1393/2/30 ۰۹:۱۸
گروه سومى كه در قرآن بیشتر تدبر و تعقل كردهاند، معتقد شدهاند كهدر مسئله خداشناسى هر دو راه را قرآن تأیید كرده است، ولى نه بهصورت دو راه صرف مستقل، بلكه دو راهى كه به كمك یكدیگر مىآیند؛یعنى اى انسان خدا را از طریق عقل و فكر و استدلال و علمت بشناس، اما در این مرحله مایست، بلكه بعد آنچه را كه از راه عقل و علم و استدلالبه دست آوردهاى در عمل مورد آزمایش قرار بده، وارد معامله و داد وستد با خداى خودت بشو، ببین اثرش را مىبینى یا نمىبینى. حال مثالى مىزنم. به ما گفتهاند احسان و نیكوكارى به خلقخدا مطلقاً، در دنیا و آخرت اثر نیك دارد؛ نه تنها در آخرت، در دنیا هماثر نیك دارد، بالاخص نیكى به ارحام كه اسمش «صله ارحام» است ومخصوصاً نیكى به پدر و مادر.
راه معتدل خداشناسى
پدر و مادر انسان هر اندازه ـ فرض كنیم ـ فاسق باشند، باز حق پدر و مادر ساقط نمىشود، بلكه اگر كافر هم باشند، حق پدر و مادر هرگزساقط نمىشود. اشتباه نكنید، ممكن است آن پدر و مادر خودشان اهلجهنم باشند؛ ولى در عین حال براى من و تو اگر فرزند چنین پدر و مادرىباشیم، باز وظیفه نیكوكارى و خدمت و احسان نسبت به آنها هست. حتىمن مىخواهم بگویم ممكن است پدر و مادرى باشد كه در میدان جنگ اگر با او روبرو بشوى، باید او را بكشى؛ ولى در غیر میدان جنگ باید به اوخدمت كنى. مىگویند این را آزمایش كن، ببین خدمت به پدر و مادر درهمین دنیا براى تو پاداش نیك دارد یا ندارد. قطعاً اگر امتحان كنید، مىبینید دارد. برعكس، بدى به پدر و مادر در همین دنیا مكافات دارد، ولو باز پدر و مادر، آدمهاى خوبى نباشند. این یك عمل آزمایشى و یك نوع آزمایش است درباره دستگاه عالم و دستگاه خلقت كه آن كسى كه وسیله به وجود آمدن ماست، حقى به گردن ما دارد و حق كسى را ـ مخصوصاً كسى كه چنین حقى به گردن ما دارد ـ نادیده گرفتن و حقچنین افرادى را پایمال كردن در همین دنیا مكافات و كیفر دارد.
این عده معتقدند كه از هر دو راه باید وارد شد، اگر از یكى از این دو راه وارد بشوید، ایمان انسان ناقص است. شخصى مىخواهد خداشناسبشود، اما مىخواهد خدا را فقط از لابلاى كتابها به دست بیاورد؛ در عملچطور؟ آیا نمازى در كار هست؟ نه. روزهاى؟ نه. ذكر خدایى؟ نه. یااللهى؟ نه. استغفارى؟ نه. توكلى؟ نه. اعتماد به خدایى؟ نه. احسان بهخلقى؟ نه. آقا فقط اهل مطالعه است و فقط از راه مطالعه مىخواهد خدا را بشناسد. البته این، راه لازمى است اما نیمى از راه است. آنچه ازراه مطالعه به دست مىآورى، بعد به مرحله عمل و آزمایش هم بیاور. چرابه ما گفتهاند نماز بخوانید، روزه بگیرید، توكل داشته باشید، رضا و صبرداشته باشید، عفو داشته باشید؟ چون تمام اینها ریشههاى خداشناسى رادر قلب ما آبیارى مىكنند.
متقابلا اگر كسى بگوید من اساساً راه عقل و فكر را طى نمىكنم، آنحرفها مال متكلمین و فلاسفه است، استدلال یعنى چه؟ من فقط و فقط مىخواهم به تصفیه قلب بپردازم و به غیر تصفیه قلبم به چیز دیگر كارىندارم؛ این هم خطر دارد. یك آدم جاهل و نادان، یك آدمى كه فكر وعقل خودش را تقویت نكرده است، استاد و معلم ندیده، با كُمّلین و افرادكامل نشست و برخاست نكرده، از وجود آنها فیض نگرفته، فقط مىگوید كه من مىخواهم بروم در یك دامنه كوهى عزلت را انتخاب كنم، مىخواهم خلوت كنم، تهذیب نفس كنم و از این راه خدا را بشناسم؛ اینشخص، قبل از آنكه خدا را بشناسد، خوف این مطلب هست كه درمعرض گمراهى شیطان است.
سخن شیخ بهایى
شیخ بهایى علیه الرحمه یك شعر خیلى عالى در باب عزلت و خلوت وامثال اینها دارد كه در واقع همین مطلبى را كه من مىخواهم بگویممىگوید، چون این بحث مطرح بوده است. آیا انسان در خداشناسى باید به علم اكتفا كند؟ آیا علم است كه انسان را به خدا نزدیك مىكند؟ زهد وتقوا اثرى در این راه ندارد؟ این یك نظریه؛ یا زهد و تقواست كه انسان رابه خدا مىرساند، علم اثرى ندارد؟ نظریه دوم. شیخ بهایى در یك شعراین را در كلمه «عزلت» پیاده كرده، مىگوید:
عزلت بى عین علم آن زلّت است ور بود بى زاى زهد آن علّت است
خیلى شعر لطیفى است! كلمه «عزلت»، «عین» است و «ز» و «لام» و«ت». از نظر لفظى اگر «عین» را از «عزلت» بگیریم، چه باقى مىماند؟زلّت. عزلت منهاى عین مىشود زلّت یعنى لغزش. اگر از عزلت، عین را نگیریم، «ز» را بگیریم چه باقى مىماند؟ «عین» و «لام» و«ت»، مىشود «علّت» یعنى بیمارى. شیخ بهایى سمبل كلمه «خداشناسى» را «عزلت» قرار داده، عزلت براى به دست آوردن خدا؛ مىگوید كسانى كه خداشناسى را از راه زهد مىخواهند، «عین» علم را رها كردهاند، مىگویند فقط زهد و تقوا، فقط عمل، فقط تجربه و آزمایش. اگر علم در كار نباشد این جور زاهدها به لغزش مىافتند و قطعاً مىلغزند؛ و اما آن كسانى كه «ز» زهد را رهاكردهاند، زهد و تقوا را رها كرده و به علم تنها چسبیدهاند، این هم علت وبیمارى است.
بیان قرآن
اساس، قرآن است. قرآن ضمن اینكه در آیات زیادى [راه عقل و فكر راتوصیه مىكند، در آیات دیگرى راه تجربه و آزمایش را نشان مىدهد.در سوره آلعمران مىفرماید:] «انّ فى خلق السّموات و الارض و اختلاف اللّیل و النّهارلآیاتٍ لاُولى الالباب. الّذین یذكُرون الله قیاماً و قُعوداً وعلى جُنوبهم و یتفكّرون فى خلق السّموات و الارض ربّنا ماخلقت هذا باطلاً سُبحانك فقنا عذاب النّار».67 در سوره روم مخصوصا چندین مرتبه مىفرماید: و من آیاته...68 در این آیات فكر و عقل انسان را تحریك مىكند، مىگوید بشر بروفكر كن، برو تعقل كن، برو عالم باش.
در آخرین آیه سوره عنكبوت مىفرماید: و الّذین جاهدوا فینالنهدینّهُم سُبُلنا و انّ الله لمع المُحسنین:69 آنان كه در راه ما جهاد با نفسبكنند (وقتى مىگوید در راه «ما» جهاد كنند، جهاد در راه خدا اگر جهاد بادشمن انسانى هم باشد مستلزم جهاد با نفس است(، كسانى كه در راه مااخلاص بورزند، كسانى كه در راه ما با هواى نفس مبارزه كنند، كسانى كهتزكیه نفس بكنند، ما راههاى خودمان را از درون دل آنها به روى آنها بازمىكنیم. اینجا قرآن راه تجربه و آزمایش را براى ما بیان مىكند.
پس در آنجا كه مىگوید: «انّ فى خلق السّموات و الارض و اختلاف اللّیل و النّهار لآیاتٍ لاُولى الالباب...» عقل و فكر ما را تحریك مىكند، مىخواهد ما از راه علم خداشناس شویم؛ ولى اینجا كه مىگوید: «والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهُم سُبُلنا...» باز ما را راهنمایى مىكند كه وارد عمل بشوید، در عمل تجربه و آزمایش كنید؛ آن راه علم و عقل را با راهتجربه و آزمایش توأم كنید تا این دو رشته با یكدیگر بافته شود. آن وقت است كه ایمان شما ایمانى محكم و تزلزلناپذیر مىشود. این است كه از نظر اسلام ایمان، مبدأ عمل است و متقابلاً عمل، مبدأ ایمان است؛ ایمان عمل مىزاید و عمل ایمان مىزاید. ایمان داشته باشیدتا نماز بخوانید، نماز بخوانید تا بر ایمان شما افزوده شود: و استعینوا بالصّبر و الصّلوه و انّها لكبیرهٌ الّا على الخاشعین.70
اندیشه عالى، فضاى روحى مساعد
حالا كه بحث ما به اینجا كشیده است، چند كلمهاى درباره عمل، تقوا، نماز و عبادت با برادران صحبت بكنم؛ چون از آن نقطه مقابل باید ترسید.قرآن یك منطقى دارد كه من در كتاب «علل گرایش به مادیگرى» اشارهكردهام و آن این است: اندیشههاى عالى انسانى در روح انسانجوّ و فضاى مساعد مىخواهند. اگر فضاى روح انسان مساعد نباشد، آن اندیشههاى عالى از روح انسان فرار مىكنند. این حدیث را شنیدهاید كهپیغمبر اكرم(ص) فرمود: «لا یدخُلُ الملائكهُ بیتاً فیه كلبٌ أو صورهُ كلب؛71یعنى فرشتگان وارد خانهاى كه در آن خانه، سگ یا تصویر سگ72 وجود داشته باشد، نمىشوند.» علما از این حدیث معناى لطیفى فهمیدهاند؛گفتهاند آن خانهاى كه پیغمبر اشاره كرده است،خانه دل است. اگر در خانه دل، سگها و صورت سگها و درندهها وجود داشته باشد، اندیشههاىپلید وجود داشته باشد، هرگز اندیشههاى عالى و لطیف در چنینخانهاى وارد نمىشوند.
اندیشههاى عالى و لطیف از سنخ نورند. نور و ظلمت با یكدیگر یك جا جمع نمىشوند. اگر انسان در روح خودش اندیشههاى پلید داشته باشد، اگر در روحش حسادت، كینه، تكبر، بدخواهى وجود داشته باشد، اگر در روحش پلیدى از نوع دیگر وجود داشته باشد، این یعنى فضاى روح فضایى است پلید و نامساعد. اندیشه پاك، حالا مىخواهد اندیشه خدا باشد یا اندیشه خدمت به خلق، آن اندیشههاى عالى مقدسانسانى در روحهاى پلید جا نمىگیرند؛ یعنى وقتى كه بیایند جا براى آنها نیست، فرار مىكنند و مىروند. این است كه اگر انسان در عمل ناپاك باشد، دائماً گناه كند، دائماً دروغ بگوید، دائماً غیبت كند، دائماً تهمت بزند، دائماً مال مردم رابخورد، دائماً ظلم كند، دائماً ـ العیاذ بالله ـ مثلا به زن نامحرم نگاه كند ونظر ریبه داشته باشد، اینها روح انسان را پلیدمىكند؛ دیگر ایمان در چنین روح پلیدى جا ندارد، در مىرود؛ روحتاریك مىشود. نه تنها ایمان، سایر اندیشههاى پاك انسانى هم همینجور است.
پس كوشش كنید فضاى روح خودتان را براى خداشناسى مساعدكنید. مىخواهید خداشناس باشید، دروغ مگویید، غیبت مكنید، تهمتمزنید، كینه مردم را در دل خود راه مدهید؛ مىخواهید خداشناس بمانید وخداشناس بمیرید، حسادت در روح خودتان وارد مكنید، با حسادتها وتكبرهاى روح خودتان مبارزه كنید، با بدخواهیها در روح خودتانمبارزه كنید، با نفاقهایى كه در روح شما وجود دارد، مبارزه كنید. همهاینها را با ضدش عمل كنید. یك جا كه مىبینید مثلا نسبت به شخصىحسادت مىورزید، همان جا بروید به همان شخص احسان و نیكىكنید. وقتى كه احساس تكبر مىكنید، متقابلا فوراً عمل متواضعانه انجامبدهید؛ و امثال اینها.
روح خودتان را پاك كنید؛ آنوقت مىبینید چطور اندیشههاى عالىو پاك در روح شما مىآیند. روح پاك نمىتواند اندیشههاىماتریالیستى فلسفى را بپذیرد. باور مكنید كه روح، پاك باشد و بتواند تصور كند كه در عالم خدایى وجود ندارد. روح خودتان را كه ازاین امور پاك مىكنید، بعد متقابلاً با اعمال خوب، اعمال خیر، آن را مزین كنید؛ با نماز به روح خودتان صفا و جلا و صیقل بدهید، خصوصاً نمازى كه با حضور قلب و خشوع و خضوع باشد. قد افلح المُؤمنون. الذین هُم فى صلاتهم خاشعون. و الذین هم عن اللّغو مُعرضون. و الّذین هُمللزّكوه فاعلون. و الذین هم لفروجهم حافظون:73 رستگار شدند مؤمنان.كدام مؤمنان؟
اهل ایمان چه صفاتى دارند؟ فقط اسمشان مؤمن باشد؟ایمان تنها كافى است؟ نه، مؤمنانى كه قرآن نفرمود «نماز مىخوانند»؛دیگر فرض مؤمنى كه نماز نخواند نمىكند، بلكه فرمود در نمازخودشان حضور قلب و خشوع قلب دارند؛ مؤمنانى كه قرآن نمىگوید«از دروغ پرهیز مىكنند»، این دیگر امر مسلّمى است، نمىگوید «از غیبتپرهیز مىكنند»، نمىگوید «از تهمت پرهیز مىكنند»، نمىگوید «از فحشپرهیز مىكنند»، بلكه مىگوید: از لغو پرهیز مىكنند، از حرف بیهوده پرهیز مىكنند. نه تنها حرف مضر (مثل دروغ كه گناه كبیره است، غیبتكه گناه كبیره است و فحش كه گناه كبیره است و تهمت كه گناه كبیره است) نمىزنند، بلكه لغو و حرف بیهوده هم كه گناه نیست، ولى نیرو را هدردادن است، نمىزنند.
و الّذین هُم لفُروجهم حافظون: آنان كه دامنهاى خودشان را پاك نگهمىدارند. نه تنها زنا نمىكنند، حتى عورات خودشان را از نظر حفظ مىكنند. براى مرد، عورتش اعضاى تناسلى است كه باید بپوشاند، ولىپوشش یك زن در حد پوشش نماز است؛ یعنى هرچه در نماز باید بپوشاند، باید از غیرمحرم بپوشاند. یك مویش اگر دیده بشود، با همانیك مو به آتش جهنم آویخته خواهد شد. پیغمبر(ص) فرمود:74 در معراج دیدم زنانى را كه به پستانها آویخته بودند و تازیانه مىزدند و زنانى كه به موهاى سرشان آویخته بودند و تازیانه مىزدند. از جبرائیل پرسیدم: «جبرائیل! اینها چه كسانى هستند؟» فرمود: «گروهى از زنان امت تو.» گفتم: «زنان امت من؟!» گفت: بله. گفتم: «چه كردهاند؟» گفت: «اینها هستند كه موهایشان را از نامحرم نمىپوشند، بدنهایشان را در جلوى نامحرمها لخت مىكنند.»
و الّذین هُم لاماناتهم و عهدهم راعون.75 كدام مؤمن؟ مؤمنى كه درامانت خیانت نمىكند؛ مؤمنى كه بر پیمان خودش استوار است؛ اگرپیمانى بست، پیمانش را هرگز نقض نمىكند. مسلمان بودن با ادعا درست نمىشود. سوره مباركه عنكبوت این جور شروع مىشود: الم. ا حسب النّاسُ انیتركوا ان یقولوا آمنّا و هُم لا یفتنون؟ و لقد فتنّا الّذین من قبلهم فلیعلمنّاللهُ الذین صدَقوا و لیعلمنّ الكاذبین:76 آیا مردم گمان كردهاند همین كه ادعا كردند ما مؤمنیم، ما مسلمانیم، دیگر این كافى شد؟ همین قدر كهگفتند ما مسلمانیم، ما مؤمن هستیم، دیگر قبول شد كه بله شما مسلمانید، مؤمنید؟ خیال كردهاند ما براى آنها امتحان و عمل و آزمایش پیشنمىآوریم؟! و هُم لا یفتنون: در عمل موردآزمایش قرار نمىگیرند؟!
فایده آزمایش سه چیز است: یكى ایناست كه آزمایشكننده گاهى موضوعى را نمىداند، آزمایش مىكند كه خودش بفهمد. مورد دوم اینكه آزمایش كننده خودش مىداند، آزمایشمىكند كه به آزمایششده ثابت كند كه نمرهاى كه به تو مىدهم، روى اینحساب است؛ مثل معلمى كه قبل از امتحان هم دانشآموزان خودش رامىشناسد، ولى اگر به این دانشآموز 20 بدهد، به او 18، به او 16، به او12، به او 8، به او 6، آن كه كم گرفته اعتراضش بلند است، آن هم كه 19گرفته مىگوید: خیر، من باید 20 مىگرفتم. امتحانش مىكند تا براىخود دانشآموز روشن كند كه من نمرهاى كه مىدهم، درست مىدهم. خدا مىگوید ما بندگان را در عمل مورد آزمایش قرار مىدهیم تاراستگویان از دروغگویان جدا بشوند. و لقد فتنّا الّذین من قبلهمفلیعلمنّ اللهُ الّذین صدقوا و لیعلمنّ الكاذبین.77
پس خدا را چگونه بشناسیم؟ از دو راه توأم با یكدیگر: راه دلیل وبرهان و راه آزمایش؛ آنهم چه آزمایشى؟ اگر آزمایشى بود كه مىگفتند برو مثل این جوكیهاى هند مدتى روى یك پا بایست تا خدا رابشناسى، چه كار شاقّى بود! بلكه آزمایشت این است: انسان باش،آزمایش انسانیت (چه آزمایش خوبى)، خدا را در عمل آزمایش كن. چگونه خدا را در عمل آزمایش كنم؟ كوشش كن انسان زندگى كنى، ولىبراى خدا انسان زندگى كن. مدتى براى خدا انسان زندگى كن، آنوقت خدا را در عمل و آزمایش در زندگى خودت مىبینى.
داستان آیتالله بروجردى
من این داستان را در كتاب «امدادهاى غیبى در زندگى بشر»78 نوشتهام و مكرر هم نقل كردهام و نقل مىكنم، ضمناً حق یك استاد بزرگوار را ادا كردهام. استاد بزرگوار ما مرحوم آیتالله العظمى آقاى بروجردى اعلىالله مقامه بعد از آنكه از نجف برگشته بودند، در بروجرد اقامت داشتند.تودة مردم ایشان را نمىشناختند؛ ولى علما و فضلا خوب مىدانستند ایشان همردیف مراجع تقلید درجه اول هستند. بعد از فوت مرحوم آیتالله حائرى، مكرر از قم از ایشان خواهش كردند كه بیایند قم و زعامت رابه عهده بگیرند. خود ایشان به عللى حاضر نشدند و نیامدند تا اینكه بیمارى پیدا كردند و اجباراً ایشان را براى عمل به یك وضع خیلىسختى با آمبولانس به تهران آوردند.
ایشان در همان حال در دل نیت مىكنند كه اگر خدا شفایشان داد، یك سفر به زیارت حضرترضا علیهالسلام مشرف بشوند. بعد كه ایشان آمدند تهران و عمل كردند وحالشان خوب شد، علما و فضلاى قم رفتند و خواهش كردند و ایشانآمدند قم و در قم البته زمینه مرجعیت ایشان فراهم شد؛ اگر در بروجرد مىبودند، مردم نمىتوانستند ایشان را بشناسند. قم حوزهاى بود و به وسیله قم شناخته مىشدند.
من آن ایام هفت هشت سال بود كه قم بودم. در زمستان سال 1323بود كه ایشان آمدند قم. ظاهراً دىماه بود كه ما در برف تا ده دوازدهفرسخى بین راه آمدیم از ایشان استقبال كردیم و استقبال خوبى شد. ایشان آمدند و تدریس كردند. تابستان كه شد، در یك مجلسى كه فضلا و خواصشان آنجا جمع بودند، این مطلب را اظهار كردند، گفتند: «من چون در دل خودم عهد كردم اگر خدا مرا شفا داد، به زیارت حضرت رضا علیهالسلام مشرف بشوم، حالا مىخواهم بروم زیارت حضرت رضاعلیه السلام، هریك ازآقایان اگر مایل هستند، با ما بیایند.» آن آقایان، فضلاى آن وقت، كه الانهمهشان از مراجع تقلید هستند، به ایشان عرض كرده بودند كه: «حالا ما فكرى مىكنیم و بعد خدمتتان جواب را عرض مىكنیم.»
این آقایان بعد كه با همدیگر نشستند، یك فكر مصلحتآمیزىكرده بودند؛ گفته بودند: خب، ما آقا را مىشناسیم كه چقدر با عظمت وجلالت هستند؛ ولى مردم تهران و مردم مشهد هنوز ایشان را نمىشناسند. ایشان حالا از قم راه بیفتند بروند تهران و مشهد، آن تجلیلى كه شایستهاست از ایشان نمىشود. از طرف دیگر ایشان در دلشان نیت كردهاند، صیغه نذر نخواندهاند كه واجب شده باشد. چطور است از ایشان خواهشكنیم كه امسال را تعویق بیندازند به سال آینده، چون فوریت ندارد و واجب فورى برایشان نیست؛ ولى مىدانستند كه این حرف را نمىشود به ایشان گفت كه اگر شما به تهران و مشهد بروید، ممكن است از شما تجلیل نشود. گفتند یك عذرهاى دیگرى مىآوریم.
چند روز بعد كه آقا دومرتبه از اینها سؤال كرده بودند كه: «خب، چهكسى از آقایان حاضر است با من بیاید مشهد؟» آقایان عذرهاى دیگرآورده بودند، به عنوان اینكه: «شما تازه عمل كردهاید، عمل فتق است،79صبر كنید یك سالى بگذرد، حالتان بهتر شود.» ایشان گفته بود: «نه، خیالنمىكنم عیبى داشته باشد، اطبا كه منع نمىكنند.» یكمرتبه یكى از آقایان از دهانش در رفته بود، گفته بود: «آقا، حقیقت این است كه ما مصلحت همنمىدانیم كه شما بروید مشهد.» فرموده بود: چرا؟ گفته بود: «آخر هنوز مردمشما را آن طورى كه باید بشناسند كه نمىشناسند. مىترسیم تجلیلى كهشایسته مقام شما باشد از شما نشود!»
این پیرمرد كه آن وقت هفتاد سالش بود، تا این حرف را مىشنود، مىگوید: «من هفتاد سال از خدا عمر گرفتهام؛ در تمام این هفتاد سال بناى كارم بر این بوده است كه ببینم خدا از من چه مىخواهد آن جورعمل كنم. خدا هم بر من تفضلها كرده، عزت داده، آبرو داده، همه چیزداده است؛ ولى هیچ یك از اینها به تدبیر من نبوده. من هیچ وقت به فكرخودم نبودهام، همهاش تفضل الهى بوده. زشت است در هفتاد سالگى،بخواهم خودم براى خودم نقشه بكشم. خیر، مىروم.» این را گفت و رفت. این را مىگویند بندهاى كه با خدا داد و ستد مىكند.
مىگوید: منچكار دارم بیایم فكر كنم كه در نظر مردم آقا باشم، عزیز باشم، فلانكار را بكنم براى اینكه آقایىام بیشتر بشود، این جور كار نكنم كه یكوقت ممكن است مثلا تجلیل از من آن طور كه باید، نشود. اینها چیست؟من وظیفه خودم را رفتار مىكنم. خدا خودش بهتر مىداند.
اگر مصلحتمن این است كه مرجع تقلید بشوم، محترمتر از این كه هستم بشوم، زعیم مسلمین بشوم، شخص اول روحانى مسلمین بشوم، اگر خودش مصلحتبداند كه به من بدهد، داده است، شكرش را مىكنم؛ نداد، خودشمصلحت ندانسته، یك جو هم از او ناراضى نیستم.
این است كه اولیاء خدا چون بناى كارشان بر توكل است، شك همندارند كه هرچه براى آنها پیش بیاید مصلحت خداست. یكى ازخصوصیات آنها این است، چون در تجربه و آزمایش مىیابند كه هرچهبرایشان پیش مىآید مصلحت است. مثل ماها نیستند كه آزمایشنكردهایم؛ تا یك حادثهاى براى ما پیش بیاید مثلا عزیزى از دستمانبرود، مىگوییم چرا؟ نباید چنین مىشد.
او در آزمایش دریافته است كههرچه براى او پیش بیاید [مصلحت اوست]، چون او سلوك مىكند، بهوظیفه عمل مىكند و مىداند اگر به وظیفه عمل كند هرچه برایش پیشبیاید مصلحت است. بله، اگر به وظیفه عمل نكند حادثه ممكن استبرایش بد باشد، ولى چون به وظیفه عمل مىكند هرچه برایش پیش بیایدمصلحت است.
در طریقت پیش سالك هر چه آید خیر اوست
در صراط المستقیم اى دل كسى گمراه نیست80
رضاى الهى زینب سلامالله علیها
آنوقت مىبینید یك چنین آدمى در آزمایش آنچنان [دستگیریهاى خدارا] یافته است كه مصیبتهاى دنیا برایش رخ مىدهد، باز او جز خیر وسعادت چیزى نمىبیند.
زینب را وارد مجلس ابن زیاد مىكنند؛ زینبى كهبلاهاى دنیا بر تن و جان او ریخته است، برادرى مثل حسین از دستداده است، برادرانى مثل ابوالفضل و سه برادر دیگر عبدالله و جعفر وعثمان را از دست داده است، پسرى در كربلا از دست داده است،برادرزادگانى از دست داده است.
اما روحش هرگز شكست نمىخورد.وارد مجلس ابنزیاد مىشود، بىاعتنا، حتى سلام هم نمىكند. ابنزیادكه حوادث را از پایین مىبیند، مىگوید: زینب! دیدى چه بدبخت وبیچاره شدى؟! دیدى خدا چه كرد با شما؟! اى زینب! من خدا را شكرمىكنم كه شما را رسوا كرد، با این كار ثابت كرد ادعاى شما دروغ است.
اما زینب چه مىگوید؟ مىگوید: من خدا را شكر مىكنم كه نبوت رادر خاندان ما قرار داد و افتخار شهادت در راه خود را نصیب خاندان ماكرده است.
من كه جز خیر چیزى نمىبینم. من كه جز مصلحت اینخاندان چیزى نمىبینم. من كه جز افتخار براى خودمان چیزى نمىبینم.تو خیال كردهاى این شمشیرها كه بر بدن برادر من وارد شد، نقصش بود؟هر كدام مدالى بود الهى كه بر سینه برادر من زده شد. انّما یفتضحُ الفاسقُ ویكذبُ الفاجرُ و هو غیرُنا81: رسوایى و دروغ مال فاسق و فاجرهاست واو ما نیستیم؛ یعنى تو هستى.
بدبخت بیچاره! رسوا هستى، سر تا قدمترسوایى است و حس نمىكنى. دروغ تو آشكار شده است و دركنمىكنى؛ خیال مىكنى چهار روز كه بر سرنیزه تكیه دارى، پس موردعنایت خدا قرار گرفتهاى؟ آنچنان سخنان زینب پسر زیاد را ناراحت مىكند كه جوابى نداردبگوید. مىگوید: عجب! تو هنوز زبان درازى مىكنى؟! جلّاد! بیا گردناین زن را بزن! عمرو بن حُریث از حاشیهنشینان مــجلس بلند مىشود و مىگوید82: امیر! اولا چنین رسمى نیست؛ حمیت عربى هم اجازهنمىدهد كه یك زن را بكشى. ثانیا آخر یك حساب دیگر هم بكن؛ اینزن زنى است داغدیده، ببین چقدر مصیبت و داغ دیده است!
و لا حول و لا قوّه إلّا بالله العلىّ العظیم.
پینوشتها:
67) آلعمران/ 190 و 191.
68) روم/ 24ـ20.
69) عنكبوت/ 69. 70) بقره/ 45.
71) عوالى اللئالى ج 1/ ص 261، بدون «أو صوره كلب».
72) [در كتب روائى شیعه روایتى كه در آن به «صوره كلب» تصریح شده باشد، وجود ندارد؛ ولى علاوه بر روایتى كه در بالا اشاره شد، صنف دیگرى ازروایات موجود است كه از این قبیل است: و لا تدخل الملائكه بیتاً فیه تماثیل اوتصاویر (المحاسن، ج1، ص618). براى اطلاع بیشتر از فقهالحدیث اینموضوع مراجعه شود به كتاب مجمع الفائده و البرهان ج 8/ ص 58.]
73) مؤمنون/ 5 - 1.
74) عیون اخبارالرضا(ع)، ج2، ص10.
75) مؤمنون/ 8.
76) عنكبوت/ 3 - 1.
77) عنكبوت/ 3.
78) چاپ بیست و هفتم، ص 77 ـ 75.
79) آن وقت هم هواپیما معمول نبود و اساساً شاید نبود و به هر حال ایشان مىخواستند با اتوبوس به مشهد بروند و جاده هم آسفالت نبود. واقعاً هم این كار خطر داشت.
80) دیوان حافظ.
81) لهوف ص 160.
82) الارشاد، ج 2/ ص 115.
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید