ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / دکتر علی فردوسی - بخش دوم و پایانی

1395/1/29 ۰۸:۵۰

ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / دکتر علی فردوسی - بخش دوم و پایانی

ز فکر تفرقه باز آی، تا شوی مجموعر به حکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد. اینجا هم با بازی ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها سروکار داریم، که این بار بهتر است به مثابه یک دستگاه تناسبی به آن بنگریم. بدیهی است که بیت چهار متغیّر دارد که میان آنها تناسب‌هایی در کار است: تفرقه، مجموع (در مصرع اول) و اهرمن و سروش (در مصرع دوم). یک تناسب دیگر هم داریم میان فکر در مصرع اول و حکم در مصرع دوم.

 

 

ز فکر تفرقه باز آی، تا شوی مجموعر به حکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد.

اینجا هم با بازی ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها سروکار داریم، که این بار بهتر است به مثابه یک دستگاه تناسبی به آن بنگریم. بدیهی است که بیت چهار متغیّر دارد که میان آنها تناسب‌هایی در کار است: تفرقه، مجموع (در مصرع اول) و اهرمن و سروش (در مصرع دوم). یک تناسب دیگر هم داریم میان فکر در مصرع اول و حکم در مصرع دوم. می‌شود این را کاملاً به شکلی ریاضی نشان داد؛ ولی چون ممکن است همگان بیان ریاضی‌وار آن را نپسندند آن را به صورت تقریری بیان خواهیم کرد: (۱) نسبت تفرقه به مجموع، معادل است با نسبت اهرمن با سروش؛ و (۲) نسبت تفرقه با اهرمن، معادل است با نسبت مجموع با سروش. عملگرهای این معادله هم معلومند: (۱) بیرون رفتن از تفرقه، مساوی است با بیرون راندن اهرمن؛ و (۲) فرارسیدن مجموع، مساوی است با آمدن سروش. گذار از اهرمن به سروش، مساوی است با گذار از تفرقه به جمع٫

این ما را می‌رساند به نزدیکترین نقطه‌ای که می‌توانیم از آن گسست رادیکال بهار را از زمستان ببینیم؛ گسستی که جهان را به «دو» تقسیم می‌کند، به دوی اهرمن و سروش ـ یک سمت مرگ و دستگاه سرد، فسرده و عبوسش، یک طرف زندگی و جشنواره پررنگ و بو و آهنگینش. فصلها تنها جوری سجاوندی زمان نیستند، ویرگولی میان بهار و تابستان، ویرگولی میان تابستان و پاییز، و ویرگولی میان پاییز و زمستان. این است مسیر درونی یک سال که زمان را در پیوستگی رخنه‌ناپذیرش بر ما جاری می‌کند. اما بعد و به صورتی حیرت‌آور و نابیوسان فاصله زمستان با بهار نه یک ویرگول، بلکه یک نقطه است: «نقطه سر خط!» چنانچه وقتی شاگرد مدرسه بودیم، معلممان دوست داشت با نوعی شعف که تجلیلی بود از اهمیت این گذار، آن را شمرده‌تر و رساتر به تکرار بر ما فروخواند!

در ساختار نحوی زمان، فاصله بهار با زمستان، فاصله یک فصل نیست. فاصله دو جهان کامل است، فاصله سالی با سالی دیگر. سال، مانند یک جمله، جهانی است که معنای مستقل خودش را دارد. هر بهاری جزئی از جمله تازه‌ای است. در گذار از زمستان به بهار برای لحظه‌ای کوتاه، که عرض آن از چشم به هم بر زدنی کوتاه‌تر است، دروغ پیوستگی زمان آشکار می‌شود. در فاصله این نقطه اقلیدسی، پیوستگی زمان نمی‌تواند برای یک «آن» ترک‌خوردگی درونی خود را پنهان کند. در لحظه سال تحویل رخنه‌پذیری زمان برای لحظه‌ای ملموس می‌شود و جهان این را می‌فهمد. در این گسست، ناممکن ممکن می‌شود. ماهی قرمز ناگهان در تنگش شیبه می‌زند. تکانی ناگهانی که از جنس حرکات دیگرش نیست، از جنس حرکت‌ها و شناوری‌های روزمرّه‌اش. چیزی از نابیوسانی، از نامنتظرگی، از یکّه خوردن در شیبه اوست. حتی تخم مرغ رنگی نیز بر صحن صیقلی آینه تکان می‌خورد، چنانچه گویی قانون جاذبه نیز این گسست زمانی را به چشم دیده است. حتی برخی، بنابه درکی که تفاوت ماهوی این گذار را اساطیری می‌کند، معتقدند تنها وقتی که یک تخم مرغ می‌تواند روی سر نازکش بایستد، روز اول بهار است! کوبایاشی ایس‌سا «هایکو»ی درخشانی دارد که تجربه ما را به موجزترین وجهی بیان می‌کند. من در برگردان آن عبارت «حسّ غریبی» را به تعبیری دیگر «چه معجزه‌ای» می‌خوانم: «چه حسّ غریبی است ر زنده بودن ر زیر شکوفه‌های گیلاس!»

این معجزه از چنان جنسی است که حقیقت آن را فقط در آینه می‌توان و بایست دید. حقیقت آن، به معنایی تنها به شکل یک بازتاب بازنمودنی و برتابیدنی است. به گسست زمان نمی‌شود نگریست. آینه در اینجا شعر حافظ است. این را هم به خیّام مدیون است. او بود که نشان داد آنجا که فلسفه به پایان می‌رسد، نه عرفان است و نه آنچه عرفان خصم خود می‌داند، بلکه شعر است. پس آن که می‌گوید «آنجا که نمی‌شود بر زبان راند، همانا بهْ که خاموش ماند»، به آخر زبانش رسیده بود؛ چون شعر در افق زبانش نبود. شعر کوشش انسان است برای گفتن آنچه بر زبان راندنی نیست. چون هنوز بر زبان راندنی نیست، یا دیگر بر زبان راندنی نیست؛ و به صورتی پیش‌پاافتاده در تنگناهای تاریخ، هنگامی که به جبر بر زبان راندنی نیست. آنجا که فلسفه زبان در کام می‌کشد، رباعی شروع می‌شود.

 

بیت کانونی غزل

برگردیم به غزل حافظ. این بیت (بیت کانونی این غزل) همچنان در درون بازی ترجمه‌ها و این‌همانی‌های غزل عمل می‌کند. فکر نمی‌کنم لازم باشد استدلال کرد، مثلاً از طریق نسبت کنایی (هم متونیمیک، و گاهی آواتاری) میان «هاتف» و «سروش»، که سروش خود از بازی پیر میفروش و شاعر بیرون نیست. سروش، به این ترتیب، یکی دیگر از آواتارهای شاعر است؛ ولی بازی این‌همانی‌ها، در اینجا نیز وانمی‌ایستد. به این بازخواهیم گشت. پیش از آن باید بپرسیم که اهرمن کیست یا چیست؟ بدیهی است که اهرمن دیو تفرقه است، اصل دشمنی، دروغ، و هرآنچه خصم جمع شدن است؛ هر آنچه آدمیان را به جان هم می‌اندازد؛ هرآنچه آنان را به هم بی‌اعتماد می‌کند. اما اهرمن یک چیز دیگر نیز هست، یا دقیق‌تر اهرمن در جهان این غزل یک کار دیگر هم می‌کند. حکم او بنا به تعریف، حکمی است متضاد با حکم سروش که اصل برسازان آن «عشرت کن» است. سروش ما را به عشرت می‌خواند، اهرمن به نوعی زهد. اما گوهر این عشرت اکنون بر ما دقیق‌تر و واضح‌تر می‌شود. عشرتی که غزل ما را به آن می‌خواند، یک کنش جمعی است. نه، از آن افزون‌تر: یک کنش تجمیعی است. «عشرت کن» ما را از خصومت، از چنددستگی، از تک‌روی، بازپس می‌خواند. اینک دیگر دو بیت پایانی غزل به هیچ توضیحی نیاز ندارند.

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس؟

سر پیاله بپوشان کـه خرقه‌پوش آمد

ز خانـقاه به میخانه مـی‌رود حافـظ

مگـر ز مسـتی زهـد ریـا به هـوش آمد

«میخانه» برای حافظ جای‌نام تجمیع انسان‌ها بر اساس برابری، صداقت و مدارا و مروّت کامل است، و از این رو نام دیگر آن «مجلس اُنس» است، انس در مقابل زهد. شاید کسانی آن را یک نام «آرمان‌شهری» به شمار آورند، گونه‌ای «اوتوپیا» که هرگز انسان جز در خواب و خیال، جز در جهان شعر، آن را تجربه نخواهد کرد. من منکر آن نمی‌شوم که وجهی «اپیکوری» در اندیشه شاعرانه حافظ هست، چنانچه در خیّام، ولی حافظ خود هرگز میخانه را مکانی ناممکن نمی‌دانست، چون در اندیشه او گل آدم در میخانه سرشته شده بود. میخانه برای حافظ آنجا بود که انسان در وضعیت «انس» بود، و با اخلاق‌شناسی انس پیاله‌گردانی می‌کرد. در میخانه، شهریار و شاعر و شهروند هم‌پیاله می‌شدند. به این حساب، بازگشت شاعر از «زهد ریا» به میخانه معادل بازگشت بهار است به جهان، و گسست انسان از زمستان و حکومت آن. بهار فصل تجمیع است. این است حکمت بهار. در بهار، جهان که در زمستان از هم گسسته بود، دوباره فراهم می‌آید؛ چون حیات یعنی جمعیدن، مرگ یعنی پراکندن (به تعبیر خیّامی: کوزه‌ای ساخته می‌شود و کوزه‌ای شکسته). نسبت میان بهار و میخانه، یک نسبت این‌همانی است. کیست صدرنشین جهان جمعیدن و انس؟ کیست آن که سودش در بهار است؟ و پس کیست که در آن سرمای تفرقه‌افکن زمستان، امیدش را از دست نمی‌دهد و شبهای سرد و دراز آن را چشم به راه آن می‌ماند؟ هموست پاسدار و چشم‌انتظار و خیرخواه بهار. هموست که باد صبا در نخستین جنبشش او را می‌بیند، او را که از روزنه میخانه‌اش هماره با اشتیاق منتظر آمدن بهار بود. کسی که با ویکتور هوگو آشنا باشد، ناگزیر یاد این سخن او می‌افتد: «اگر مردم یکدیگر را دوست نداشته باشند، من هیچ فایده‌ای در آمدن بهار نمی‌بینم.»

و اینها یعنی آنکه حافظ از جنس بهار است، از جنس خیرخواهی برای بشر در این جهان که همیشه و از پیش آینه‌اش روبروی آینه معناست. اگر آدمیان چنانچه در کلاس ترسیمی ـ رقومی یادمان می‌دادند، قابل ترانهش به فصلها می‌بودند، آنگاه آدمیان به چهار نوع اصلی تقسیم می‌شدند: تابستانیان، زمستانیان، پاییزیان، و یک نوع دیگر: بهاریان، و هرکدام با اثرمندی‌های خود در جهان. لیکن در نهایت جهان به «دو»ی بهار و زمستان تقسیم می‌شود، به دوی مرگ و زندگی. می‌شود یک کتاب نوع‌شناسی انسان روی این ترانهاد بنا کرد. می‌شود مثلاً به شکلی تجربی نشان داد که همچنان که در زمستان طبیعت در خود پنهان می‌شود و از رنگ و بو می‌افتد، زمستانیان نیز از بیرون، از طبیعت و از جهان، از رنگ و رقص برگها هراس دارند. جهان را در خود فرورفته و آدمها را خانه‌نشین می‌خواهند. البته ما همه لحظات زمستانی داریم، حافظ هم دارد؛ ولی او بی‌گمان از گونه بهاریان است. آنانی که گوهرشان بهاری است، تن به سلطه زمستانیان نمی‌دهند، گرچه زمستان را هم در تجربه خود دارند، چون بهار فقط و از پیش نتیجه ترانوردش همه فصول است. زمستان برای آنانی که گوهرشان بهاری است، تبدیل به «موسم پایداری» می‌شود، درست مثل آن شتر و شیری که در ابرمرد نیچه داریم. تنها کسی که پایداری زمستان را به شکل انتظاری فعّال در خود ترفیع کرده است، به راستی به بهار رسیده است. چون بهار بیش از آنکه فصل اول سال باشد، فصل بریدن از زمستان است، فصل بیرون‌شد از «مستی زهد ریا»، عبارتی حیرت‌آور و اجرایی که خود در تفرقه اجزا و تناقض‌ ترم‌هایش امری زمستانی است، نوعی حیات مُرده.

من دوست دارم در پایان، به تأسّی از حافظ صحنه‌ای را در نظر مجسّم کنم. سالها پیش شاعری سروده بود: «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»؛ اما حافظ در تمام مدت مشغول کار خود بود. تمام زمستان جلوی میخانه را آب و جارو می‌کرد و باامید و انتظار از پنجره به بیرون خیره می‌شد و انتظار آمدن باد صبا را می‌کشید و زیر لب زمزمه می‌کرد: «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سبز». صبا به نزد او رفت؛ چون او هرگز ایمانش را به آمدن صبا از دست نداده بود. ما باید حتماً در تهنیت صبا سپاس او را هم بشنویم.

منبع: روزنامه اطلاعات

 

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: