1393/11/5 ۰۷:۴۷
اسلام نظر خاصى در مورد کسانى که پرستش غیر خدا را مىکنند، دارد و براى آنها هیچ حقى قائل نیست و مىگوید باید اسلام وتوحید را به آنها عرضه کرد، اگر پذیرفتند که بسیار خوب، و اگر نپذیرفتند باید با آنها جنگید، اگر مغلوب شدند اسیر جنگى و احیاناً برده مىشوند.
در مورد ادیان آسمانى وضع طور دیگرى است و باید طبق معاهداتى با آنها صلح برقرار کرد مگر آنکه جنگ از طرف آنها شروع بشود و جنبه دفاعى داشته باشد و اگر در جنگ اسیر شدند، باز همینحکم را پیدا مىکنند. اینکه در قرآن هست که «فامّا منّاً بعدُ و امّا فداءً حتّىتضع الحربُ اوزارها»۳ راجع به اسیران جنگى است. آن وقت است کهحاکم و ولىّ امر مسلمین باید مصلحت وقت را در نظر بگیرد، ببیند صلاحاست که منّت بگذارد و جوانمردى کند و آنها را آزاد کند و یا آنکه فدا بگیرد؛ یعنى چیزى از آنها بگیرد و آزاد کند، مثل امروز که اسیران را مبادله مىکنند یا پولى مىگیرند و آزاد مىکنند و یا آنکه به عنوان یک انسان مملوک و برده نگه دارند.
پس در اسلام موجبى که براى بردهگیرى هست، با آن نظر فلسفى کهگفته شد، فرق دارد. ممکن است از یک ملت متمدن هم برده گرفته شود؛ ولى این حکم در مورد یک ملتى که حتى در حال توحش زندگى مىکند، اما محارب با اسلام نیست، اجرا نمىشود.
ولى در این مورد هم آیا خلاف اخلاق نیست که حتى با دشمنچنین رفتار نمایند و آیا خلاف حیثیت بشر نیست؟ خود قرآن هم چنیندستورى را دارد که: «و لا یجرمنّکُم شنئانُ قومٍ على الّا تعدلوا اعدلوا هُواقربُ للتّقوى».۴ توصیه مىکند که احساسات بغضآلودى که راجع به یک قوم دارید که در مورد قوم کفار و مشرکین بود، شما را وادار نکند که عدالت نکنید، بلکه عدالت کنید که به تقوا نزدیکتر است. قرآن در حالىکه دستور مىدهد که با دشمن هم نباید از عدالت خارج شد، معهذا بردگىو بندگى آنها را تجویز مىکند.
ریشه آزادى انسان
ابتدا باید راجع به آزادى بحث کنیم. اینکه مىگویند بشر آزاد آفریده شده است و هیچ چیز نمىتواند مانع آزادى او بشود، چگونه است؟ آزادى که آنها مىگویند، یک آزادى اعم است که قدر مسلّم آن آزادى از نظر مالکیت و مملوکیت است. اصلاً ریشه این آزادى چیست؟ اگر همینسؤالى که راجع به نظر ارسطو گفته شد، از ما بکنند چه باید گفت؟ چرا حیوانات آزاد آفریده نشدهاند؟ مگر در پیشانى آنها نوشته شده است کهحیوان آزاد آفریده نشده و انسان آزاد آفریده شده است؟ چه تفاوتىدارند، روى چه ریشه و اساسى؟ اگر ظلم به جاندار جایز نیست، آیاجاندار اگر انسان یا غیر انسان باشد، فرق مىکند؟ اگر ظلم است، بر غیرانسان هم نباید جایز باشد و اگر ظلم نیست، مرز عدالت و ظلم کجاست؟و از این بالاتر کشتن حیوانات است که هندیها جایز نمىدانند و غیرهندیها، تمام دنیا، حیواناتى را که گوشت آنها خوراکى است، ذبح مىکنند.روزى میلیونها گوسفند کشته مىشود صداى کسى در نمىآید؛ ولى چند نفر در ویتنام کشته مىشوند، صداى همه بلند مىشود. البته چنین هم باید باشد. باید گوسفند تولید کرد تا کشته بشود. همین طور چقدر گاو کشته مىشود، چقدر مرغ کشته مىشود، انواع مرغها، چقدر شتر کشته مىشود. آنها که گوشت خوک مىخورند، چقدر خوک مىکشند. آیا اینها ظلم نیست؟ آیا حق حیات از مختصات بشر است؟ فقط بشر حق حیات دارد؟ حیوانات هم زنده هستند و حق زندگى دارند. این تفاوت و تبعیضچه موجبى دارد؟
به نظر مىرسد که اساساً نه حیات حق طبیعى بشر است و نه آزادى،و این فکر از اساس دروغ است. پس آیا اصولاً حق طبیعى وجود ندارد؟چرا، حق طبیعى وجود دارد، ولى مربوط به حیات و آزادى نیست، روى اساس دیگرى است که آزادى و حیات از آن منشعب مىشود. ما مىگوییم حق طبیعى حقى است که در طبیعت داده شده و باید از طبیعت استنباط کرد. ببینیم طبیعت چه داده است و طبیعت و خلقت چه مسیرىرا طى مىکنند و اگر ما مسیر طبیعت را حق دانستیم، این حرف [یعنىحق طبیعى] درست است و اگر گفتیم اصلاً مسیر طبیعت نادرست است واصولاً در طبیعت حق وجود ندارد، همه این حرفها دنبال کارش مىرود. اگر در دنیا حق طبیعى باشد، باید از خود خلقت گرفته شود.
اختلاف موجودات در استعداد پیشرفت و تکامل
در خلقت، موجودات از نظر استعداد براى پیشرفت و تکامل در نظام کلى مختلفاند؛ بعضى از موجودات داراى استعدادى هستند و بعضى داراى آن استعداد نیستند. آنها که داراى استعداد هستند، باز با هم تفاوت دارند؛ مثلاً در همین موجودات زمینى و همین تقسیمبندى که از قدیم کردهاند و هنوز هم درست است که موجودات را به جماد و نبات و حیوان تقسیمکردهاند، مىبینیم در نبات استعدادى وجود دارد که در جماد نیست، درحیوان استعدادى وجود دارد که در نبات نیست و در انسان استعدادى وجود دارد که در حیوان نیست؛ یعنى اینها درجاتشان بعضى فوق بعضدیگر است. اگر جمادى تبدیل به گیاه شود، مسیر تکامل را طى کرده است و اگر نباتى به جماد تبدیل شود، حالت انحطاط اوست و اگر گیاهى تبدیل به حیوانى شود، ولو اینکه به صورت غذا براى آن حیوان در بیاید، در مسیر تکامل قرار گرفته. اگر حیوانى تبدیل به انسان شود به هرشکلى، مسیر تکاملى خلقت را پیموده است و اگر انسانى غذاى حیوانى واقع شود، مسیر تکاملى خلقت نیست و برخلاف مسیر اصلى خلقت است.
حق طبیعى یا حق پیشرفت و تکامل
آن که در عالم خلقت وجود دارد، حق یعنى استحقاق تکامل وپیشرفت است؛ حق طبیعى یعنى حق پیشرفت و تکامل. حق مال تکاملاست؛ یعنى هر موجودى که استعداد پیشرفت دارد، اگر جلوى پیشرفتشرا بگیریم، او را از حقش یعنى از استحقاقش محروم کردهایم. حق و استحقاق یکى است. بچهاى که استعداد دارد که درس بخواند و پیشبرود، این استحقاق در او هست. اگر انسان در مقابل او سد بشود، نگذارد درس بخواند، او را از یک حق محروم کردهاند؛ ولى یک بچه گوسفند استعداد درس خواندن ندارد و اگر به مدرسه نرود، او را از یک حق محروم نکردهاند. اگر حقى در طبیعت وجود دارد و ما هم معتقدیم که وجود دارد، همان استحقاق براى پیشرفت است و حقى که نباید جلوى آن را گرفت و جلوگیرى از آن ظلم است، حق پیشرفت است.
مىگویند: انسان آفریده شده که زنده باشد. انسان آفریده نشده استکه تنها زنده باشد؛ انسان آفریده شده که [زنده باشد تا] پیش برود. آنپیشرفت برایش حق است. اگر زندگى براى انسان پیشرفت نباشد و بلکه برعکس، امیدى به پیشرفت هم نباشد، تنزل و انحطاط باشد، این حیات هیچ گونه ارزشى ندارد. پس حیات ارزش مطلق ندارد.
آنگاه «آزاد» یعنى چه؟ آیا انسان باید آزاد باشد؟ بله، باید آزاد باشد؛ اما در چه چیز باید آزاد باشد؟ آزادى هم از این نظر عین حیات است؛ انسان باید آزاد باشد تا استعدادهاى تکاملى خود را به فعلیت برساند. نقطه مقابل آزادى یعنى سد در مقابل اینکه او از استعدادهاى خدادادىاش استفاده کند. هر عملى که مانع بشود انسان استعدادهاىخدادادى خود را به فعلیت برساند و سد در مقابل آن استعدادها باشد، سد در مقابل آزادى است و هر عملى که این گونه نباشد؛ یعنى مانع بروزاستعداد او نباشد، این عمل با آزادى او منافات ندارد. مىگویند بشر باید آزاد باشد، یعنى به میل خودش واگذار شود. آدم آزاد آفریده شده که به میل خود رفتار کند (تفسیر اروپایى مطلب ایناست)؛ ولى طبق این اساس که ما گفتیم، این طور نیست. انسان آزادآفریده شده است؛ ولى یک مسیر تکاملى، هم در خلقت و هم در طبیعتتعیین شده، او باید در این خط سیر آزاد باشد و هر چیز که برخلاف اینخط سیر باشد، خلاف آزادى است؛ ولى اگر بخواهد برخلاف مسیرتکاملى خود حرکت کند، اگر ما از او سلب آزادى و حتى مجبورش هم بکنیم، خلاف آزادى نیست. در مورد آزادى عقیده این حرف مىآید.
مسئله آزادى عقیده
اگر ما آزادى را این طور تعبیر کنیم که اصلاً بشر آزاد آفریده شده که هرچه دلش بخواهد بپذیرد، پس هر عقیدهاى براى خودش پیدا کرد ما باید به آن احترام بگذاریم چون آزاد آفریده شده و انسان است و از نظرحیثیت انسانى هرچه براى خودش انتخاب کند، آزاد است و عقیدهاشچون خودش براى خودش انتخاب کرده، محترم است.
ولى اگر این طور که ما تعریف کردیم قبول کنیم، مىگوییم او باید عقیدهاى که وى را جلو مىبرد، براى خودش انتخاب کند؛ اما اگر عقیدهاىو رسمى براى خود انتخاب کند که دست خودش را ببندد و با انتخابخویش زنجیر براى دست و پاى خود انتخاب کرده است، ما نباید ایناسارت را که او براى خودش انتخاب کرده محترم بداریم، بلکه باید بگوییم اصولاً چنین حقى به تو داده نشده و علىرغم میل تو، من این زنجیر را از دست و پاى تو برمىدارم و تو را آزاد مىکنم به معناى واقعى، اگرچه داد و فریادت به آسمان برود.
پس ما باید ببینیم که آیا بردگى با این مفهوم آزادى که حق طبیعىانسان است منافات دارد یا ندارد؟ یعنى آیا این مالکیت و مملوکیتباعث مىشود که برده از مسیر انسانیت خود عقب بماند، که در اینصورت قطعاً ظلم است؛ و یا همین مالکیت و مملوکیت، او را در مسیرى قرار مىدهد که همان مسیر انسانى خودش است؟ اگر این طور باشد، پسآن قضیه که این عمل ظلم و خلاف عدالت است، وجود نخواهد داشت. این بحث کلى و فلسفى مطلب، و مطالب دیگرى هست که باید گفتهشود.
پینوشتها:
۳ـ محمد ۴٫ ۴ـ مائده ۲٫
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید