به دست حسام‌السلطنه صورت گرفت. این بار، هزاره‌های ساکن در قلعه‌نو و بادغیس را از آنجا به جام و باخرز انتقال دادند. ایوانف به مهاجرت هزاره‌ها از قلعه‌نو، مرکز ناحیۀ فیروزکوه در افغانستان، به ایران و نواحی شرقی خراسان اشاره دارد. چندی بعد چون دولت ایران سکونت هزاره‌ها را در مناطق مرزی جام و باخرز صلاح ندانست، همۀ آنها را به اسفراین کوچاند. پس از لطمات جانی که هزاره‌ها در اسفراین متحمل شدند، دوباره در 1275 ق/ 1859 م، با موافقت ناصرالدین شاه به محمودآباد، جام و باخرز بازگردانده شدند. از شمار این دسته از مهاجران آماری در دست نیست، لیکن گفته شده است که بعدها حدود 000‘2 خانوار از آنها به هرات بازگشتند.
دورۀ سوم مهاجرت هزاره‌ها در 1309 ق/1892 م، زمانی است که عبدالرحمان خان بارکزایی، حاکم افغانستان به سرکوب و کشتار آنها دست‌یازید و آنها را از اراضی‌شان بیرون راند (خاوری، 166- 169؛ نیز نک‍ : ایوانف، «درباره»، 155؛ فیلد، همانجا).
در دورۀ ناصری حکومت ایران از بربریها جنگجویانی سواره برای مبارزه با ترکمنهای یموت در مرز می‌گرفت. ییت شمار کل هزاره‌های خراسان را در آخرین سالهای قرن 19 م، حدود 200‘1 خانوار تخمین زده است (ص 132)، درحالی‌که بنا بر نوشتۀ فریه، در 1261 ق/1845 م، فقط 000‘2 خانوار هزاره از هرات به شهرنو در نزدیکی محمودآباد، از توابع مشهد آمده، و در دامنۀ کوهستانها که مراتع خوبی داشتند، سکونت گزیده بودند. هزاره‌ها از پرورش‌دهندگان اسب به شمار می‌رفتند و از درآمد فروش اسب خراج دولت را می‌پرداختند (ص 137). کهن‌ترین مکانهای ناحیۀ مشهد مانند ویرانه‌های توس بیشتر با تازه‌واردانی مانند بربریها اشغال شده بودند (ایوانف، همان، 146، حاشیه).
بربریها طایفه‌های متعددی دارند که برخی از آنها در گذشته کوچ می‌کردند. ایوانف نام برخی از این طایفه‌ها را بدین شرح داده است: اوروزغانی که نزدیک آبادی چهاردِه واقع در سلسلۀ هزارمسجد می‌نشستند؛ جاغوری که در همان تپه‌های هزارمسجد و در سَرجام ساکن بودند؛ دایزنگی و دایکُندی که همگی در مشرق سرجام؛ و لالجنگی در شرق سرجام و سرخس می‌زیستند. وی همچنین می‌نویسد که جمعی از بربریها در بسیاری از روستاهای نواحی قوچان و مشهد، و به‌ویژه در زمینهایی متعلق به آستانۀ امام رضا (ع) در مشهد زندگی می‌کردند (همان، 155).
در نواحی مشهد، نیشابور و قوچان بربریها به طور بسیار فعال جای روستاییان دیگر را در روستاها می‌گرفتند (همان، 146).
توحدی در تحقیقی اخیرتر به 7 طایفه از بربریها اشاره می‌کند که 5 طایفه از آنها مانند پالانی، چارشانگی، چوره، خوجکه، و لنگر در نوشتۀ ایوانف نیامده‌اند. بربریها در روستاهای قاسم‌آباد، عباس‌آباد و ولی‌آباد بین منطقۀ اَتیمَز و دوراهی جادۀ روستای بام، نشیمن داشتند و به کار کشاورزی مشغول بودند (توحدی، 65). مسعود کیهان نیز به حدود 300 خانوار بربری اشاره می‌کند که در سملقان زندگی می‌کردند (2/105).
در دورۀ رضا شاه هزاره‌ها به تابعیت ایران درآمدند و شاه بنا بر پیشنهادی برای این طایفه نام خاوری را برگزید و ابلاغ کرد (خاوری، 170). بیشتر هزاره‌هایی که امروزه در روستاهای ایران زندگی می‌کنند، به کشاورزی و دامداری اشتغال دارند و آنانی که شهرنشین شده‌اند به حرفه‌های صنعتی مشغول‌اند. شمار بزرگی از آنها در نواحی تربت جام و توابع فریمان به‌سر می‌برند. روستاهای هزاره‌نشین شمال خراسان از کناره‌های پشت کشف‌رود شروع می‌شود و تا روستاهای درگز ادامه دارد. در روستاهای اطراف شهر توس و منطقۀ سرخس تا کلات نادری هم شماری از هزاره‌ها می‌نشینند (همو، 171-172).
3) کولی:   گروهی پراکنده و سرگردان دوره‌گرد که در سراسر سرزمین خراسان به نامهای مختلف غِرشمال یا قِرشمال، لولی، جَت یا جات (در بلوچستان به جَت و جات مشهورند)، کوزنگی و بَهلولی (در میان عربهای قائنات و در میان بلوچها نیز از طایفه‌ای به نام بهلولی نام برده شده است که احتمالاً باید از کولیها باشند) و مانند آن خوانده می‌شوند. سایکس از کوچندگانی به نام بلوری (شاید همان بهلولی باشد) در روستاهای دُرُخش و زیرکوه قائنات نام می‌برد. او نام بلوری را تحریف لوری می‌داند و احتمال می‌دهد که از کولیها باشند. آنان قالیچه‌هایی شبیه قالیچه‌های ترکمنی می‌بافند (ص 404).
خاستگاه و وابستگیهای جغرافیایی و قومی کولیها روشن نیست و تاکنون هم مشخص نشده است. برخی هندوستان را سرزمین اصلی آنها می‌دانند و برای آنها خاستگاه هندی قائل‌اند، و برخی دیگر مصر را سرزمین اولیۀ آنها دانسته، برایشان خاستگاه مصری پذیرفته‌اند. انگلیسی‌زبانهای جهان، کولی را جیپسی1 می‌نامند، زیرا باوردارند که آنها به سرزمین مصر تعلق دارند (بلوکباشی، «زبانها ... »، 117، حاشیۀ 13).
ایوانف کولیهای خراسان را جامعه‌ای شدیداً بسته توصیف می‌کند که با گروههای قومی دیگر نمی‌آمیختند و ازدواج میانشان به روش درون‌همسری بود. در روستاها تمایز میان آنها با مردم روستایی دیگر دشوار می‌نمود. آنان در میان خود، به‌ویژه هنگام دادوستد، به زبانی رمزی که دیگران نتوانند آن را دریابند، صحبت می‌کردند. بنابر ترتیب مرسوم در میان خود بیشتر آنها به نواحی خاصی در منطقه می‌رفتند و در هر ناحیه به زبان مردم محلی آن ناحیه سخن می‌گفتند. این زبان «زبان میانجی»2 آنها بود (ایوانف، «درباره»، 157، برای زبان کولیهای خراسان، نک‍ : همان، نیز «یادداشتها ... »، سراسر مقاله‌ها؛ نیز بلوکباشی، همان، 114- 118).
کولیها در شهرهای مختلف خراسان پراکنده بودند و در هر شهر معمولاً در محلۀ خاصی زندگی می‌کردند. در شمال خراسان و در شهرهای نیشابور و سبزوار محله‌های مخصوص کولی‌نشین وجود داشت و در جنوب خراسان مرکز زمستانی‌شان سربیشه واقع در جنوب بیرجند و در جادۀ سیستان بود. کولیهای خراسان به حرفۀ پیله‌وری، صنعتگری و سوداگری اشتغال داشتند و مدام در شهرها و روستاهای مختلف خراسان می‌گشتند و معمولاً کارهای آهنگری، نجاری و سبدبافی مردم به‌ویژه مردم روستایی را انجام می‌دادند (ایوانف، «درباره»، همانجا؛ برای آگاهی بیشتر از این گروه قومی، نک‍ : ه‍ د، کولی).

 

مآخذ:   آموزگار، یوسف، «تاریخچۀ مختصر اعراب جنوب خراسان»، پژوهشنامۀ فرهنگ و ادب، دانشگاه آزاد اسلامی (واحد رودهن)، 1387 ش، س 4، شم‍ 6؛ آیتی، محمدحسین، بهارستان، در تاریخ و تراجم رجال قائنات و قهستان، مشهد، 1371 ش؛ اذکائی، پرویز، «نامویس شادی»، سفرنامه‌های سهام‌الدولۀ بجنوردی، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، 1374 ش؛ استرابادی، محمدمهدی، جهان‌گشای نادری، به کوشش عبدالله انوار، تهران، 1341 ش؛ اسکندربیک منشی، عالم‌آرای عباسی، تهران، 1350 ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مطلع الشمس، تهران، 1355 ش؛ همو، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1367 ش؛ افضل‌الملک، غلامحسین، سفرنامۀ خراسان و کرمان، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، انتشارات توس؛ انوار، عبدالله، تعلیقات بر جهانگشای نادری (نک‍ : هم‍ ، استرابادی)؛ بارتولد، و.، تذکرۀ جغرافیای تاریخی ایران، ترجمۀ حمزه سردادور، تهران، 1358 ش؛ بدلیسی، شرف خان، شرف‌نامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، 1343 ش؛ بلوکباشی، علی، «ترکیب قومی مردم ایران»، رسالۀ دست‌نویس آمادۀ چاپ؛ همو، «زبانهای رمزی در ایران»، یادنامۀ دکتر احمد تفضلی، به کوشش علی‌اشرف صادقی، تهران، 1379 ش؛ بهتویی، حیدر، کرد و پراکندگی او در گسترۀ ایران‌زمین، تهران، 1377 ش؛ بهنیا، محمدرضا، بیرجند، نگین کویر، تهران، 1380 ش؛ بیگدلی، محمدرضا، ترکمنهای ایران، تهران، 1369 ش؛ پاپلی یزدی، محمدحسین، کوچ‌نشینی در شمال خراسان، ترجمۀ اصغر کریمی، تهران، 1371 ش؛ همو، «مختصری دربارۀ کوچ‌نشینان کرد شمال خراسان»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، مشهد، 1362 ش، س 16، شم‍ 63-64، 1363 ش، س 17، شم‍ 65؛ پورکریم، هوشنگ، «ترکمنهای ایران»، هنر و مردم، تهران، 1346 ش، شم‍ 61-62، 63؛ همو، «کردان باچوانلویی قوچان»، هنر و مردم، تهران، 1348 ش، شم‍ 88؛ ترقی اوغاز، حسنعلی، «پیشینۀ پژوهشهای زبان‌شناختی دربارۀ گویش کرمانجی خراسان»، خراسان‌پژوهی، 1379 ش، س 3، شم‍ 3؛ تکلیفی چاپشلو، احمد، ادبیات عامۀ شهرستان درگز، تهران، 1379 ش؛ توحدی، کلیم‌الله، اسفراین: دیروز و امروز، مشهد، 1374 ش؛ جعفری، عباس، دایرةالمعارف جغرافیایی ایـران، تهـران، 1379 ش؛ حکیم‌الممالک، علینقی،    روزنـامۀ سفـر خراسان، تهران، 1356 ش؛ خاوری، محمدتقی، مردم هزاره و خراسان بزرگ، تهران، 1385 ش؛ رابینو، ه‍ . ل.، سفرنامۀ مازندران و استراباد، ترجمۀ غلامعلی وحید مازندرانی، تهران، 1343 ش؛ رحمتی، محمدرضا، «عوامل سیاسی و اجتماعی مهاجرت قبایل عرب به خراسان در سال 51 ق/671 م»، فرهنگ یزد، 1385 ش، شم‍ 29؛ رضایی، جمال، بیرجندنامه، به کوشش محمود رفیعی، تهران، 1381 ش؛ «روزنامۀ مسافرت هرات»، سه سفرنامۀ هرات، مرو، مشهد، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، 1347 ش؛ روشنی زعفرانلو، قدرت‌الله، «طوایف کرد خراسان»، اشراقی‌نامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، قزوین، 1381 ش؛ زرین‌کوب، عبدالحسین، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، 1362 ش؛ زنگنه، ابراهیم، «ایل زنگنه و مهاجرت آن به شرق خراسان»، ذخایر انقلاب، تهران، 1369 ش، شم‍ 13؛ زین‌العابدین شیروانی، بستان السیاحه، به کوشش منیژه محمودی، تهران، 1389 ش؛ همو، همان، چ سنگی، 1342 ق؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ التواریخ، به کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، 1353 ش؛ سعیدی، عباس، سرخس دیروز و امروز، تهران، 1354 ش؛ سهام‌الدوله، یارمحمد و خاور بی‌بی شادلو، سفرنامه‌های سهام‌الدوله بجنوردی، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، 1374 ش؛ شاکری، رمضانعلی، اترک‌نامه، تاریخ جامع قوچان، تهران، 1365 ش؛ شوقی، عباس، دشت گرگان، تهران، 1314 ش؛ شیندلر، هوتوم، «سفرنامۀ خراسان»، سه سفرنامۀ هرات، مرو، مشهد، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، 1347 ش؛ طاهری، ابوالقاسم، جغرافیای تاریخی خراسان از نظر جهانگردان، تهران، 1348 ش؛ فیروزان، ت.، «دربارۀ ترکیب و سازمان ایلات و عشایر ایران»، ایلات و عشایر، تهران، 1362 ش؛ قاسمی، ابوالفضل، خاوران، تهران، 1349 ش؛ قدوسی، محمدحسین، نادرنامه، مشهد، 1339 ش؛ قورخانچی، محمدعلی، نخبۀ سیفیّه، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، 1360 ش؛ کیهان، مسعود، جغرافیای مفصل ایران، تهران، 1311 ش؛ گلی، امین، تاریخ سیاسی و اجتماعی ترکمنها، تهران، 1366 ش؛ لشکرنویس، محمد، «سفرنامۀ مرو»، سه سفرنامۀ هرات، مرو، مشهد، به کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو، تهران، 1347 ش؛ لمتن، ا. ک. س.، «تاریخ ایلات ایران»، ترجمۀ علی تبریزی، ایلات و عشایر، تهران، 1362 ش؛ لوگاشوا، بی‌بی رابعه، ترکمنهای ایران، ترجمۀ سیروس ایزدی و حسین تحویلی، تهران، 1359 ش؛ محمدکاظم، عالم‌آرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، 1364 ش؛ مردوخ کردستانی، محمد، تاریخ مردوخ، چاپخانۀ ارتش، بی‌تا؛ مستوفی، محمدحسین، «آمار مالی و نظامی ایران در 1128 ق»، به کوشش محمدتقی دانش‌پژوه، فرهنگ ایران‌زمین، تهران، 1353 ش، ج 20؛ ملکم، جان، تاریخ کامل ایران، ترجمۀ اسماعیل حیرت، به کوشش مهدی قمی‌نژاد، تهران، 1380 ش؛ منشی، محمدعلی، سفرنامۀ رکن‌الدوله به سرخس، به کوشش محمد گلبن، تهران، 1356 ش؛ موسوی نامی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتی‌گشا، تهران، 1363 ش؛ مولوی، عبدالحمید، آثار باستانی خراسان، تهران، 1354 ش؛ میرزا محمدحسین مهندس، «نمایی از سرخس در دورۀ قاجار»، به کوشش محمد گلبن، بررسیهای تاریخی، تهران، 1352 ش، س 8، شم‍ 5؛ میرنیا، علی، ایلها و طایفه‌های عشایری خراسان، مشهد، 1369 ش؛ همو، ایلها و طایفه‌های عشایری کرد ایران، تهران، 1368 ش؛ همو، سردارانی از ایلات و طوایف درگز در خدمت میهن، مشهد، 1361 ش؛ همو، طوایف ترکمان در دشت گرگان و خراسان، مشهد، 1366 ش؛ مینورسکی، و.، تاریخچۀ نادر شاه، ترجمۀ رشید یاسمی، تهران، 1356 ش؛ ناصرالدین شاه، سفرنامۀ خراسان، تهران، 1361 ش؛ وامبری، آ.، زندگی و سفرها، ترجمۀ محمدحسین آریا، تهران، 1372 ش؛ همو، سیاحت درویشی دروغین، ترجمۀ فتحعلی خواجه‌نوریان، تهران، 1365 ش؛ هدایت، رضاقلی، ملحقات روضة الصفا، تهران، 1339 ش؛ نیز:

Akiner, Sh., Islamic Peoples of the Soviet Union, London, 1983; Canfield, R. L., »Hazaras«, Muslim Peoples, ed. R. V. Weekes, Westport, 1989; Curzon, G. N., Persia and the Persian Question, London, 1892; Ferdinand, K., »Ethnographical Notes on Chahâr Aimâq, Hazâra and Moghôl«, Acta Orientalia, 1964-1965, vol. XXVIII, no. 1-2; Ferrier, J. P., Caravan Journeys and Wanderings in Persia, Afghanistan, Turkistan and Beloochistan, Oxford, 1976; Field, H., Contributions to the Anthropology  of  Iran,  Chicago,  1939;  Fraser,  J.  B.,  Narrative of    a Journey into Khorasān in the Years 1821 and 1822, Oxford,1984; Iranica ; Ivanov, W., »Further Notes on Gypsies on Persia«, Journal of the Asiatic Society of Bengal, 1921, vol. XVI; id, »Notes on the Ethnology of Khurasan«, The Geographical Journal, 1926, vol. LXVII, no. 2; id, »On the Language of the Gypsies of Qainat in Eastern Persia«, Journal of the Asiatic Society of Bengal, 1918, vol. X; Janata, A., »Aimaq«, Muslim Peoples, ed. R. V. Weekes, Westport, 1984; Lambton, A. K. S., Landlord and Peasant in Persia, London, 1953; Perry, J. R., Karim Khan Zand: A History of Iran, 1747-1779, Chicago/ London, 1979; Sheil, M., Glipses of Life and Manners in Persia, London, 1856; Sykes, P. M., Ten Thousand Miles in Persia, New York, 1902; Yate, C. E., Khurasan and Sistan, London, 1977.

 

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما