ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / دکتر علی فردوسی - بخش اول

1395/1/25 ۰۸:۱۸

ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / دکتر علی فردوسی - بخش اول

این مصرعی است از یکی از غزلهای شگفت‌آور حافظ، غزلی راجع به آمدن بهار؛ اما اگر بگوییم این غزل یک «بهاریّه» است، یعنی اگر آن را فقط در درون دستگاه ژانرهای شعری بررسی کنیم، اساسی‌ترین پیامش را نخواهیم گرفت. این درست که این غزل توصیف و ستایشی است از بهار، اما به همان اندازه و بیشتر این یک غزل «حکیمانه» است. نه حکیمانه به آن مفهوم قدمایی و مَدْرَسی، مفهومی که به همان اندازه پیش‌پا افتاده است که «انشاءنویسی» دبیرستانی دوران ما، بلکه به مفهومی به راستی فیلسوفانه‌تر.

 

 

اشاره: آنچه در پی می‌آید، نوشتاری از دکتر فردوسی، مدیر گروه تاریخ در دانشگاه نتردام (سانفرانسیسکو) است.

این مصرعی است از یکی از غزلهای شگفت‌آور حافظ، غزلی راجع به آمدن بهار؛ اما اگر بگوییم این غزل یک «بهاریّه» است، یعنی اگر آن را فقط در درون دستگاه ژانرهای شعری بررسی کنیم، اساسی‌ترین پیامش را نخواهیم گرفت. این درست که این غزل توصیف و ستایشی است از بهار، اما به همان اندازه و بیشتر این یک غزل «حکیمانه» است. نه حکیمانه به آن مفهوم قدمایی و مَدْرَسی، مفهومی که به همان اندازه پیش‌پا افتاده است که «انشاءنویسی» دبیرستانی دوران ما، بلکه به مفهومی به راستی فیلسوفانه‌تر. دقیق‌تر، به مفهومی که به نوعی مبتنی است بر بهار به مثابه نوعی معجزه، نوعی قطع و گسل در ساختار زمان. در این غزل، بهار رازی را بر شاعر، و به میانجیگری شاعرانة او، بر ما وامی‌گشاید که تنها صفت درست آن «مطلق» است؛ چنان که در مثلاً عبارت «امید مطلق» داریم، امیدی که از جنس «انتظار» است و به «خوش‌بینی» معمولی، امری از جنس پیش‌بینی‌های هواشناسی، فروکاستنی نیست. به بیانی دیگر، بیانی ناهمزمان با این غزل و با زمانة حافظ، این راز مبتنی است بر یک درک پدیدارشناختی از بهار در مقایسه با فصلهای دیگر، به‌ویژه گسست آشکار آن از فصل‌های دیگر.

بگذارید از جایی به ظاهر دور ولی به واقع بسیار نزدیک به آنچه می‌خواهم درباره این پدیدارشناسی بگویم، بیاغازیم، از خاطره. بهار که می‌رسد، نسبت انسان با خاطره و با زمان همزمان با طبیعت دوباره زنده می‌شود. من این روزها یاد خیلی‌ها می‌افتم؛ بعضی‌شان را از نزدیک می‌شناسم یا می‌شناختم؛ بعضی‌هاشان را هم از دور، مثلاً در مقام نوعی مخاطب: خواننده یا شنونده یا بینندة آثارشان. یکی از این کسان صادق چوبک است؛ خالق یکی از شاهکارهای قصه‌نویسی فارسی، به نام «سنگ صبور»، و کسی که ضرباهنگ روزش را با غزلهایی از حافظ نگه می‌داشت. او را از نزدیک می‌شناختم، و اکنون که به یادش می‌افتم، حسّی عجیب، آمیزه‌ای از خوشبختی و دلتنگی، به من دست می‌دهد. در سالهای آخر عمر و در غربت (بله غربت حتی برای مردی که جنسش از بشریت بود نه هویت)، چشمانش سوی خود را از دست داده بود و حافظ را باید برایش می‌خواندیم. به خصوص قدسی‌خانم همسرش که به رغم بی‌مروتی‌های چوبک در جوانی، یار و همدم و پرستارِ همیشه خوش‌خلق نویسنده مانده بود. وجود قدسی‌خانم از نجابت و سخاوتی اشرافی ریخته شده بود. خرید خانه را هم او انجام می‌داد. «قدسی‌جان، پیش از اینکه بری، یک غزل دیگه برام بُخوون!» همیشه همین که متوجه می‌شد همسرش کفش و کلاه کرده است تا برود خرید، به این التماس می‌افتاد. و به این ترتیب مثل کسی که بخواهد به اعماق برود، نفس بلندی می‌گرفت تا بتواند تا بازگشت قدسی‌خانم آن زیرها دوام بیاورد.

چوبک تمایلی به کم‌حوصلگی و تندخویی داشت و من همان وقت‌ها حس کرده بودم که اگر بخواهیم منحنی مزاجی روزانة چوبک را بکشیم، شکل یک منحنی سینوسی را خواهد یافت که هر سیکلش با خواندن یک غزل حافظ می‌آغازد که در آن خوش‌خلقی چوبک در اوج خودش است، و بعد هرچه از آن غزل دور می‌شویم، خلق او به پایین محور مختصات میل می‌کند، به تندی و بی‌حوصلگی، و آنگاه غزلی دیگر از حافظ منحنی را دوباره به بالا می‌برد، به سمت سرخوشی و خوش‌خلقی. همان سالها بود که به این نتیجه رسیدم که نمی‌شود حافظ را دوست داشت و به‌کل پلید بود. هیچ کسی پیدا نمی‌شود که حافظ را دوست داشته باشد و همه دریچه‌های وجودش به سمت خوبی، مهربانی، مدارا و مروت بسته باشد. سوای همه قیل و قال‌ها، حافظ با آمدنش جهان را بهتر کرده است؛ آشناتر، صمیمیت‌پذیرتر، قابل اعتمادتر. آدم می‌تواند با حافظ بهتر و با هراس کمتری پا به صحنه جهان بگذارد. حال می‌توانیم به سراغ عبارتی برویم که عنوان این نوشته است. این عبارت، که آشکارا صورتی فلسفی دارد و چنانچه خواهیم دید ناظر به پدیدارشناسی بهار است، یکی از مصرع‌های میانی غزلی است که با این مطلع شروع می‌شود:

صبا به تهنیت پیر میفروش آمد

که: موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

غزل از همان ابتدا مفهوم «پیر میفروش» را معرفی می‌کند تا ما را در «صحنه‌»ای بگذارد که باید شعر را در آن خواند. این باز کردن غزل با یک صحنه یکی از شگردهای مرسوم و کمابیش خاص حافظ است. غزلهای حافظ همیشه یک خرده‌نمایشنامه است، یک «مینی ـ دراما»، و اغلب به شکلی «اجرایی» (پرفورماتیو، در عمل) با بازگشودن یک صحنه پیش چشم خواننده آغاز می‌شود. پیر میفروش در یک منزلتِ فعال قرار دارد. او فروشنده است، نه خریدار، و این تمایز اوست با دیگران؛ ولی وقتی غزل باز می‌شود، انگار او تمام زمستان بی‌مشتری آنجا نشسته بوده است، در حالتی کمونی و رخوت‌زده، و حالا طبیعت، در وجه زنده و سخنگوی آن، که در ادب آن زمان اسمش «صبا»ست، فرا رسیده است تا او را از تنهایی زمستانی‌اش به درآورد. او به مناسبت منزلتش چیزی دارد که به ما عرضه می‌کند؛ اما در صحنة آغازین او در مقام گیرنده است. او چیزی دارد که نمی‌توانست پیش از گرفتن این تهنیت به ما عرضه کند، چون ما در فصلی بودیم که چنان سرهامان در گریبان بود که نمی‌توانستیم آن را از وی بگیریم. وقت انتقال نرسیده بود. سخنگوی طبیعت ادامه می‌دهد:

«هوا مسیح‌نفس گشت و باد نافه‌گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنورِ لاله چنان برفروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد»

یک ضرب‌المثل چینی می‌گوید (آیا ضرب‌المثل غیرچینی هم داریم؟) «گیاهان زودتر از آدمیان آمدن بهار را می‌فهمند». در حقیقت این طبیعت است که ورود بهار را به پیر اعلام می‌کند. این طبیعت در بهار و به مثابه بهار، چنانچه باد صبا آن را توصیف می‌کند، پر از جان و جنب و جوش و تعامل است. بهار یک مجموعه است، یک گردهمایی، و یک تمامیت. ارکستر طبیعت هرگز به اندازة بهار همه سازهایش را به کار نمی‌گیرد. چیزی است مانند سمفونی نهم بتهوون، که آن هم مثل این غزل یک نوع بهاریّه است و ستایشی از شادکامی. اما نکته کلیدی در آغاز صحنه تنها این نیست که طبیعت که زودتر از آدمیان بهارینه شدن خودش را از درون حس کرده است به دیدن پیر میفروش آمده است، بلکه بیشتر در این است که طبیعت آمده است تا فرارسیدن بهار را به پیر میفروش تهنیت بگوید. آنچه آمده است، از جنس روزمرّگی نیست. از جنس جشن و شادمانی است، از جنس بشارت. همچنان که صبا از جنس بیداری است، نه خواب؛ بیداری در لحظه برآمدنش. صبا سخنگوی معلومات نیست، سخنگوی کشف است.

این نکته، خوانش ما را تا اینجا دستخوش تزلزل می‌کند. باد صبا نیامده است خبر چیزی را به پیر میفروش بدهد، چنانچه آن را به یک آدم سراپا بیگانه می‌دهند. آمده است آن را به او تهنیت بگوید، طوری که گویی پیر نسبتی دارد با بهار که آمدنش را به او نسبت می‌دهد. پس پیر تمام زمستان را آنجا ننشسته بود چرت بزند. یک جوری در تمام مدت کاری می‌کرده است که به آمدن بهار بی‌ربط نبوده. وگرنه چرا باید اولین کار باد صبا که از خبررسانی ساده بیشتر است، رفتن به دیدار او باشد؟ چرا باد صبا که اسوة صداقت در ادب فارسی است، وظیفه خود می‌داند که مقدم بر همگان به تهنیت‌ پیر میفروش برود، چنانچه ما به تهنیت بزرگ خانواده می‌رویم، یا زمان حافظ به تهنیت پادشاه می‌رفتند؟ سرنخ پاسخ به این پرسش در بیت بعدی است:

به گوشِ هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

این بیت رازی را بر ما فاش می‌کند که نمی‌توانستیم به آسانی حدس‌اش را بزنیم: پیر میفروش خود حافظ، یا صحیح‌تر گویندة درونی غزل است. به یکباره سیاق کلام از وجه خبری به وجه خطابی گذر می‌کند. تا اینجا ما از بیرون به صحنه نگاه می‌کردیم. نسیم بهاری را، که نام خاصش «صبا»ست، می‌دیدیم که آمده بود تا آمدن بهار را به پیر میفروش تهنیت بگوید؛ اما حالا روی سخن گویندة درونی شعر با ماست، انگار از یک تئاتر کلاسیک ما را منتقل کرده‌اند به یک تئاتر پسامدرن. ما که تا به حال در موقعیت نظاره‌گر بودیم، حالا در موقعیّت مخاطب مستقیم قرار گرفته‌ایم. اینک کسی که گیرندة تهنیت باد صبا بود، رویش را به ما می‌کند و ما را مخاطب قرار می‌دهد. روایت گوینده با نوعی «ترجمه» همراه است که هویت او را هم تثبیت می‌کند و هم ترفیع٫ این در حقیقت نوعی بازنمایی و بازگویی آن صحنه نخستینی است. حالا به جای باد صبا که از درون و سمت طبیعت آمدن بهار را هم اعلام می‌کرد و هم تهنیت می‌گفت، «هاتف» را داریم که خویشکاری‌اش همان خویشکاری «باد صبا»ست، اما از درون و از سمت معنا. باد صبا، باد سحرگاهی است. این نگفته پیداست. پس آن کسی که دارد ما را مخاطب قرار می‌دهد همان کسی است که در سحرگاه مورد تهنیت‌گویی باد صبا قرار گرفته است.

باد صبا، باد سحرگاهی است. پس آن کسی که دارد ما را مخاطب قرار می‌دهد، همان کسی است که در سحرگاه مورد تهنیت‌گویی باد صبا قرار گرفته است. اندرز «به عشرت کوش» برگردان همان عبارت باد صبا در صحنة آغازین است: «موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد». یکی به وجه اخباری و یکی امری. ما در اینجا هیچ دوگانه‌ای نداریم. آنچه داریم، یک ترجمه است: یک مضمون به دو وجه. پس، نه در ترجمة «پیر میفروش» به گویندة درونی غزل، و نه در ترجمة «باد صبا» به «هاتف» ما با دو رده از هستی سروکار نداریم، یکی حقیقی و یکی مجازی. آنچه داریم، به زبان ریاضی نوعی نگاشت (mapping) از یک مجموعه به مجموعه دیگر است، نوعی ترانهادن. یک جهان بیشتر نیست، یکی از جنبة طبیعی و یکی معنوی، یک امر در دو شیوة فروکاست ناپذیر، امری که صرفاً به صورت شیوه‌هایش وجود دارد.

برای حافظ، درست برای روزبهان بقلی فسایی شیرازی، که حافظ و دوستانش هفته‌ای یک شب بر مزارش جمع می‌شدند، تن و معنا دو چیز متضاد نیستند، و از این بابت هستی‌شناسی اسپینوزایی به فهم ما بیشتر کمک می‌کند تا دکارتی. ترکیب «گوش هوش نیوش»، در این ارتباط سحرآمیز است. به بیانی دیگر، باد صبا «آواتار» هاتف است، همان گونه که هاتف آواتار باد صبا، هر کدام در بُعدی دیگر (حتماً فیلم «آواتار» یادتان هست، و از آن مهمتر فیلم‌های «ماتریکس»).

آن که تهنیت بهار را از باد صبا دریافت کرده بود، همان کسی است که «اندرز» انضمامی آن را از هاتف گرفته است، و همان کسی است که ما را مخاطب قرار می‌دهد. این ‌همانی‌ها در خود متضمّن یک این‌همانی دیگر نیز هستند: جنس این اندرز با آنچه میفروش می‌فروشد، یکی است. میفروش همان «حکیم» است، کسی که حُکم «به عشرت کوش» را هم از تجلّی بهار در عطر و رنگ و تکاپوی حیات شنیده و هم در درون معنویت بهار دیده، و آن را اکنون بر ما چون حکمی ابلاغ می‌کند. اما این تعبیر در معرض خطا قرار دارد. چون اگر این حکمت از جنس میْ باشد، از زمرة «ابلاغیّات» نمی‌تواند باشد. آنچه از جنس بزم است، ابلاغ‌پذیر نیست، فراخواندنی است. پس پیر میفروش ارائه‌دهندة نوعی «حکمت شادمان» است که هم نوشیدنی است و هم نیوشیدنی، و گویندة درونی غزل ما را به آن دعوت می‌کند. در حقیقت آنچه میفروش ما را به نوشیدنر نیوشیدن آن جار می‌زند، همین غزل است. ما اگر آن را درست، یعنی در جای درست، با دوستان درست، و به معنای درست بنوشیمر بنیوشیم، تازه خواهیم فهمید که چرا همه چیز در این غزل از مسیر نوعی ترجمه می‌گذرد، مطلقاً همه چیز٫

 

جهان بیکران

جهان حافظ، جهانی است بیکران، دقیقاً از آن رو که همه چیز در آن دستخوش ترجمه‌پذیری است. در جهان او هیچ چیز هیچ کجا بازنمی‌ایستد. در آن همه چیز هر آن در تعلیق ترجمه است. برای همین ما در شعر حافظ بازی استعاره‌ها نداریم. بازی آواتارها را داریم: نمودگاری یک چیز در بُعدهای متفاوت.

از قدیم و ندیم مقایسه‌ای میان شاعران و انبیا در کار بوده است. در این خصوص به یکی از تفاوت‌ها برمی‌خوریم که حافظ سخت بدان آگاه است. شاعر برخلاف نبی جز دعوت به ضیافت، حربه‌ای در چنته ندارد، لیکن شاعر در یک وجه، و این تنها وجه نیست، با نبی بی‌شباهت نیست. این شباهت که از همان صحنة آغازین و با نشاندن پیر میفروش بر مصطبة دریافت تهنیت شروع می‌شود، در همین بیت شکل آشکارتری به خود می‌گیرد و در بیتهای پس از آن به وضوح به نوعی اعلام می‌شود. در این بیت حافظ کار دیگری هم می‌کند که ممکن است بر خوانندة ناآشنا با مبحث سخنوری بلافاصله روشن نباشد. کاری که او در گذار ترجمه از یک جنبه از بهار به جنبة دیگر می‌کند، عملی است از جنس «اجرایی‌ها» که به آن می‌گویند «خوداعتباربخشی». یعنی شاعر به صورتی منزلت و بنابراین مشروعیّت خود را برای بیان آنچه می‌خواهد بگوید، در ضمن کارش تأمین می‌کند. حافظ با ذکر اینکه کسی است که «هاتف» سحرگاهان با او سخن می‌گوید، در واقع با فروتنی منزلت معنوی خویش را به رخ می‌کشاند، همانطور که تهنیت‌گویی سحرگاهی باد صبا منزلت پیر میفروش را در نسبت با بهار باز می‌نمود. حافظ گام به گام ما را به گونه‌ای سنخ‌شناسی (تیپولوژی) نزدیک می‌کند، که چنانچه خواهیم دید برگرداندن چنبرة ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها به ابتدای غزل است.

اینک که بازی این‌همانی‌ها و ترجمه‌ها را در جادوگری زبانی حافظ دیدیم، و دیدیم که چگونه خود و ما را از بیرون از غزل، آن هم به شکلی «اجرایی» به درون غزل می‌کشد، می‌توانیم مسیر بسا «منطقی» حرکت او از شور طبیعی بهار به شادمانی معنوی آن را به آسانی دنبال کنیم. پس از بیتی که میفروشر حکیم ما را به «عشرت کوش» خود، که ما اکنون در هر دو جنبة آن حضور یکتا داریم، فرامی‌خواند، به بیت زیر می‌رسیم که در آن گویندة درونی شعر بهار و پیام آن را تعمیم می‌دهد، آن هم به شکلی که نمی‌توان آن را از سیاست و جهان مبارزات سیاسی (اگر از این دو درکی موسّع داشته باشیم، و نه سیاست‌زده) دور نگه داشت. عنوان این نوشته از ابتدای این مصرع گرفته شده است.

اما پیش از آنکه آن بیت را بخوانیم، ناگزیریم تا بیت بعدی آن را که در حقیقت باید بیت مورد نظر را در سایة آن خواند، بخوانیم. این بیت شرایط زمانی و مکانی آمدن بهار را توصیف می‌کند؛ چون گویندة درونی شعر همین که حرف نهایی‌اش را می‌زند، با نوعی نگرانی که هم مستقیماً معنادار است و هم مطابق معمول به شکلی اجرایی گویا، حرفش را به اصطلاح قورت می‌دهد. البته به معنایی کار از کار گذشته است. این است آن بیت که در آن بازی این‌همانی‌ها حتی تمایز میان گوینده و خواننده را به حالت تعلیق درمی‌آورد:

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد!

می‌شود مفصل در باره این بیت سخن گفت؛ اما کافی است به دو تا از اشاره‌های آن اشاره کرد و گذشت. نخستین اشارة آن دیگر کمابیش برای ما آشکار و آسان‌فهم است. ما همچنان در چنبرة ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها هستیم. «مرغ صبح» می‌تواند یکی از برگردان‌های رقومی باد صبا باشد در درون جنبة طبیعی چیزها (در مجموعه بهار: باد صبار گل و گیاه ≈ مرغ سحرر پرندگان). اصولاً چنانچه من در یک مطالعة آماری از روی متون شعری عصر حافظ استدلال کرده‌ام، مرغ صبحر مرغ سحرر بلبل نامهای شاعرند در دستگاه طبیعی پرندگان (نه مجاز، بلکه ترانهش). به همین سیاق در داخل دستگاه کنشی «گوش» و «خموش»: پیر میفروشر گوینده درونی ≈ سوسن آزاد. در درون سخنی که باد صبارهاتفر مرغ سحر به شاعرر سوسن آزاد گفته‌اند، نکته‌ای است که او را به‌رغم آزادگی و ده‌‌زبانگی، ناچار به خموشی کرده است. در زنجیرة این ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها، شاعر نمی‌تواند حرف دلش را بزند، گرچه ده زبان می‌داند. زبان‌دانی و زیرکی شاعر هم حدی دارد.

 

طنز کلامی

اما آیا مهارت حافظ به مرز خودش رسیده است؟ این ناممکن است. در شعر به مثابه شعر نگفتنی جایی ندارد. شعر درست آنجا شروع می‌شود که گفتن معمولی به سرحد خودش می‌رسد. شعر ادعای انسان است دال بر اینکه نگفتنی وجود ندارد. شعر کوششی است برای ترفیع زبان چنانچه بتواند ناگفتنی را بگوید. چه‌هاست در سر این قطرة محال‌اندیش! اما حافظ شاعر آیرونی‌هاست، مرغ زیرک است و بذله‌گو. پس این سخنی است «آیرونیک»، طنزآلود. برای آنکه حرفی را که شاعر می‌خواهد بزند، در خلال شعرش زده است. این حرف در این بیت، که پیش از بیت بالا آمده، مثل شراره‌ای در چشم برهم زدنی درخشان و محو شده است؛ ولی باری به هر جهت ناگفته نمانده است. یک چشم برهم زدن برای ما که پیشتر با حکم دیگری که به شکلی که به خود جلب توجه نمی‌کرد در همان مصرعی بود که حکم «به عشرت کوش» در آن بود، خوب گوش کردیم فاصلة کمی نیست. ما به یاد می‌آوریم که در آن مصرع دو فراخوان بود: «به گوش هوش نیوش از من» و «به عشرت کوش». ما از هول «عشرت کن»، از آن حکم اساسی‌تر که قبل از حکم دوم آمده بود، غافل نماندیم.

ز فکر تفرقه باز آی، تا شوی مجموع

به حکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد

ادب حکم می‌کند که ما که تا اینجا خوب به حافظ گوش کرده‌ایم، به پیروی از او بیش از اندازه به این بیت نپیچیم. با این‌همه، یکی‌دو نکته را نمی‌توان به عنوان سرنخی برای خواننده ناگفته گذاشت. اینجا هم با بازی ترجمه‌ها و این‌همانی‌ها سروکار داریم، که این بار بهتر است به مثابه یک دستگاه تناسبی به آن بنگریم. بدیهی است که بیت چهار متغیّر دارد که میان آنها تناسب‌هایی در کار است: تفرقه، مجموع، در مصرع اوّل؛ و اهرمن و سروش در مصرع دوم.

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: